As primeras 200 linias.
آنچه گذشت در «خاندان ون هلسینگ»
داری بهم میگی یکی از این موجودات مادرم رو کشته؟
راستش، نمیدونم
منظورم اینه که، سرطان مادرت میتونست کاملاً
میدونی، به دلایل طبیعی باشه که تشخیصش غیرممکنه
اون تو داره چیکار میکنه؟
خب، اینجا خانهی سالمندان و بیماران هست
داره بهش دلداری میده
یه مشت پیرمرد و پیرزن اینجا هستن
از وقتی اینجاییم، فقط دیدم که میره توی اون اتاق
وقتی میگی «نفرینزدهها»، منظورت
مثل اون مکانیکیه که روش طلسم «اِنیور» خوند؟
یه چیز خیلی خبیثتر
این چیه، چه خبره؟
این رفیقت اینجا، داشته بهمون دروغ میگفته کودی
که مایهی تأسفه، چون ما اصلاً از دروغگوها خوشمون نمیاد
من دقیقاً دروغ نگفتم، فقط همهی حقیقت رو نگفتم
همین
این یعنی پنهانکاری، که خودش دروغه
میدونستم یه ریگی به کفشته
هی. اوه، بیخیال دیگه
دوست دوران بچگیمون همینطوری اتفاقی کودی رو
اون سرِ دنیا، کاملاً تصادفی میبینه؟
چیزی به اسم تصادف وجود نداره
خب، بهتره زود تند سریع حرف بزنی
چون تازه میخواستم بیلها رو بذارم کنار
و اگه مجبور شیم دوباره بریم بیرون و یه قبر دیگه بِکنیم
نمیخوام زحمتمون هدر بره
اسکیپ، قضیه چیه؟
باشه من، من همینطوری اتفاقی باهات روبرو نشدم
توی سنتمارتین کودی، معذرت میخوام
صبر کن، چی؟ میدونستم
من مأمور شده بودم که هوات رو داشته باشم
مأمور شدی که هوام رو داشته باشی؟ از طرف کی؟
از طرف مامانت. چی؟
اصلاً با عقل جور در نمیاد
چرا باید، چرا باید تو رو استخدام میکرد و چطوری؟
اون با من تماس گرفت و وادارم کرد که کمکش کنم
چون منم مثل شما دوتا یه «نگهبان» هستم
دلیل اینکه مامان من و مامان شما
موقع بچگیمون اونقدر با هم صمیمی بودن، همین بود
تو نگهبانی، باشه
خب، بگو ببینم چیکار بلدی؟
توی اتاق جان مچش رو گرفتم، داشت یه کار خیلی عجیب میکرد
باهاش چیکار کردی؟
هیچی، هیچی، به خدا
من... من فقط... من یه «اُمپات» هستم
چی؟ اُمپاتِ اشیاء؟ جدی؟
چند سال پیش فهمیدم که میتونم تاریخچهی
اشیاء و جاها رو با لمس کردنشون حس کنم
و ظاهراً با نفس کشیدن روشون
خب آره، اونم هست. من... من نمیفهمم
واسه همین اون شب رفتم به مقبرهی «باتوری»
تا بفهمم اونجا چه اتفاقی افتاده
اون، و اینکه وظیفهای که بهم سپرده شده بود رو انجام بدم
یعنی مراقب کودی باشم
چیزی که دیدم این بود که یه نفر یه مکانیک دیگه رو کشانده بود اونجا
شاید یه دوست یا همکارِ
همون پسره که اون شب بهمون حمله کرد
کشوندش توی مقبره و کشتش
از خونش توی یه مراسم برای برگردوندن «باتوری» استفاده کرد
خب اگه این درست باشه، معلوم میشه همهی اینا چطور اتفاق افتاده
اگه درست باشه
یه لحظه صبر کن، تو استخدام شده بودی که دنبال من راه بیفتی؟
که از من مراقبت کنی؟ اصلاً با عقل جور در نمیاد
من کسی بودم که باید مطمئن میشد
که تو مست و پاتیل توی خیابونها
سرگردان نشی، اونم چندین بار
راستش، من بیشتر وقتها واقعاً مست نبودم
همش فیلم بود، شرمنده رفیق
واو
میدونی چیه؟ حتی عصبانی هم نیستم، همش بازیگری بود؟
عجب پشتکاری داشتی پسر، ایول داری
نه، حرفت رو باور نمیکنم
امکان نداره، امکان نداره مامان این رو از من مخفی کرده باشه
اون به من اعتماد داشت، این داره دروغ میگه
این حقیقته، قسم میخورم
یه راه هست که بتونی با اطمینان بفهمی
میدونم توقع زیادیه، و میدونم درک نمیکنی
اما باید بهم اعتماد کنی کودی، باشه؟
مطمئنی اینا فقط اثر داروها نیست؟
دلم برات خیلی تنگ میشه پسرم، خیلی زیاد
منم دلم برات تنگ میشه مامان
ببخشید، همهی اینا خیلی (هقهق) سنگینه
کاری از دست هیچکدوممون برنمیاومد
بهتره راه بیفتی، پروازت فقط چند ساعت دیگه است
قراره بهم بگی قضیه از چه قراره، مگه نه؟
قول میدم، خیلی زود کل داستان رو میفهمی
دوستت دارم، حالا برو دیگه
دوستت دارم مامان
منم دوستت دارم
میتونی بیای بیرون
متأسفم که باید اینطوری میشد، خانم پاول
دیگه بزرگ شدی اسکیپ، میتونی کاترین صدام کنی
اینم پول و اطلاعات سفر
براش واسه ساعت ۷ به مقصد سانخوآن بلیط گرفتم
مثل همیشه لجبازه
اما مطمئنم با این قضیه کنار میاد
اون عاشق ساحله
جاش امنه کاترین
تمام تلاشم رو میکنم، این رو قول میدم
ممنونم عزیزم
کری، خوبی؟
برین عقب، برین عقب بذارین نفس بکشه
آروم باش کوچولو، حداقل از حال نرفتی
چرا باید، چرا باید این رو از من مخفی میکرد؟
کری آروم باش، فقط سخت نگیر
چرا فقط... شماها، همهتون
فقط از من دور شین
کارولین، یه لحظه صبر کن، کجا داری میری؟
کری؟
کجاست؟ من... اون چیه؟
اوه اوه، اصلاً خوب نیست
آره، قطعا نیست
هی، از این طرف رفت
نگاه کن، از درِ پشتی رفت سمت جنگل
این دختره چِشه؟
من کل عمرم داشتم همین رو میپرسیدم
باید برم دنبالش
نه کودی نرو، تو این جنگل رو نمیشناسی
نمیخوام دنبال جفتتون بگردم
آبراهام، باید بریم و پیداش کنیم
هرچی بیشتر اونجا بمونه، بیشتر
تحت نفوذ «باتوری» قرار میگیره
سپر من به اندازهی کافی قویه، اما معلومه که
خارج از این ملک هیچ اثری نداره
میدونم ایزی، میدونم، ولی باز هم
ما میریم، من و مادرم
ما معتقدیم باتوری فقط میتونه
کسایی که از خون شما هستن رو ردیابی کنه، درسته؟
این شامل ما نمیشه
ما میتونیم با امنیت بیشتری بریم و کارولین رو پیدا کنیم
بهتره یه وسیلهی دفاعی با خودتون ببرین
و منظورم برای خرس و گرگ نیست
کودی پسر، میشه لطفاً اینطوری بهم زل نزنی؟
من که همهچی رو بهت گفتم، گفتم که معذرت میخوام
فقط (با پوزخند) تو انگار استخدام شده بودی
که ماهها پرستار بچهی من باشی
اصلاً روحمم خبر نداشت
بیشتر شبیه بادیگارد بود
چقدر بهت پول داد؟
میدونی چیه؟ اصلاً نمیخوام بدونم
تو اصلاً واقعاً دوست دوران بچگیمون بودی
یا اونم دروغ بود؟
معلومه که با هم دوست بودیم
یادت نیست چقدر با هم شیطونی میکردیم
هر سه تامون؟
یادت میاد گلهای خانم کینگ رو از ریشه درآوردیم
چون توی هالووین بهمون سیب داده بود؟
ما بچه بودیم، اون کارام فیلم نبود
هرچند اگه درست یادم باشه، پدر و مادرم
به خاطر مادرِ تو اومدن توی اون محله
واو، وقتی میفهمی
همه داشتن یه چیزی رو قایم میکردن
عجب نداره که کارولین اونطوری زد بیرون
امیدوارم حالش خوب باشه. منم همینطور داداش
نگاه کن. آره، درسته
انگار خوب بهت یاد دادم، النا
آره، فکر کنم همینطوره
ولی هنوز خیلی چیزا هست که باید یاد بگیرم
در ضمن، این دختره از خودش رد پا میذاره
مثل یه خرس توی باغ گل رز، نگاه کن
خوبه، خودشه
مراقب باش، صبر کن النا
چی شده؟
میدونی که شایعه شده «هویا باچیو» یکی از
جنزدهترین جاهاییه که قوم ما میشناسن
داستانش رو یادت هست؟
پدربزرگ بهم گفت که قرنها پیش
یه قبیله از «رومانیها» متهم شدن
به جنایتهایی که مرتکب نشده بودن
اتهامزننده، اجداد ما رو توی این جنگل جمع کرد
و بردشون به یه فضای باز
و تکتکشون رو سوزوند
آره، و روحشون توی این جای تاریک گرفتار مونده
غمگین و انتقامجو
میترسی؟
ترس طبیعیه، ترس آدم رو هوشیار نگه میداره، تو چی؟
ولی کارولین از این طرف رفته
پس باید بریم، مگه نه؟ برو
گوش کنین رفقا، دیگه هیچ راز لعنتیای نباید باشه، افتاد؟
اگه همینطوری ادامه بدین، همهمون به فنا میریم
بله قربان، مفهومه
پیداش میکنن، مگه نه؟
بیرون هوا دیگه کاملاً تاریکه
هیچکس توی این مسائل ماهرتر از
ایزابلا نیست، اگه این باعث دلگرمیت میشه
من پیش زنم میمونم
باشه، صبر کن
الان گفت اینجا زن داره؟
اینم از «دیگه هیچ راز لعنتیای نباشه»، هان؟
چیه؟ چی میبینی؟
مادر، حالت خوبه؟
حسشون میکنم، روحهای قوممون رو
چقدر غم
اونا میدونن ما خبیث نیستیم، میدونن که از خودشونیم
میترسم کس دیگهای هم اینجا باشه
یکی دیگه داره کارولین رو تعقیب میکنه
عجله کن، بریم
سلام، کی اونجاست؟
No comments yet. Be the first to leave one.