As primeras 200 linias.
آنچه در «ارواح مدرسه» گذشت
منتظر رأی هیئت مدیره مدرسه هستیم
دبیرستان اسپیلیت ریور رو تعطیل میکنیم
همینه. وای خدای من
چی؟
میخوام دل این «دوستنماهای» تو رو به دست بیارم
و بفهمم چی علیه مادی دارن
جدی؟ فقط داری واسه یه ورزشکار کلهخر آب دهنتو راه میندازی
نه، صبر کن چارلی. اون جای نوه منه
گروه سؤالات بیشتری ازت داره
داری میای؟ - این حفره رو پیدا کردم
یهو کشیده شدم زیر آب
اومدم بالا تا نفس بکشم که نور چراغای ماشین چشممو زد
تو جلوی اون اتوبوس بودی
راننده تو رو دید
هر چی که بود و تو رو گرفت
شاید همون دلیلی باشه که
چرا این همه آدم توی این مدرسه مردن؟
یکی میتونه بهم بگه منتظر چی هستیم؟
هر چی که اون پایینه، پرده رو کنار زده
مرز بین زندهها و مردهها رو کاملاً از بین برده
یه آدم زنده واقعی آقای مارتین رو دید
واقعاً. دیدش
چطور من تنها کسی هستم که اینو میفهمه؟
اون مکان
هر چی که هست
میتونه دلیلی باشه که سالهاست اینجایی
چرا اینجا گیر افتادی... تو گیر کردی
دلیلی که من اینجام
باید بریم سراغ «مکان زخم» آقای مارتین
بریم توی اون حفره و بفهمیم واقعاً اونجا چه خبره
بار اول فهمیدیم. میدونیم ۳۰۰
لطفاً تمومش کن
باشه. سایمون
فکر کنم همهمون نظرت رو شنیدیم
شاید بد نباشه نظر بقیه رو هم بپرسیم
باشه
آهان، یه فکری
آقای مارتین دهههاست که داره قصه میبافه
نمیتونه الان هم داشته باشه دروغ بگه؟
نمیدونم
واقعاً فکر میکنی دروغ میگه
در مورد دوست در حال مرگش؟
یا در مورد کشتن من؟ من که فکر نمیکنم
آره. منم همینطور
خب، پس بریم پیداش کنیم و ازش بپرسیم
الان حدود یه ساعته رفته بیرون هوا بخوره
شاید بعضی از ما ترجیح بدن
یه مدتی ریختشو نبینن
اگه آقای مارتین داره راست میگه
پس آخرین باری که رفت اونجا، هشت نفر مردن
نُه نفر. کایل رو فراموش نکن
خیلی ریسکیه. بگو مرگبار
تازه اصلاً در مورد این حرف نمیزنیم که
یه چیزی اون تو گرفتتش
شاید توی مدرسه تنها نباشیم
این خودش دلیل بهتریه که بیشتر بفهمیم
لطفاً. مجبوریم
نه، مجبور نیستیم. هنوز نه. تو نه
به دستت نگاه کن، سایمون
تو مثل بقیه نیستی. تو زندهای
این یعنی هنوز ممکنه بمیری. رسماً
نمیتونم بذارم این اتفاق بیفته
اگه از اینجا نرم
مگه در واقع همون معنی رو نمیده؟
هنوز منتظرم زِیویِر بفهمه
که آیا هیچکدوم از روحهای بیمارستان چیزی میدونن
در مورد گیر افتادن یه آدم زنده توی دنیای پس از مرگ
شاید شانس بیاریم و اونا بدونن
یه راه خروج بهتر از این
فقط یکم بهم وقت بده، سایمون. لطفاً
داری چیکار میکنی؟ ساعت از هشت گذشته
میدونم، زنگ زدم، پیام دادم
قضیه این چمدون چیه؟
این چیه؟
اوم، سس کچاپه. شایدم رنگ از اتاق هنر
یا خون مصنوعی
من تقریباً مطمئنم کچاپه
و منم تقریباً مطمئنم اون مدرسه امن نیست
در واقع، میدونیم که نیست
واسه همینه که داریم میریم
داریم میریم؟ مسواکتو بردار
مامان، داری زیادهروی میکنی
اگه اینطور فکر میکنی
پس اصلاً نمیدونی
جای من بودن چه حسی داره
تو ناپدید شدی
و من هنوز نمیدونم چرا
تنها چیزی که میدونم اینه که مدام اتفاقای بد واست میفته
و همهشون هم توی اون مدرسه اتفاق میفتن
و من نمیخوام فقط یه گوشه بایستم
و دوباره ببینم که بهت حمله میشه و آسیب میبینی
نمیخوام سوار یه آمبولانس دیگه بشم
اگه منو از اینجا ببری، دوباره برمیگردم
من دوستامو ول نمیکنم
این بحث تموم نشده
فکر میکنی بازم میخواد یه چیزی بارم کنه؟
مامانت اصلاً چطوری از اون موضوع باخبر شد؟
اصلاً نمیدونم
شاید بد نباشه پرونده رو بدی دست اون
دیروز یه ساعت وقت گذاشتم از لیویا عکس گرفتم
و تنها چیزی که نصیبم شد یه مشت غیبت دستاول بود
در مورد پسری به اسم لوک که نوک سینههاشو پیرسینگ کرده
صبر کن، هنوز دارن درباره اون حرف میزنن؟
ظاهراً عفونت کرده. ساکت شو بابا
چرا داریم درباره پیرسینگ حرف میزنیم؟
لیویا تو رو دید
نه خودتو، جَنِت رو توی مهمونیِ دانشگاه
منو دید، یا دید که اون کار دیگهای میکنه؟
هنوز نمیدونیم. آره
ولی تو همین الانشم به اندازه کافی نگرانی داری
بذار ما بفهمیم لیویا چی میدونه
و میخواد با اون اطلاعات چیکار کنه
و بعد، قبل از اینکه باعث بشه
از مدرسه اخراج بشی... آره، یا بدتر
هی، فقط دارم میگم
که جَنِت یه جورایی دیوونه بود
حق با توئه
به اندازه کافی نگرانی دارم
پس فقط مراقب باش
باشه
لیویا به این راحتیها دهن باز نمیکنه
باید متقاعدش کنی که تو هم یکی از اونا هستی
و به اندازه اون از من و مادی متنفری
باشه. از پسش برمیام
مگه ادای یه «دختر لوس و افادهای» رو درآوردن چقدر سخته؟
اوه، لعنتی
هی، کایل بالاخره باباتو پیدا کرد
ولی گفت هیچکدومشون
تا حالا چیزی درباره یه آدم زنده
که توی دنیای پس از مرگ گیر افتاده باشه، نشنیدن
در واقع خودشون هم حسابی از این موضوع ترسیده بودن
عالیه. عالیه. میتونم باهاش حرف بزنم؟ با بابام
آره. بعد از مدرسه
ردیفش میکنم. میتونم برسونمت
خوبی؟ واسه این کار آمادگی داری؟ آره
فکر کنم
آه، مادی، زِیویِر، کلر و نیکول. دوباره دور هم جمع شدین
بیاین دفترم. همین الان
امروز صبح، من و بازرس هانتر-پرایس
یه صحبت طولانی داشتیم
درباره بازدید شبانه شما از این مدرسه
و ابهاماتی که
درباره اتفاقات واقعی اون شب وجود داره
اون... یعنی ما تصمیم گرفتیم
که به جای رفتن به اردوی فردا مخصوص سال آخریها
هر چهار نفرتون باید بیاین اینجا
واسه تنبیه روز شنبه
رأس ساعت ۸ صبح
فهمیدین؟
بله. متوجه شدیم
خب، برین سر کلاستون. تمومه
آقای مدیر هارتمن
دیروز با مامانم حرف زدین؟
نه مادی. خودت خواستی که این کارو نکنم
حس میکنم داشتی ازم دوری میکردی
گفتی بعداً حرف میزنیم. الان اون «بعداً» نرسیده؟
یادت میاد چطوری وارد «مکان زخم» من شدی
و همهچیزو درباره من فهمیدی
به نظرم اینطوری عادلانهتره که
حق با توئه
تابستونِ قبل از سال آخر دبیرستانم
یه نفرو حامله کردم
اون موقعها بهش میگفتیم «به دردسر افتادن»
کلاً چند بار بیشتر با هم نبودیم
میدونی که، چیز جدیای نبود
بعدش شروع کردم به قرار گذاشتن با پل
اوم، منظورت اِده؟
نه، پل. اِد قبل از این بود
اوه. باشه
و بعد یهو جولی زنگ زد
و گفت که به دردسر افتاده
و باید دربارهاش حرف بزنیم
مردد بود، ولی
فکر کنم میخواست نگهش داره
بچه رو
پس گفتم بعد از مدرسه توی اون صفحه فروشی میبینمش
ولی قبل از اینکه برم اونجا، رفتم توی گلخونه
فقط واسه اینکه فکر کنم
من هنوز حتی اولین ماشینم رو هم نخریده بودم
و حالا قرار بود پدرِ یه بچه باشم
خدای من، همهاش داشتم با خودم فکر میکردم
«چطوری از این وضع خلاص شم؟ چطوری از این وضع خلاص شم؟»
قلبم شروع کرد به تند زدن. نمیتونستم نفس بکشم
اضطرابم باعث شد آسمم عود کنه
بقیهاش رو هم که میدونی
بعد از اون، سر از اینجا درآوردم
و جولی چی شد؟
میدونی... یعنی بچه رو تنهایی به دنیا آورد؟
فکر کرد که من فقط پیچوندمش؟
شاید واقعاً این کارو میکردم
شاید من همچین آدمیام
نمیدونم
هیچوقت فرصت نکردم بفهمم
این، اوم
واو. واقعاً
خیلی یهویی همهچی رو ریختم سرت
آره
اوم
خیلی متأسفم که اینهمه اتفاق واست افتاد
No comments yet. Be the first to leave one.