As primeras 200 linias.
!عجب مهِ جهنمياي
.اينجا «سياهصخره» نيست
احتمالاً تقاطع رو .گُمکرديم
.برگرد پيشِ ارابهها
.بايد ادامه بديم
!حرکت
چرا از وسطِ جنگل رد شديم؟ آخه چهکسي از کنارِ اون ريشههايِ اهريمني عبور ميکُنه؟
برو خوراکِ رانندهها رو بده !و خفهشو
«« ديـــو و دلــبــــر »»
: کارگردان «يوراي هرتز»
!دو عروسيِ همزمان !چه ضيافتي برايِ شهرمون
.فقط دامن رو هم سنجاقکاري کُن .اما برايِ جواهرات منتظر خواهيم موند
زمردها اينجا .قرار ميگيرند
،فوقالعاده بهنظر ميرسيد .خواهرها
نفرِ بعدي .خودت هستي
،وقتي برايِ خريدِ زعفران بياي .شوهرم باهات ارزان حساب خواهد کرد
شوهرِ من هم مرواريد و الماس .بهت خواهد فروخت
،البته نه ارزان .ولي زيبا خواهند بود
«اميدوارم لااقل يک «دوک ،نصيبت بشه
نه مثلِ ما .تاجر و بازرگان
،و همينطور يک قصر ،و نشانِ اشرافيتِ خانوادگي
و کُلي طلا .و سکههايِ زرّين
.ولي من ازدواج نميکُنم
آخه پدر .تنها ميمونه
پدر برايِ خودش .همسري پيدا خواهد کرد
اين کار رو .قبلاً انجام داده
وگرنه الان .اينجا نبوديد
.شرابِ کهنهيِ دلکشيست
و چه مزهيِ .تندي هم داره
شايد برايِ ميهمانانِ عروسي .بيش از اندازه ممتازه
به شکلِ زيبايي .طلاييست
«من چندين بشکه شرابِ قرمزِ «آمونتيلادو .از مراکش سفارش دادم
ولي اجناست ميبايست ديروز بعد از ظهر .اينجا ميبودند
.فاصله بسيار زياده
،ولي من بابتِ همين يک روز تأخير .بههمينزودي 50 فلورين از دست دادم
مجبور شدهبودم خودم رو مقروضکُنم .تا بتونم به شما پول وام بدم
!اون هم 3 هزار تا !اين کُلي پوله
ولي 2 برابرش رو .درخواهيد آورد
.و بهعلاوه، دخترِ ارشدم رو بهتون خواهم داد ... هيچ دخترِ ديگهاي در شهر
جهيزيه و مهريهاي همچون اون .نخواهد داشت
ارابههايِ ما همينالان در حالِ آوردنِ آينههايِ ونيزي هستند ... و همچنين قيطانهايِ بروکسل
،ادويهجاتِ هندي ... ظرف و ظروفِ چيني
،مرواريدهايِ ژاپني .و برليانهايِ تراشيدهشده در آمستردام
اين بهترين معاملهيِ من .تابحال بوده
تمامِ دار و ندارم رو .بر سرش سرمايهگذاري کردهام
!ما هم همينطور
،آقايان چرا مشاجره ميکُنيد؟
هرچند موعدِ سررسيدِ حوالهيِ من .امروز صبح بود
اخلاقِ کاريِ من رو .فراموش نکُنيد
من تابحال هرگز با هيچکس .بدحسابي نکردم
اين انتهايِ جادهست. مجبوريم از لابلايِ شاخهها .راه خودمون رو باز کُنيم
!ايست
!برگرديد عقب !برگرديد عقب
!بجنبيد
اون چي بود؟
.آروم، آروم
!وايسيد! دست نگهداريد !ساکت باشيد
.ادامه بديد
ظاهراً پشتِ اين شاخهها .يک جاده وجود داره
!ارابهها رو سر و ته کُنيد !فوراً برگرديد
دکتر، ازتون پوزش ميطلبم ... از اينکه
.آسياب در وضعيتِ مخروبهاي قرار داره ،بسيار متأسفم
اما چرخ و پرّههايِ آسياب .بايد مرمت بشه
!عشق بر باد رفت
خواستگارِ زرگرت رو مجبور کُن .دست از طلاهامون برداره
،لااقل اثاثيهمون رو نبرد !مثلِ کاري که اون تاجرِ ادويهيِ خوابآلويِ تو کرده
فقط درشکه و خانه !برامون باقيمونده
هرچند البته ميتونيم .زيرِ پُل بخوابيم
موقعيکه ازدواجکُنيم، انگشتهايِ پاهامون !از کفشهامون بيرون خواهند بود
لابد پدر، ستارههايِ بالايِ سرمون رو هم .خواهد فروخت
و حتي آفتاب رو هم .در بازار به فروش خواهد گذاشت
کاسبيِ فوقالعادهاي خواهد شد : وقتيکه «يوليا» وسطِ خيابان داد بزنه
!بياييد آفتاب بخريد! فقط يک پني !فقط يک پني
!آفتابي ساختهشده از طلا
چه اشکالي ميداشت اگه باعث ميشد به بابا کمک بشه؟
چقدر شرافتمندانه و !بزرگمنشانه
اگه باعث ميشد ... به بابا کمک بشه
اين خانمخانمها .آخرين فنجانِ شکسته رو هم ميفروخت
!ميزِ سهپايه افتاد
و اين هم تابلويِ نقاشيِ مادرِ خانمخانمها .که هيچکسي نخواستش
فقط قابِ گچيش بهتنهايي ميتونست برام .يک گردنبندِ مرواريد به ارمغان بياره
.و يک سينهريزِ الماس
.و يک حلقهيِ عقيق
.و تاجي از ياقوتِ کبود
.و کلاهي از پرِ شترمُرغ
.و يک قلادهيِ سگ
.و اندکي فضولاتِ گربه
چوبِ حراج زدن به تابلويِ نقاشي تمام شد؟
ما که هنوز .از گرسنگي نمُرديم
.بابايي
اونها ميخواستن .ازدواجکُنن
و بنابراين هرگز من رو بابتِ گدا شدن .نخواهند بخشيد
.ناراحت نباش
.تقصيرِ تو که نبوده
يک تاجر بايد برايِ همهچيز .آماده باشه
،نقاشِ اين تابلو، در خارج از کشور .دستمزدش رو با طلا دريافت ميکرد
پس من هم دستمزدش رو .با طلا پرداختکردم
.من عاشقِ مادرت بودم
اميدوارم من رو ببخشه که سعيدارم .الان تابلو رو بفروشم
.بيا
خواهرهات طلا و الماس .ميخواستند
و خودت چي؟
يک درشکهيِ طلايي؟
يا اصلاً ماه آسمان چطور؟
آيا يک گُلِرُزِ چيدهشده از لابلايِ گُلهايِ ديگه کفايت ميکُنه؟
.فقط به شرطي که برگردي
نميبايست .شب راه ميافتادي
.لااقل از «سياهصخره» حذر کُن .اونجا افسونشدهست
بله ميدونم، همون داستاني که .مادرت برات تعريف ميکرد
طلسمي اهريمني .بر جنگل و عمارت
تو بسيار فراوان .شبيه مادرت هستي
طوريکه انگار درست خودشه .که اونجا ايستاده
.متشکرم .متشکرم
.متشکرم، آقا
،هرکسي که هستيد .با بهايِ شاهانهاي پرداختکرديد
پشتِ ديگران پنهان هستي .و با اين حال، قشنگترينِ همهاي
.«درست مثلِ «يوليا
ميبايست ميانداختمت !جلويِ گُرگها
!گُلِرُزِ من؟
!به من نگاهکُن
!پروردگارا
!تويِ چشمهام نگاهکُن
آيا مهربان و زيبا بهنظر ميرسم؟
... تو
... تو - !بگو چي هستم؟ سريع -
!تو يک هيولايي
فقط بخاطرِ يک گُلِرُز؟
.من بهت طلا و جواهر دادم
و تو گُلِرُزِ من رو .چيدي
.من 3 دختر دارم
اين گُلِرُز برايِ .کوچکترين دخترم بود
ميبايست يکي از اون دخترها ،نزدِ من بياد
.اما به ارادهيِ آزادِ خودش .و اونوقت ميتوني زنده بموني
!نه
ميتوني زندگيت رو .نجات بدي
!نه! نه !نه! نه
لااقل اجازه بده ،باهاشون خداحافظيکُنم
و مقدماتِ زندگيِ آيندهشون رو .برنامهريزي کُنم
... من ... من .برميگردم
.قسم ميخورم
آيا ميشه به انسان اعتماد کرد؟
اين گُلِرُز رو .بده بهش
!معرکهست
!خيلي خوشحالم
حالا ميتونيد هر چي که بخوايد .داشته باشيد
اون اسب مالِ چهکسيه؟
اون اسب قراره من رو .برايِ ادايِ وظيفه برگردونه
!آينه بياريد
!بذار ببينم
کِي برميگردي، پدر؟
نميدونم. ممکنه مجبور باشم .به سفرِ دور و درازي برم
جايي دوردست .آنسويِ دريا
چيزي نگرانت ميکُنه؟
.تب داري
.فقط از شاديه
برات چيزي آوردم که نسبت به .تمامِ چيزهايِ ديگه گرانبهاترينه
واقعاً؟
گرانبهاترين؟
چيزي ارزانتر از اين نداشتند؟
اون گُلِرُز .به قيمتِ زندگيِ منه
!اي بابا، پدر
به همين علته که .اسب منتظره
من قول دادم .که برميگردم
مگر اينکه ... يکي از شما
زندگيِ خودش رو بجايِ من .تقديم کُنه
درست حالا که ميتونيم با هرکسي ازدواجکُنيم؟ حتي با يک «دوک»؟
حتي «دوک»ها هم .چنين جواهراتي ندارند
شايد بهزودي درشکهاي واردِ ... محوطهيِ حياطمون بشه
که بر رويِ درش .نشانِ اشرافيتِ خانوادگي نقششده
از زيباييش لذت ميبري؟
اون گلويِ سپيد رو ميبيني؟
ميدوني که خونـش .چقدر شيرين خواهد بود
!ساکت باش
داري فرار ميکُني؟
من به خونِ او !احتياجي ندارم
جنگل پُره از !ماده آهوها
هنوز برايِ برگشت .زمان هست
.تو بايد او رو بکُشي .همين حالا
وگرنه او باعث ميشه .پايانت فرا برسه
،زيباييِ او ... صدايِ او
!قلبِ معصومِ او
!خاموش
!چه چهرهيِ مشمئزکُنندهاي
.و خوني که همهجاست - .احساسِ تأسف رو از مادهآهويِ بعدي شروعکُن -
فعلاً آرامشِ ذهنيت .از بين رفته
،بهعنوانِ يک جانور .تو تنها و شاد بودي
روحِ تو قبلاً ... به هيچ وجه
هيچچيز از نفرت يا عشق .نميدونست
،عاداتِ حيوانيِ تو محدود بودند .اما همچنين از تو محافظت هم ميکردند
،اما صدايِ من !صدايِ انسانيه
نفريدگيِ تو دقيقاً .از همون ناشي ميشه
،تو نه پرنده هستي .نه حيوان، و نه انسان
امروز از خودم .منزجر هستم
ميتونستي او رو .برايِ خودت داشتهباشي
،اون پيشانيِ سپيد ،پلکهايِ سپيد همچون دو گلبرگِ گُلِرُز
و بدني لرزان از .شوريدگياي لطيف
ولي اگر اون پلکهايِ همچون غنچهيِ گُل ... کنار برند
،و چشمانش بر تو قرار بگيره اونوقت چي؟
نه! هرگز نبايد !من رو ببينه
.وگرنه از وحشت ميميره - .او ميبايست تا الان مُرده بود -
No comments yet. Be the first to leave one.