As primeras 200 linias.
تنها چیزی که مطمئنم اینه که اینا آدمهای بدی هستن.
مشتاقانه منتظریم تا با دولت بلر برای حل این مسئله همکاری کنیم.
پدر و مادرم رفتن پاکستان و واسه من یه عروس دیدن.
مامانم برگشت، گفت باید برم پاکستان و ازدواج کنم.
برای همین بلیت گرفتم و رفتم.
میتونم کمکتون کنم؟
خوبم.
همهچی رو برداشتی؟
ده دقیقه دیگه میام. باشه، عجله کن، سریع!
راستش نمیخواستم برم چون کار داشتم، مشغول بودم.
ولی بهم میگفت "وقتشه بری پاکستان."
از فرودگاه بیرمنگام راه افتادم.
و از اونجا مستقیم رفتم فیصلآباد.
و بعدش یه تاکسی گرفتم تا روستامون.
پدرم اون موقع اونجا بود.
اوه، سلام. سلام آصف، چطوری؟ خوبم. خوبم.
حدود چهار روز اونجا بودم.
دختر رو دیدم و تصمیم گرفتم ازدواج کنم.
پس به رهیل زنگ زدم.
سلام، رهیل؟
آصف، چه خبره؟ خیلی وقته ازت خبری نیست، مرد.
خب، وقتی ازم خواست برم عروسیش، با خودم گفتم "آره، چرا که نه؟"
"آخرش که دوستمه و باید برم!"
و همچنین، یه تعطیلات عالی میشه.
بعداً میبینمت، باشه؟
زود برگرد. باشه. زود برمیگردم.
فعلاً.
میخواستم برم عروسی آصف، به علاوه نزدیک ۱۳ سال بود که پاکستان نرفته بودم.
و میخواستم دوباره بعضی از اعضای خانوادم رو ببینم.
پاسپورت داری، آره؟ ویزا؟ همه چی؟ آره، دارم، مرد.
اوه، باورم نمیشه داریم میریم پاکستان، مرد.
قراره حسابی خوش بگذره!
منیر آدم خیلی خوبی بود. اونم مثل من بنگالی بود.
اون هرگز پشت سر هیچکس حرف بد نمیزد.
توی کراچی فرود اومدیم.
نمیخواستیم تو هتل بمونیم چون فکر میکردیم گرون میشه.
برای همین رفتیم یه مسجد.
سلام علیکم. علیکم سلام.
امروز جمعیت در خیابانهای کراچی در حال راهپیمایی هستند.
این راهپیمایی توسط احزاب اسلامی پاکستان سازماندهی شده و حامی طالبان هستند.
این یکی از نشانههای آشفتگی سیاسی است که به نظر میرسد...
قطعاً پس از مداخله نظامی آمریکا در افغانستان رخ خواهد داد.
حدود یک هفته تو کراچی بودیم. گشت و گذار کردیم.
خرید میکردیم، فقط خوش میگذروندیم.
شفیق رفت که خانوادش رو ببینه.
برای همین من و منیر چند روزی واسه خودمون بودیم.
قرار بود بیان روستا، ولی در عوض...
آخرش من رفتم کراچی.
وقتی شفیق برگشت کراچی، پسرخالهاش زاهد رو با خودش آورد.
از کجای پاکستان هستی؟ من از مولتانم.
رهیل تقریباً بهترین دوستم بود، آره.
با اینکه بنگالی بود.
آصف رو از روزی که به دنیا اومد میشناسم.
چه خبره، مرد؟ بیشترش داشتم ول میگشتم.
نماز جمعه بود و ما داشتیم از کنار مسجد رد میشدیم.
خیلیها داشتن میرفتن تو، ما هم باهاشون رفتیم.
بمباران افغانستان!
تغییر اجباری قدرت در افغانستان.
این فقط به هرج و مرج و ترور منجر میشه.
مردم هیجانزده میشن. بعد شروع میکنن شعار دادن.
سخنران میگفت "باید به مردم افغانستان هر جا که میتونید کمک کنید."
و همچنین فکر میکردیم بریم ببینیم افغانستان واقعاً چطوره.
اگه همه موافق باشن که بریم، پس میریم. چون فقط ۲۵۰ روپیه میشه.
اگه داریم میریم اونجا، اول: برای تجربه و دوم: برای کمک.
غذاشونم که میدونی... نوناشونو میدونی؟
نونای بزرگ، خودت میدونی. نونای بزرگ.
نونایی به این بزرگی دیدم.
اونجا چه زبونی صحبت میکنن؟ میتونم باهاشون اردو حرف بزنم یا چی؟
فکر کنم اونجا پشتو صحبت میکنن. پشتو؟
آره، راستش نمیدونیم... تنها راهی که میتونیم بفهمیم اینه که بریم و ببینیم.
اون کوسن رو بردار، مرد.
برنج و بقیهاش رو بده بهش. هیچکس اصلاً نمیخوردش.
اگه تنها کاری که تو افغانستان میکنیم همینه، کار خوبیه، منظورم رو میفهمی.
راستش، وقتی اونجا بودم، اون دو هفتهای که با همه مردم تو پاکستان حرف زدم...
اونا میگفتن "اوه، افغانستان قرار نیست مورد حمله قرار بگیره."
پس پریدیم تو اتوبوس و راه افتادیم.
حالت خوبه؟ نه.
توی پاکستان خیلیها ریش دارن.
همیشه آدمای خوب و بد هستن.
پشهها رو اون بالا دیدی؟
شب، راننده اتوبوس به یکی زد. و همهمون پیاده شدیم که ببینیم.
راننده اتوبوس فقط فرار کرد.
برای همین مجبور شدیم یه راننده اتوبوس دیگه پیدا کنیم که ما رو ببره کویته.
وقتی رسیدیم کویته مجبور شدیم اتوبوس عوض کنیم.
درست قبل از اینکه به مرز برسیم، کنار یه مسجد توقف کردیم.
اینجوری بود که من جا موندم.
شفیق کجاست؟
وایسا! یکی رو جا گذاشتیم!
میتونید منو به مرز افغانستان ببرید؟
تجارت مرزی بدون مانع ادامه دارد.
در میان کسانی که عبور میکنند، امدادگران شجاع افغانستانی نیز هستند.
مردم برای غذا و مراقبتهای بهداشتی به آنها متکی هستند.
و برای توضیح نیازهایشان به دنیای خارج.
اونا با موتور میاومدن و ما بهشون ۲۰۰ روپیه دادیم.
و اونا ما رو از مرز رد کردن.
فردا برمیگردیم دنبالت. خفه شو.
آخرش پیاده از مرز رد شدم.
هیچکس جلوم رو نگرفت.
گورتون کجا بود؟!
احمقها. چطور تونستید بدون من گور خودتون رو گم کنید، مرد؟!
خیلی دوست داری خرابکاری کنی، نه؟ دفعه بعد میتونی توی ون خرابکاری کنی.
عجله کن.
و وقتی از مرز رد شدیم، انگار که... "آه، هیچی نیست.
فقط رد میشی." حتی مثل وارد شدن به یه کشور دیگه هم نبود.
اما وقتی رسیدیم اونجا، وضعیت فرق میکرد.
اینو میبینی؟
همین که رسیدیم قندهار، بمبارانها شروع شد.
لعنتی.
اونو ببین.
وحشتناکه.
همچین چیزی رو فقط توی فیلما میبینی.
لطفاً بذار بخوابم.
چرا سر و صدا میکنی؟
حالم خیلی بده، رفیق.
اوی... نونها رو نگاه کن. لعنتی چه بزرگن.
آره، خیلی بزرگن. دو تا میگیریم.
یه کم به من بده.
قندهار در جنوب افغانستان. قلب طالبان.
این عکسها از الجزیره نشون میده حمایت از طالبان
با وجود بمبارانهای آمریکا، اینجا هنوز قویه.
زنده باد اسامه بن لادن!
ما فقط یه روز تو قندهار بودیم و بعد رفتیم کابل.
سفر به کابل وحشتناک بود.
فقط بخواب. تا وقتی بیدار شی، ما اونجاییم.
میتونیم وایسیم؟ حالش خیلی بده.
نه، نمیایستیم.
تا کابل چقدر راهه؟
ده تا دوازده ساعت راهه.
خوبی؟
حالت خوبه. اینقدر نگران نباش.
چیزیت نیست.
بهش بگو ساکت شه، مرد، آصف، مرد.
خودتو جمع و جور کن.
تب داره؟ بهش بگو گمشو خفه شو، مرد.
چند دقیقه وایمیستیم.
حملات هوایی آمریکا شبانهروزی ادامه داره.
تانکها و سنگرهای طالبان رو در شمال کابل هدف قرار میده.
ما حدود دو هفته و نیم تو کابل موندیم.
: صبر کن، میخوام یه چیزی بخرم... بیا از اینجا بریم قبل از اینکه شلوغ شه.
شفیق: (زیر لب) - دیوونه کننده است، لعنتی.
یه گاز میخوای، مرد؟ یه گاز میخوای؟
بو میده.
فقط بوی ادویه و اینجور چیزاست، مرد. (روهل) بسه دیگه این حرفا، باشه؟
حالش تو افغانستان اونقدر بد شد که فکر کردم قراره بمیره.
حالت چطوره؟ سردمه، رفیق.
سرتو بالا بگیر، رفیق. سرتو بالا بگیر.
این نون مزخرفه. ولی بهتر از هیچیه.
اون پیتزاهای لبه پر پنیر رو میدونی
که پنیر آب شده توی لبهش داره، مرد؟
فکر کنم نون داره اذیتت میکنه.
چی شده؟ چی شده؟ یالا، مثل یه... بخورش.
شاهدان عینی آخرین حملات آمریکا به افغانستان رو توصیف میکنند
به عنوان شدیدترین بمباران تا به امروز.
دوباره کابل، پایتخت، بیشترین آسیب رو از حملات میبینه.
ساکنان از موج به موج هواپیماها گفتند
و یه آتشسوزی بزرگ نزدیک فرودگاه شهر.
ما اساساً فقط بیکار بودیم.
و فقط داشتیم عصبی میشدیم چون هیچ کاری نمیکردیم.
ما برای این نیومده بودیم.
سلام علیکم. اردو صحبت میکنید؟
شیرخان اینجاست؟
میخوایم در مورد یه چیزی صحبت کنیم.
میخوایم برگردیم پاکستان.
چرا؟
ما اینجا هیچ کاری نمیکنیم.
کمکی نمیکنیم، فقط این اطراف دراز کشیدیم.
میتونی یه کاری برامون جور کنی؟
باشه، یه ماشین براتون جور میکنم.
واقعاً؟
بله، مشکلی نیست.
چی گفت؟ گفت یه ماشین برای رفتن به پاکستان جور میکنه. حتماً. آره.
برای اولین بار بمبها در مرکز پایتخت افغانستان فرود آمدند.
گفته میشه اینجا یه منطقه مسکونیه.
اینجا کسی کشته نشد، اما طالبان میگن ۱۵ نفر کشته شدن
وقتی یه موشک به مسجدی در جلالآباد اصابت کرد.
این میره پاکستان؟ آره، بریم.
یالا، بریم.
ما فقط سوار شدیم، فرض کردیم داره ما رو به مسیر درست میبره.
حالا داریم برای اینا هم نوشیدنی میخریم. دفعه قبل سر ما کلاه گذاشتن.
و سر از این خونه درآوردیم، وسط ناکجاآباد.
اون موقع بود که با خودمون فکر میکردیم "ما کجای جهنمیم؟ چی داره میشه؟"
این یارو میاومد پیشمون و ما هر روز ازش میپرسیدیم.
بعد یه روز اومد و ما رو برد قندوز.
سربازان جبهه متحد در جاده قندوز
امروز صبح روحیه خیلی خوبی داشتند.
خبر پیچیده بود که شهر در آستانه سقوطه.
و این مردها امیدوار بودند که جزو اولین کسانی باشند که وارد شهر میشن.
هرجا رو نگاه میکردی خارجی بود... و میتونستی تشخیص بدی
همهشون جنگجو بودن چون کلاشنیکف داشتن.
بمبها هیچوقت تو شهر نمیافتاد، اما تو حومه شهر میافتادن.
وقتی رسیدیم قندوز، گیر افتادیم.
زاهد، چی میگه؟
داره راجع به جنگ حرف میزنه.
دو سال پیش تو زندان دوستم
انگشتاشو یکی یکی قطع کردن. برادرش کشته شد.
دو تا تانک اونو از هم پاره کردن.
دوستم؟ کیه؟
دوستم، همون یارو که داره ما رو بمباران میکنه.
فریاد میزدند "زنده باد امارت اسلامی افغانستان"
و "مرگ بر آمریکا".
No comments yet. Be the first to leave one.