As primeras 200 linias.
* اگه خورشید صبح سر بزنه و ببینه *
* که از زندگی خستهای و عوض شدی *
* و چون دیگه اون آدم سابق نیستی *
* شاید باید بری و زندگیتو نو کنی *
* اگه اونایی که یه روزی دوستت بودن *
* حالا حرفای نامهربون میزنن، به نظرم *
* اونا احساساتو درک نمیکنن *
* و تا جایی که به من مربوطه، عزیزم *
* تو باید بری
* جاهایی هست که سفر خواهی کرد *
* مردم بیشک بهت خیره میشن *
* فقط یادت باشه مهم نیست کجا هستی *
* بلکه مهم اینه که درونت کی هستی *
* پس اگه فقط میتونی مراقب خودت باشی *
* چون وقتی آزادی، هیچکس بهت نه نمیگه *
* پس به نظرم باید همه چیزو تجربه کنی *
* و تا جایی که به من مربوطه، عزیزم *
* تو باید ببینی
* تو معصومیت و تحمل داری *
* و اعتماد به نفسی که تو رو خیلی دور میبره *
* تو این راه ممکنه عشق رو پیدا کنی *
* یا حتی یه ستاره سینمای وسترن رو ملاقات کنی *
* اگه دنیا باهات مخالف بود *
* و با قوانینی که نمیتونی تحمل کنی، آزارت داد *
* میتونی حرفاشونو زیر سوال ببری *
* درست مثل کاری که بچهها همه جا میکنن *
* اما اگه فقط ذهنتو ببندی و حس کنی *
* که تو تنها کسی هستی که حق باهاشه *
* پس ارتباطتو با انسانیت از دست دادی *
* اما تا جایی که به من مربوطه، عزیزم *
* این زندگی توئه
* عزیزم، این زندگی توئه
* این زندگی توئه
نه، هیچوقت کانادا نرفتم.
راستی زادگاهت کجا بود؟
کینگمن.
شنیدم شهرهای مرزی خیلی پرماجرا هستن.
تو کینگمن چه خبره؟
هیچ خبری نیست. اوه.
هی، اون گردنبندت واقعاً قشنگه.
خودم درستش کردم. من خیلی جواهرات درست میکنم.
شاید حتی تو لسآنجلس برای خودم یه کسب و کاری راه بندازم.
چیزی که میخوام باشم خیلی سادهست: کاملاً خوشحال.
کاملاً متفاوت و کاملاً عاشق.
گفتم از اتوبان ۸ بری.
خفه میشی؟ میگم که گم نشدیم. یه لطفی در حقم بکن...
تو زن منی، هر چی میگم همونو انجام میدی.
مجبور نیستم به حرفات گوش بدم. دارم میرم.
کریستین رو میبرم. مامان!
بچه رو نمیبری. نمیتونی جلومو بگیری.
لعنتی! لباسای کریستین رو درمیاری؟
بابا. ازت نمیترسم.
بابا. تو دیوونهای.
ادی واقعاً آدم خاصیه.
الان تو لسآنجلس برای عموش تو یه بانک کار میکنه.
وقتی منو ببینه خیلی تعجب میکنه.
ما بلافاصله یه بچه دار میشیم.
اوه، پس قراره ازدواج کنید؟
نه، فقط قراره با هم زندگی کنیم.
من شما رو میشناسم.
شما کمدین هستین. تو تلویزیون هستین.
دنی ریموند. آره، درسته.
لو، بیدار شو. باید یه زندگی بکنیم، لو.
آره. سلام.
لو مدیر برنامههای شخصی منه.
فقط اون جوری مدیریت میکنه که هیچوقت زیادی صمیمی نمیشه.
خب، خیلی خندهدار نیست، ولی نمیتونی انتظار نبوغ داشته باشی
وسط بیابون.
بیا تو.
سلام لو. میخوای عقب بشینم؟
نه، خوبه.
بریم. اینو میگن مسافرت با یه ستاره.
امسال شش تا برنامه سالیوان اجرا کردم، هر دفعه ترکوندمشون.
دیدمت. ماه پیش. اون شب بد بود.
کلی بچه تو تماشاچیا بود، میدونی.
نمیشه باهاشون ارتباط برقرار کرد. نتونستم اوج بگیرم.
هی دنی، قول دادی منو پیاده کنی. من باید برم لسآنجلس.
یه بار تو زندگیت باید لاسوگاس رو ببینی.
درسته، لو؟ آره، هیجانانگیزه.
من باید برم-- آره، میدونم.
میخوام دوستپسرامو ببینم، اون یه کارمند بانکه
از کینگمنِ کوههای کانادا.
عزیزم، الان ساعت شش شده.
نیمهشب تو بیابون داری ماشینسواری رایگان میکنی.
کی تو رو سوار میکنه؟ یه کایوت؟
ببین عزیزم. وگاس.
اعضای گروه سفر سینسیناتی
لطفاً چمدانهای خود را به جلوی...
آقای ولز را صدا میزنیم. آقای جیم ولز.
بردم! جکپات زدم! بردم! بردم!
آیا کریستین، مسافر رایگان
لطفاً به پیشخوان مراجعه کند؟
تاسها دارن میچرخن...
باشه، حواسم بهت هست، دختر.
داریم میریم مهمونی بادی میلر.
یه کمدین عالی. اون برنامه رو شروع میکنه. قراره برنامهاش رو ببینیم؟
نه، برنامهاش افتضاحه. ولی مهمونی باحاله.
سلام. کریستین رو میشناسی، آره؟
بگذر. زیادی خوشگلی. حرکت کن.
هِی! - هِی!
شنیدم غوغایی کرده بودی. - کریستین رو میشناسی؟
"سلام عزیزم." - سلام، سلام.
چرا یه نوشیدنی برای خودت برنمیداری؟
هِی! سلام، جینی!
میخوام پسرم جولیان رو بهت معرفی کنم. جولیان، بیا اینجا.
پسرم جولیان. دانشجوی سال اول دانشگاه ایالتی آیوواست.
ایشون بابی دِلفه.
یادمه وقتی یه وجب بیشتر نبودی.
اون بچه ویویانه؟ - نه، نه، پسر زن اولم بود.
آه، بله.
نشون بده زندهای. دست بده.
هِی، بابا یه کم محکم بگیر. - مگه تو کالج چی یاد میدن؟
هِی، تامی، تامی. سلام، تامی.
از پدرم متنفرم، پدر.
آهنگها چطور پیش میرن، هان؟ هِی، این رفیق منه.
حالت چطوره؟ - سلام، دنی. چطوری؟
سلام، جک. خوشحالم میبینمت. به کریستین سلام کن.
سلام، کریستین. حالت چطوره؟ - سلام.
داری با یکی از بزرگترینهای فوتبال حرفهای دست میدی.
«تامی مارکوت. من با این یارو دست نمیدم.»
«جک بنتون، صاحب اون هتل بزرگ.»
بامزه بودم؟ واقعاً بامزه بودم؟
پدر، تو تنها مردی هستی که میتونم بهش اعتماد کنم.
عزیزم. بامزه بودی.
«اونا تو کانادا از فوتبال چی میفهمن؟»
«ساکر و هاکی رو میشناسن. اما فوتبال، اون یه بازی دیگه است.»
هی تامی. میخوام یکی رو بهت معرفی کنم. بیا.
ببخشید. متاسفم. - اشکالی نداره.
دنی، خوب به نظر میای. - ممنونم، جک.
البته نه به خوبی اون. - قشنگه، نه؟
اگه ذرهای عقل داشتی، اونو تو برنامههات میذاشتی.
به جای اون زنهای حریص و بدجنس که داری ازشون استفاده میکنی.
من اونو قبل از تو استخدام میکردم. - «اوه، بامزه! بامزه! بامزه!»
تو مدرسه چی میخونی؟
یادم نمیاد.
جک، میخوام شما رو با مدیر برنامههام آشنا کنم.
ما رو ببخش، دنی. - بعداً میبینمت.
«از آشناییتون خوشحال شدم.» - اوه، ولش کن.
این دختر منه. عاشقمه. منو دوست داره.
ازم بدت میاد؟ - نه، دنی. من ازت خوشم میاد.
تو خیلی باحالی. - میدونم. من باحالم.
من بامزهام. یه جورایی یه حالتِ پریوار دارم.
حق با توئه. همینطوره.
آخرین بار کی دیدی یه پری با کسی بخوابه؟
دنی، بهتره همین حالا برم لباسامو عوض کنم و برم.
ببخشید. من عاشق ادیام. - آره، آره، آره.
آره، میفهمم. یه لطفی در حقم میکنی؟
چند دقیقه دیگه بمون
تا خوابم ببره. از تنها بودن متنفرم.
آره.
آه، قبل از اینکه یادم بره... میخوام اینو داشته باشی، عزیزم.
پول میخوام. - بیا، بگیرش.
صد دلارهها، میدونی که.
میتونی به جای اتو استاپ، پرواز کنی بری لس آنجلس.
ممکنه من لس آنجلس، تو "کوکونات گروو" باشم.
بیا برنامهام رو ببین. - خوبه. ادی رو هم میارم.
آره، دقیقا همینو کم داشتم. ادی.
هی، ادی.
من کریستین آدامزم. نوزده سالمه و عاشقم.
من بردساک هستم و ۵۸ سالمه، و برو ته صف.
برات یه کادو آوردم.
آه، عزیزم. لازم نبود برام کادو بخری.
بازش کن.
هنوز هم همونی، مگه نه؟
دوستت دارم.
امم، اگه میدونستم میای، برات کادو آماده میکردم.
اگه میدونستم میای.
راستی،
چی شد اون نقشهمون که تو کالج رو تموم کنی،
و تابستون بیای اینجا؟
نتونستم صبر کنم. حوصلهم سر رفت.
چهار بار رشتهم رو عوض کردم.
مشاور تحصیلیه انقدر عصبانی شده بود که دیگه باهام حرف نمیزد.
ادی، بیا بچهدار شیم. - اوه، عزیزم.
بیا دیگه، بیا. بیا بچهدار شیم.
ادی، بیا بچهدار شیم. - امم، حتماً عزیزم.
ولی الان نه.
منظورم اینه که... اول میخوام ترفیع بگیرم.
'میخوام یه جای بزرگتر برای زندگی داشته باشیم.'
باید آماده باشی بچهداری کنی.
اونوقت بچهدار میشیم.
ادی، تو حرف نداری.
کاری کردم کریس همین که رسید، یه مقداری رو دربیاره.
حالا بعد از شش ماه، اون سهام یازده درصد رشد کرده.
یازده درصد؟
ـ یازده درصد. ـ باورنکردنیه.
همینطوره.
میدونید، نکتهی عالی در مورد صندوق سرمایهگذاری مشترک
اینه که فقط یه سهم نیست، بلکه مجموعهای از سهامه.
دلم میخواد غروب رو چک کنم
...با موجسواری که از دل غروب میاد بیرون.
عزیزم، شانس آوردی اخراجت نکرد.
باید قیافه اون مرد رو میدیدی.
کریستین، بانک یه جای جدی و مسئولیتپذیره.
نه یه زمین بازی. نمیتونی بازیگوشی کنی.
یعنی، گذشته...
الو؟ آقای مولینا هستم.
آه، بله، سه روز طول میکشه تا آزاد بشه، خانم.
ولی این فقط شامل روزهای کاری بانک میشه.
میرم یه قدمی بزنم.
No comments yet. Be the first to leave one.