As primeras 200 linias.
از بین تمام کارهای احمقانهای که میتونستم بکنم،
این یکی احمقانهترینش به نظر میرسه...
لحظهای که میرم بیرون و میبینم اون سالن چقدر بزرگه،
شروع میکنم به فکر کردن که،
"باید از اینجا برم."
انرژی عصبی، ضربان قلب،
کف دستهای عرقکرده، تنگی نفس، همهی اینها.
واقعیت داره خودشو نشون میده و من واقعاً وحشتزدهام.
اون دو ماه پیش شروع کرد به یادگیری این ساز.
و همهی طرفدارا میخوان ببینن من چطور یه
اثر کلاسیک اِد شیران رو نابود میکنم.
در ژانویه، اون رو کنار درامز خودم نشوندم و
اون یه کم زد و من گفتم،
"اوه."
فقط یه بار، فقط یه فرصت.
میتونید برای کریس همسورث یه هورا بکشید؟
من اساساً هیچ استعداد موسیقایی ندارم،
پس چطور سر از درام زدن با یکی از بزرگترین
ستارههای پاپ دنیا، جلوی ۷۰ هزار نفر درآوردم؟
این اولین چالش در سفریه که منو میبره
به سرتاسر دنیا.
من دارم شیرجه میزنم تو دل علم پیشرفته...
بزن بریم.
...تا سه راز قدرتمند برای زندگی کردن رو کشف کنم
بهتر همین الان.
آره!
آیا میتونیم با یادگیری یه چیز جدید مغزمون رو تقویت کنیم؟
ساز اشتباهی رو انتخاب کردی.
اونا خیلی خوب نیستن، نه؟
آیا میتونیم درد رو شکست بدیم...
براش بجنگ! - ...با تغییر دیدگاهمون نسبت بهش؟
فکر کنم این سختترین کاریه که تا حالا انجام دادم.
و چه مزایایی وجود داره...
درسته.
...وقتی با چیزایی روبرو میشیم که بیشتر از همه میترسیم؟
یالا، همس. برو بالا!
این یه ماموریت متحولکنندهی زندگیه که ذهن و
بدنم رو تا نهایت فشار میاره...
...و از اینجا، از لندن شروع میشه.
من همیشه برای آمادگی جسمانیم خیلی تلاش کردم،
اما حالا که وارد دههی ۴۰ زندگیام شدم،
دارم میفهمم که باید همونقدر که برای بدنم کار میکنم،
برای مغزم هم تلاش کنم.
بعضی روزا فکر میکنم حافظهام خیلی خوبه،
و بعد بعضی روزای دیگه فکر میکنم،
"اوه، انگار یه چیزی درست کار نمیکنه" و،
ولی فکر میکنم به خاطر اینه که از بعضی
چیزا اشباع شدم و سرم خیلی شلوغه.
پس، برنامهریزی کردم که با متخصص علوم اعصاب،
مایا شانکار، ملاقات کنم.
و اون با یه ورزش فکری کارو شروع میکنه.
باشه کریس، وظیفهی تو اینه که سعی کنی به چیزی که حروف
میگن توجه نکنی و فقط روی رنگها تمرکز کنی.
باشه. - باشه.
قرمز. نارنجی. بنفش. زرد. - باشه.
پس، قرمز با دست راست، آبی با دست چپ.
آبی با دست چپ، دقیقاً.
پس من این تستهای شناختی رو با مایا انجام میدم.
یه تجربهی به طرز عجیبی سرگرمکننده.
وای!
وای! کارت عالی بود.
زرد. سبز.
عالی کار کردی.
معلوم شد که من نسبتاً تیزهوشم. حداقل تو اون لحظه.
آه، خب اون، اون تسکیندهنده بود.
اما خبرهای بدی هم هست.
خب، با بالا رفتن سن، مغزمون کوچک میشه،
و بعد از ۴۰ سالگی،
هر دهه حدود ۵ درصد کاهش حجم رو میبینیم.
این به صورت روزمره برای ما چه معنیای داره؟
الان ممکنه فکر کنید،
"اوه، برای من نسبتاً آسونه که یادم بیاد چی خوردم
برای ناهار دیروز،
یا جزئیات مکالمهای که داشتم
با دوستم."
اون سختتر میشه.
مغز ما از نورونها تشکیل شده،
سلولهایی که همگی از طریق یه شبکهی پیچیدهی
ارتباطی با هم تعامل میکنن.
با بالا رفتن سن، ما این اتصالات رو از دست میدیم،
اما میتونیم این رو با ساختن و تقویت کردن جبران کنیم
چیزی که بهش ذخیرهی شناختی میگن.
مثل این میمونه که یه بزرگراه بسته بشه،
ما میتونیم جادههای فرعی بسازیم و ازشون استفاده کنیم که مارو میرسونن به
جایی که میخوایم.
این مسیرهای عصبی جایگزین وقتی شکل میگیرن که ما واقعاً
مغزمون رو به چالش بکشیم و بهش فشار بیاریم.
پس، یکی از بهترین راهها برای تقویت مغزتون اینه که
یه مهارت جدید یاد بگیرید.
خب، چه مهارتی رو توصیه میکنید؟
من یادگیری یه ساز موسیقی رو توصیه میکنم.
آه، باشه.
و این به خاطر اینه که هر بخش از مغز شما داره
همزمان فعال میشه وقتی که شما یه
ساز موسیقی یاد میگیرید.
درسته.
پس قشر بیناییتون، قشر شنواییتون،
قشر حرکتیتون.
حسابی دارید از مغزتون کار میکشید و بازدهی بالایی داره،
و همچنین بعد احساسی یادگیری موسیقی هم هست.
آره.
جنبه اجتماعی اینکه با بقیه ساز میزنید هم هست، امم...
خب... بستگی داره چقدر خوب ساز بزنید.
آره.
وگرنه حتماً اینجوری میشه که: "بس کن!"
آره، دقیقاً، میتونه یه تأثیر ضداجتماعی داشته باشه.
درسته.
منم، من، ولی من موسیقی رو خیلی دوست دارم،
و همیشه دلم میخواست از نظر موسیقیایی،
اِمم، ماهرتر باشم، اِمم، برای همین، این یه فرصت خوبیه.
حتماً.
و خب، آره، قدم بعدیتون اینه که بفهمید
دقیقاً چی میخواید بزنید.
باشه.
یه رفیق دارم که خیلی دلم میخواد اون رو هم
تو این کار شریک کنم.
این اتاقیه که تمامِ،
اِمم، ضبطهای زنده توش انجام میشه.
اِد رو چند سال پیش ملاقات کردم.
اون تو استرالیا اجرا میکرد،
و یکی از رفیقام که اونو میشناخت گفت:
"اوه، اون میخواد بیاد یه سلامی کنه،"
و اون اومد که یه ناهار آروم بخوره و مثلاً،
۲۰ نفر از دوستام پیداشون شد و منم گفتم،
"شما اینجا چیکار میکنید؟"
و اونها گفتن: "اوه، شنیدیم اِد داره میاد."
ولی اون خیلی باحال باهاش کنار اومد،
و ما تقریباً همون لحظه رفیق شدیم.
فکر کنم باید شغلمون رو عوض کنیم چون فکر میکنم
من بهتر میتونستم...
تو اون رو بهتر از من نگه میداری، و نگاه کن...
درامز، گیتار دارید.
وای.
یه ویولنسل اینجا دارم،
فقط در صورتی که بخواید امتحانش کنید.
و بعد پیانو.
مثلاً، این تقریباً میتونه آسون باشه اگه فقط نتهای سفید رو بزنید.
امم.
ولی میتونید بزنید... - چیزی مثل این؟
میتونه یه چیزی باشه که بشه...
خب، گیتار.
میتونستید بخونید، اِمم...
گفتید میتونید گیتار بزنید؟
نه اینجوری. - باشه.
آه، من نمیتونم گیتار بزنم. میتونم چند تا آکورد بزنم.
من یه، اِمم، یه چیزی، اِمم، تو دبیرستان داشتم.
عالیه.
اگه میتونید اینجوری آکورد بزنید،
چون واقعاً به نظر میاد میتونید گیتار بزنید،
اون، ولی احتمالاً چالشبرانگیز نخواهد بود.
آره، بهم گفتن باید چالشبرانگیز باشه.
پس شاید گیتار رو کنار بذاریم.
متأسفانه، آره. - باحال. حیف شد.
یا اینکه، خیلی باحال پیش بریم و شما درامز رو امتحان کنید.
سر، دقیقاً برای کی سرگرمکننده؟
برای خانوادهتون سرگرمکننده نخواهد بود،
وقتی خونه تمرین میکنید.
پس، شما فقط دو، سه رو یاد میگرفتید،
و بعد روی یک میزنید.
یک، دو، سه، چهار، یک، دو، سه، چهار.
و بعد یک، دو، سه، چهار.
یک... میخواید امتحانش کنید؟
اِمم، آره. اوه، شما قراره...
پس، فقط شروع کنید، اول فقط با های-هت شروع کنید،
فقط تس-تس-تس.
دارم عرق میکنم.
مثل یه اختاپوس، این شبیه اینه که،
و بعد اعضای اضافه.
یک، دو...
و بعد سعی کنید روی یک و سه بزنید
با کیک...
یک، دو...
...سه، چهار.
نه، آره، پس شما...
یک و سه و بعد دو و چهار.
وای خدای من!
ولی فکر میکنید از پس این یکی برمیآیید؟
خب، مایا بهم گفته چالشبرانگیزترینِ، اِمم، رو انتخاب کنم
ساز چالشبرانگیز رو انتخاب کنم چون اون چیزیه که قراره
بیشترین، اِمم، رو بهم بده
فواید رو از لحاظ سلامت مغز بهم بده.
پس، حس میکنم تو مسیر درستیم.
فکر میکنم این در واقع ممکنه سختترین کاری باشه
که انجام میدید.
اون، قطعاً خطرناکترین نخواهد بود،
ولی مدت زیادی طول میکشه تا توش استاد بشید.
یادگیری درامز یه کار واقعاً از نظر شناختی پرچالشه.
باید هر چهار اندامتون رو هماهنگ کنید و
الگوهای ریتمیک مختلف رو یاد بگیرید.
تحقیقات نشون میده که درامزنهای تازهکار که درامز رو یاد میگیرن،
for just eight weeks showed meaningful,
positive improvements in their brain structure.
Our brains are actually split into two halves.
Our left half controls our right limbs,
و سمت راست بدنمان، اندامهای چپمان.
کارهایی که به هماهنگی اندامهای هر دو طرف نیاز دارن، مثل طبلزدن،
فقط زمانی ممکنه که این دو نیمکره مغز از طریق یک پل با هم ارتباط برقرار کنن
که بهش جسم پینهای میگن.
مطالعات نشون داده که طبلنوازی باعث تغییراتی در
جسم پینهای میشه،
No comments yet. Be the first to leave one.