As primeras 200 linias.
آخ! حولههایی که اسم روشونه. ای جان
خیلی شیکن، مارسی. ممنون
بهترین بخشش اینه که میتونی گلدوزیهاش رو بشکافی، اگه یه وقت، خب، میدونی
خب، یه کادوی دیگه مونده و
بازیها رو شروع میکنیم
بفرمایید، اینم از این
وای، خدای من
واو
خیلی قشنگه
این برای یادبود اولین کریسمس مشترک تو و مایک هست
به عنوان زن و شوهر
یه نوشیدنی به سلامتی
به افتخار جسی و مایک
امیدوارم یه عمر با خوشبختی و شادی در کنار هم زندگی کنین
سلامتی! سلامتی
خوبی؟
آره، عالیام
ممنون
بابت این کار... دوباره. هی
پس خواهرها، هماتاقیها و شریکهای کاری به چه دردی میخورن، هان؟
عروسی بدون جشنِ قبلش که نمیشه
خب، من که نمیدونم. ولی این دفعه دیگه واقعاً ازدواج میکنی
یعنی میگن تا سه نشه بازی نشه، مگه نه؟
آره، مثلاً
تازه، اگه این کار رو نکنی
مامان کمکم فکر میکنه تو هم اونجوری هستی
نمیتونیم همهمون آرزوی نوههای خوشگلش رو به باد بدیم
وای خدایا. بیخیال
بیا برگردیم تو، قبل از اینکه مارسی اینجا رو تبدیل به پارتی رقصِ داغون دهه هشتادی بکنه
ببین چی آوردم
دیگه دیر شد
مامان؟ همم؟
یادت میاد در مورد تفاوت
بین دوست داشتنِ کسی و عاشق بودن حرف زدیم؟
نه. نه، اصلاً. عشق، عشقه دیگه
مامان. مطمئنم قبل بابا با آدمهای دیگه هم وقت گذروندی
و شاید حتی بعضیهاشون رو هم دوست داشتی
از کجا فهمیدی بابا همون آدم زندگیته؟
با ازدواج کردن باهاش
بدو بریم
باشه
جسی
وای، نه
هی! هی، نظرت چیه برای
خونهی خاله کیت از مخمل کوبیده و کروم استفاده کنیم؟
شاید هم با کاشیهای خاکستری
ولی من واقعاً از ایدهی
یه مبل خاکستری قشنگ با کوسنهای بنفش خیلی خوشم میاد
و شاید یه آباژور کروم، مگه نه؟
منظورم اینه که برای اون عالیه
چی شد؟
نمیدونم
اصلاً نمیدونم. یعنی
واقعاً فکر میکردم این بار میتونم انجامش بدم، میدونی؟
و بعد... بعدش
مایک رو جلوی محراب دیدم و فقط
یهو فقط حس کردم
خدایا، فقط همچین حسی داشتم که
چی؟
برام عزیزه، میفهمی؟
یعنی، واقعاً واقعاً برام عزیزه
فقط... من
عاشقش نیستم
نه اونجوری
خدایا، من چِمه؟
یعنی، من نه یکی، نه دو تا، بلکه سه تا
سه تا نامزدی رو بهم زدم
این دفعه دیگه خیلی نزدیک بودی که تمومش کنی
حالش چطوره؟
بعد از اینکه تو رفتی، کوبید روی میز خطابه
وای
کشیش مِیسی خیلی با ملایمت برخورد کرد
از همون اول اصلاً نباید "بله" میگفتم
احتمالاً
ویو، اون جلوی ۵۰ هزار تا تماشاچی بسکتبال
ازم خواستگاری کرد
میخواستی دلش رو جلوی یه مانیتور ۳۰ متری بشکنم؟
از اینکه دلش رو توی مراسم عروسی خودش بشکنی بدتر بود؟
آخ! حق با توئه
این واقعاً افتضاحه
من آدم افتضاحیام
جسی، منظورم این نبود
نه، میدونی چیه؟ اشکالی نداره
معلومه که من اصلاً برای ازدواج ساخته نشدم
پس تموم شد
دیگه نمیخوام دل کسی رو بشکنم
دیگه خبری از برنامهریزی عروسی نیست
خبری از جشن نامزدی هم نیست
من دیگه نیستم. - این حرف رو نزن، باشه؟
آره، ترنت، اوون، مایک
همهشون مردهای فوقالعادهای هستن
اما اگه حسی بهشون نداشتی
پس شاید اونا همون آدم زندگیت نبودن
"آدم زندگی؟" واقعاً، ویو؟
و از کجا بفهمم کی اون آدم رو دیدم، هان؟
قراره آتیشبازی راه بیفته
یا آژیر خطر به صدا دربیاد؟
اینجوری قراره بفهمم؟
فکر کنم خودش
اتفاق میافته
خب، تا وقتی یه تضمینی نباشه
من دیگه نیستم
میبینم. دو جفت
ردیف. آخ! باورم نمیشه
دو تا تک. باز هم منو بردی
و ۷؟ چرا اصلاً با اون دست بازی کردی؟ ۵
بعضی وقتها شانس داشتن بهتر از خوب بازی کردنه
آه، غیرقابل باوره
هی، تقصیر من نیست که شانس ایرلندی تو خونمه
خیلی خب، آروم باش مکتیرنان. تو همیشه هم اینقدر خوششانس نیستی
مطمئنی؟
یا یادت رفته هفتهی پیش با "فول هاوس" چطوری پولهات رو بردم؟
من در مورد ورق حرف نمیزنم
پس در مورد چی حرف میزنی؟
زنها. آه
جدی میگی؟
داره شوخی میکنه، نه؟
من تنها کسیام که هنوز میتونه بره بیرون و خوش بگذرونه
بقیهتون باید برگردین خونه پیش زنهاتون. به جز مَت
هی، اون هنوز برگههای طلاق رو امضا نکرده
در ضمن، موضوع من نیستم
ببین، همه میدونیم که تو با زنهای زیادی بودی
ولی هیچکدومشون به جایی نرسیدن
و خداروشکر که نرسیدن
چون نمیخوام خودم رو درگیر دردسرهای ازدواج کنم
خب، اگه نیمه گمشدهت رو پیدا کنی چی؟
خواهش میکنم، بیخیال
استو، تو فکر میکنی بِو همون آدم زندگیته؟
دخترِ رویاهات؟
خب... خودش که مدام همین رو بهم میگه
باشه ببین، حرف من اینه که اصلاً فرقی نمیکنه طرف رو پیدا کنی یا نه
اون در هر صورت با تو ازدواج نمیکنه
واسه چی این حرف رو میزنی؟
خب، تو مَردِ زندگی نیستی
چی؟
تو از اون آدمهایی هستی که دخترها قبل از ازدواجشون باهاش وقت میگذرونن
میدونی، همون پسرِ باحال و سرگرمکننده
اینطور نیست. من باحالم
ایدن، از سر و روت میباره که از تعهد فراری هستی، رفیق
دخترها این رو از یه فرسخی بو میکشن
خب، شاید من فقط فکر میکنم اینجور عشقهای ابدی وجود نداره
ایدن، با حقیقت روبرو شو، تو هیچوقت نمیتونی یه دختر رو متعهد کنی
مسخرهست. معلومه که میتونم
واقعاً؟ آره
میخوای شرط ببندیم؟
اگه بتونی تا کریسمس کاری کنی که یه دختر به پیشنهاد ازدواجت "بله" بگه
منم دفترِ نبشِ ساختمونم رو بهت میدم
اگه ببازی
باید بری توی اتاقک چارلی بشینی
عالیه. این دیوانگیه
دیوانگیه چون فکر میکنی از پسش بر نمیای؟
منظورم اینه که تو هیچوقت از شرطبندی فرار نکردی
نه، دیوانگیه چون تا کریسمس فقط چهار هفته مونده
هی، سوتلانا بعد از چهار هفته بله رو گفت
چارلی، اون داشت دیپورت میشد
هی پسر، ببین، مشکلی نیست. اگه فکر میکنی نمیتونی برنده بشی
فقط بگو
قبول میکنم. - چی گفتی؟
ولی من باید دختر رو انتخاب کنم
قبوله قبوله، دوست من
شرط بستیم
خیلی خب، باشه، بیا بازی کنیم
مت، نوبت توئه. مت، منتظر توایم
باشه
هی
آخ! اوه! ببخشید. سرت شلوغه؟
دارم برای یه کار آماده میشم
حلقهی ازدواجِ یه نفر افتاده توی راهِ آب
مایک، واقعاً متاسفم
میدونم، اصلاً نباید میذاشتم کار به اینجا بکشه
تو و خونوادهم و بقیه خیلی به زحمت افتادین
و خواستگاریت، واو
توی استادیوم، جلوی ۵۰ هزار نفر، یعنی
مگه یه دختر میتونه "نه" بگه، درسته؟
تو که نگفتی
خب
شاید باید میگفتم
بیا
نگهش دار
نه مایک، من... نمیتونم. فقط
پیش خودت نگهش دار
اگه خیلی اذیتت میکنه لازم نیست دستت کنی
فقط نگهش دار
هیچوقت معلوم نمیکنه
شاید با گذشت زمان نظرت عوض بشه
مایک
من کاملاً مطمئنم که ما قسمتِ هم نیستیم
ولی نمیتونی اینقدر مطمئن باشی
تو که تا دم محراب اومدی
خب، در واقع اومدی، فقط اونجا واینستادی، همین
آره
گوش کن، شرکتم تازگیها یه قرارداد با شهرداری بسته
میدونی یعنی چی؟
یعنی جای پام سفت شده، امنیت شغلی و قراردادهای بیشتر
در نهایت هم، بیمه درمانی
از هفتهی دیگه کارم رو توی مرکز شهر شروع میکنم. واو
این واقعاً عالیه
برات خوشحالم
برای من؟ جسی، ما یه تیم هستیم
ما... ما مثل یه زانویی لوله
No comments yet. Be the first to leave one.