As primeras 200 linias.
شرکت تولید فیلم "زسپوتی فیلمووه"
و آرشیو ملی فیلم تقدیم میکنند
سیل: بخش اول
فیلمنامه بر اساس رمانی از هنریک سینکیویچ
با هنرنمایی
موسیقی
صحنهآرایی
تجهیزات نظامی، طراحی لباس
طراحی داخلی، گریم
صدا
تدوین
تهیهکننده اجرایی
مدیر فیلمبرداری
کارگردان
یا عیسی مسیح!
هی، کسی اینجاست؟
کسی؟!
ساکت!
هی، دهاتی!
ما دهاتی نیستیم. ما اشرافزادهایم.
ببخشید، برادر من.
راهی لوبیش و وودوکتی از کدوم طرفه؟
از کنار صلیب به چپ بپیچید برای لوبیش.
از پاتسونلا عبور کنید و بعد مستقیم بروید برای وودوکتی.
ممنونم!
تو میری لوبیش!
بریم!
خداحافظ، یدروس!
خواهم رفت، خواهم رفت
به جنگل بلند
ببینم آیا محبوبم
میآید.
خواهم رفت، خواهم رفت
به دروازه چوبی
ببینم اسبش منتظر است...
هی، بانوی شما کجاست؟
من اینجا هستم.
من آندژی کمیچیتس هستم.
هنوز به لوبیش نرفتهام. برای عرض ادب عجله کردم.
باد مرا مستقیم از اردوگاه به اینجا آورده است.
امیدوارم باد خوشیمنی بوده باشد.
از مرگ پدربزرگم خبر داشتید؟
من از قبل برای ولینعمت خود عزاداری کردهام.
او لوبیش و شما را به من ارث گذاشت.
شما رو برگرداندید، هنوز ارثیه خودم رو ندیدم.
چه ارثیه خوبی نصیب آدم میشود.
صد مراسم عشای ربانی برای روح ولینعمتم نذر میکنم!
کی با هم ازدواج کنیم؟
حالا نه. من هنوز مال شما نیستم.
اما خواهید شد، حتی اگر مجبور باشم این خانه را آتش بزنم!
شما مال من هستید، هم به وصیت پدربزرگ مرحوم، هم به حکم قلبتان.
از قلبم مطمئن نیستم.
اگر نمیخواهید مال من باشید، خودم را با خنجر خواهم کشت.
شما این را به شوخی میگویید، آقا!
اجازه دهید شما را به اتاق پذیرایی دعوت کنم.
عمهام شام را آماده میکند.
عمه چه کسی؟ - عمه من.
پس او عمه من هم هست!
کولویهتسوونا.
زودتر میآمدم اما جنگ مادر سربازان نیست.
فقط با مرگ ما را به ازدواج در میآورد.
دیر آمدید. هنگها مدتی پیش بازگشتند.
پس از نبرد شکستخورده، ماندم تا دشمن را تعقیب کنم.
آنقدر اذیتشان کردم، که برای سرم جایزه گذاشتهاند.
چه غاز خوشمزهای!
یا مریم مقدس...
دشمن در شهرها پناه گرفته است
چون زمستان بسیار سخت است.
مردان من مثل جاروهای بعد از جاروکشی طولانی، ژولیدهاند.
پس هتمان اعظم برای ما اردوگاه زمستانی تعیین کرد.
افسرانم را به لوبیش فرستادهام.
آنها فردا اینجا میآیند تا به شما ادای احترام کنند.
لطفا کمی شراب بنوشید، آقا.
حتی زهر هم مینوشیدم، اگر شما به من میدادید.
به سلامتی شما، بانو!
خدای من!
هر چه بیشتر به شما نگاه میکنم، بیشتر میخواهم ازدواج کنم.
کی ازدواج کنیم؟
صحبت از آن در حین عزاداری، بیموقع است.
پس من قبل از آن زمان پژمرده میشوم.
لعنت به من!
پدربزرگ همیشه میگفت شما یک سرتق هستید.
باید به آن عادت کنید.
و شما باید عادتهایتان را تغییر دهید، اینطور نمیشود!
اوه، پس شما میخواهید مرا به دنبال خودتان بکشید.
شما مردی به نظر نمیآیید که به راحتی رام شود.
چوبهای زیادی در صومعه شکستند
تا چند جمله قصار حکیمانه را حفظ کنم.
کدام یک را بهتر به خاطر دارید؟
وقتی عاشق شدی، خودت را به پایش بینداز.
به این شیوه.
ولم کن وگرنه عصبانی میشوم.
عمهام دارد میآید.
یک هنگ عمه هم نمیتواند مانع شور و اشتیاق من شود.
خائن! یهودا!
این درست نیست. بوسه من صادقانه است.
دوست دارید خودتان ببینید؟
جراتش را نداری!
از جایی که من میآیم، مردم میگویند: هی بپرس،
اما اگر به تو ندادند، خودت بگیر.
باید برم.
دیره.
راه لوبیتس دوره، گرگ هم کم نیست.
فردا با سوارانم خدمت میرسم.
شب بخیر. - خدا به همراهتان.
اوه، عمه جان!
ای حرامزادهها!
یِدروس!
بنوش با ما، ای میزبان عزیزمان...
با ما بمان تا پای گور...
به سلامتی بانوی من!
سربالا! سربالا!
خب، چجور دختریه؟
خیلی زیبا؟
لعنتی! نظیرش پیدا نمیشه!
خوش به حال تو که یار و همدمی داری.
عروسی کیه؟
بعد از اینکه سوگواری تموم شد.
عزاداری به درک! بچهها که سیاه متولد نمیشن، بلکه...
...سفید!
فهمیدین؟! سفید!
یِدروس! بچههای کوچک دلتنگ این دنیا هستند.
منتظرشان مگذار! سر عروسی حسابی مست میشویم!
تو که نمیتوانی ما یتیمان بینوا را بیرون کنی.
هرچه از آن من است، از آن شماست!
به سلامتی پدربزرگ بیلوویچ، که لوبیتس را برایتان به جا گذاشت!
احمق! به سلامتی مرده مینوشی؟!
یِدروس...
روی کاه میخوابیم، فقط بیرونمان نکن!
بس کنید.
هرچه از آن من است، از آن شماست!
او ما را رها نخواهد کرد!
میدونستم.
کجا برم؟ - خونهی یِدروس!
کجا بریم؟
ای محبوبم.
باز خواهم گشت.
به دروازهات نگاه کن.
ببین اسبم در انتظار است...
کرا! کرا!
من ارباب خود هستم.
آن دم که بر خمره باده نشستهام.
به زر و سیم اعتنا ندارم، فقط مینوشم!
بنوشیم! قلپ، قلپ!
او چنین ضربه زد و من نیز چنین به او!
یک، دو، سه!
به گرد پای کمیتسیک هم نمیرسی!
هیچکس! - درست است!
تکهتکهشان کن، یِدروس!
کسی به پای او نمیرسد. تو سعی کن!
در تیراندازی هم حریف من نمیشوی!
یک دوکات بابت هر شلیک!
دو! بین شاخها!
سه! پنج! تپانچهها!
مسلح است؟
مستقیم به مغز سر! بین شاخها!
خطا کرد!
من امتحان میکنم.
درست وسط! آفرین!
بده به من!
بین شاخها!
بجنگید! بِبُرید! بکُشید!
سوار اسبها شوید!
ای دخترکان!
دخترها!
ای عیسی مسیح!
رِکوچ و کولویچ کجایند؟
خوابند. - پس بیدارشان کن!
هیچکس نباید از این ماجرا باخبر شود. آبروی من در میان است.
آبروی شما هم کمتر از ما نیست. - مگر خودتان مقصر نیستید؟
اما چه کسی تومگرات را در آن سرما میکشید؟ آن هم با اسب؟!
چه کسی مجامع استانی را بهم میریخت؟
چند نفر را کشته یا زخمی کردهای؟
تومگرات پیش از مرگش مرا بخشید.
و دوئل ممکن است برای هر کس پیش آید.
اما این همه ماجرا نیست!
خفه شو! تقصیر را به گردن تو خواهم انداخت.
من پیشتر به دختران و خدمتکاران هشدار دادهام که چیزی به کسی نگویند.
اما ببین، دخترم، بیرون را نگاه کن.
وقت جنگ است!
مادر جان، مادر جان
به جنگ میروم، این سرنوشت من است...
دوستم داری؟
همچون جانم.
جناب سرهنگ!
بایست!
او یکی از سربازان من است. حتماً اتفاقی افتاده.
چه شده، سوروكا؟
شهر در آتش است، درگیر نبردند.
یا مریم مقدس! - نترسید، بانوی من.
چه کسانی میجنگند؟
اهالی شهر نمیخواستند علوفه را تحویل دهند.
سربازان با زور آن را گرفتند. شروع به تیراندازی کردند.
دو خانه را به آتش کشیدیم. غوغای وحشتناکی برپاست.
ناقوسها به صدا درآمدهاند.
باید به یاریشان بشتابیم!
شهر را به آتش بکشید!
به سلاح!
سکوت! اسب میخواهم!
به تو نیازی ندارم!
No comments yet. Be the first to leave one.