As primeras 200 linias.
مرد:
برگرد تو اون ماشین لعنتی، مایک!
مایک، برگرد تو اون ماشین لعنتی.
بجنب، مایک، همین الان!
مایک:
بابا؟
به زور صدات رو میشنوم.
:
هنک:
پسر شما *تو عراق بود*، آقا. یگانش چهار روز پیش به آمریکا برگشته.
سرباز، اگه پسرم برگشته بود، مطمئنم که میفهمیدم.
تا یکشنبه وقت داره برگرده وگرنه غیبت میخوره.
متاسفم، یه تماس دیگه دارم.
:
مایک: سلام، مایکم. پیغام بذارید. اگه آنتن داشتم، بهتون زنگ میزنم.
مایک، باباته. شنیدم برگشتی. هر وقت فرصت کردی یه زنگ بزن.
: به این فکر کنید. آزادی در حال پیشرویه...
و ما به خاطرش در امنیت بیشتری هستیم.
عراق هنوز خطرناکه.
خطرناکه چون اون جامعه داره آزادتر میشه...
و به سمت دموکراسی پیش میره.
: تحلیلگران میگن یک استراتژی وسیعتر در حال اجراست...
استراتژی که با حمله در شهر سامرای مثلث سنی شروع شد...
اوایل این ماه.
بفرمایید.
مطمئنی اون چیزه جا میشه؟
گاهی اوقات باید به یکی اعتماد کنی، هنک.
کسی زنگ زد؟ - نه.
:
گروهبان یکم آرنولد بیکمن، بخش تحقیقات جنایی.
متاسفم آقا. کسی با این اسم در پایگاه نداریم.
ممنون.
چیزی هست که بخوای بهم بگی؟
جوان:
اگه جایی داره جشن میگیره...
آخرین چیزی که لازم داره اینه که مادرش سر برسه.
فردا رسیدم زنگ میزنم بهت. - دو روز راهه.
برای بعضیا.
نباید بذاری به زمین بخوره.
باشه.
اهل کجایی؟ - السالوادور.
میدونی اگه پرچمی سر و ته آویزون باشه یعنی چی؟
نه. - این یه علامت جهانی برای وضعیت اضطراریه.
واقعا؟ - آره واقعا.
یعنی تو دردسر بزرگی افتادیم، پس بیاین جونمون رو نجات بدین...
چون هیچ امیدی به نجات خودمون نداریم.
خیلی حرف توشه. - آره، همینطوره.
الان میدونی چطور انجامش بدی؟
اوه، بله. - خوبه.
:
برای من سوال اینه:
آیا اونها رأی میدن؟
آیا انقدر از کنار بَنگشون بلند میشن که واقعاً رأی بدن؟
نمیدونم.
:
بابا؟
پسر:
بابا؟
بابا؟
:
امشب از جنوب نیومکزیکو عبور خواهد کرد...
و دمای هوا رو سردتر و آسمون رو ابری میکنه.
سرباز:
سرباز:
گروهبان دیرفیلد؟
سلام. - ممنون. میدونم سرتون شلوغه.
کاش بهم میگفتید دارید میاید. میتونستم بیشتر وقت بذارم.
شرط میبندم پایگاه از زمان شما خیلی عوض شده.
ممنون، سرجوخه. - سرجوخه: خواهش میکنم.
دوستاش چی؟
البته که پرسیدیم.
بقیه افرادم تازه از یه مرخصی ۷۲ ساعته برگشتن.
نمیخوام به نظر برسه که بیتفاوتم.
اون جایی که اینا بودن، معجزهست که تعداد بیشتری چند روزی غیبت نمیکنن.
اشکالی نداره اگه اتاقش رو ببینم؟
نه.
پنینگ. - بله، گروهبان.
ایشون پدر متخصص دیرفیلد هستن. - از آشناییتون خوشبختم.
از مایک خبری داری؟ - نه.
ایشون میخوان اتاق پسرشون رو ببینن.
حتماً، قربان. راه میانبر از اینجاست.
من و مایک از بوسنی با هم هستیم.
مطمئنم به اندازه کافی داستان از شما برام تعریف کرده.
زنگ نزده یا چیزی؟ - این برات عجیبه؟
شما بهتر از من میدونید، ولی یادمه مایک برای حضور و غیاب حاضر میشد...
با ترقوهای که از پوستش زده بود بیرون.
لانگ، اورتیز. ایشون پدر دکترن.
اوه، از آشناییتون افتخار میکنم، قربان. - من هم از آشناییتون خوشبختم.
دکتر؟
یه لقبی بود که بهش داده بودیم. معنی نداشت.
اونجا اتاق مایک هست.
شما پسرا، ایدهای دارید مایک کجا میتونه باشه؟
نه، قربان. - متاسفم.
باید یه زن فوقالعاده باشه. - هوم، آره.
از آشناییتون خوشبختم، قربان.
وقتی از مایک خبردار شدین، بهش بگین خودش رو برسونه اینجا، باشه؟
گروهبان؟
ایشون پدر متخصص دیرفیلد هستن. اومدیم تختش رو ببینیم.
مفهومه. فکر کردم اومدین یه چیزی کش برین.
اون اتاق شماست؟
آره. اونجا تخت مایکِ.
قربان، از آشناییتون خوشبختم.
اون کیه؟
یه نفرمون رو از دست دادیم.
این کوله خودته، نه؟
آره.
سعی کردم قانعش کنم همونی رو برداره که بهش داده بودن. انگار داشتم با دیوار حرف میزدم.
هیچ عکسی نیست.
بله؟
مایک همیشه عکس میگرفت و برام ایمیل میکرد...
و من هیچ عکسی نمیبینم...
یا دوربین.
سرقت وسایل یه مشکل جدیه.
حدس میزنم زمان خدمت شما هم همین وضعیت بود. - آره.
اگه اینو بردارم ایرادی نداره؟ مادرش بهش داده بود و من مال خودمو تو خونه جا گذاشتم.
دوست دارم، ولی نمیتونم اجازه بدم چیزی رو با خودتون ببرید.
متوجهام.
باشه.
فکر میکنم نیومکزیکو ایالت خیلی مهمیه...
و میخوام نیومکزیکو رو ببرم.
فکر کنم نیومکزیکو فرصتهای شغلی خیلی بهتر...
شغلهای بیشتر... شما اون... فوقالعادهها رو دارید...
مرد: این گوشی در معرض گرمای شدیدی بوده.
هنک: تو عراق بوده.
باشه.
آه، این کاملاً سوخته.
ببینم. باشه.
دفترچه آدرس.
خب، شمارههای پادگان، برگر، مرغ، مامان هست...
پیتزا، تیدی، تد.
تیدی چیه؟
یه پاتوق محلیه. شاید چیزای بیشتری هم بوده، ولی همیناست که مونده.
باشه، ممنون. چقدر میشه؟
فایلها؟
آره. ببین.
تندترش کن!
نه. این مزخرفه.
آه. آره، این از این.
لانگ، توپ رو بنداز!
لحظهای تاریخی.
اولین باره که یکی از این بچهها قراره یه توپ فوتبال آمریکایی واقعی رو لمس کنه.
گابریل: اون پسرته؟
مایک: آره! نه، تو باید از این ور بری! از این ور!
هی، اون توپ منه، بچههای عوضی!
هی! لعنتی.
لعنتی.
چی شده، رفیق؟
علی بابا توپت رو برد؟
دیگه هست؟
آره، ولی بقیه فایلها خراب شدن انگار.
اگه بخوای، یه برنامه تو خونه دارم که میتونه اونا رو دربیاره.
کنده، ولی میتونم صد دلار ازت بگیرم.
میتونی برام ایمیلشون کنی؟
ممنون.
من دنبال پسرمم.
من دنبال پسرمم.
موفق باشی.
پیشخدمت: چهار تا شات تکیلا میخوام! چهار تا!
: داری چی کار میکنی؟
فقط داشتم به چند تا عکس قدیمی که مایک فرستاده بود، نگاه میکردم.
حالت خوب میشه؟
با عقل جور درنمیاد. اون بدون اینکه به ما بگه، نمیرفت.
پیداش میکنم.
باشه.
شب بخیر.
شب بخیر.
هَنک:
مایک:
خب، باید خودش بیشتر میفهمید.
یه لحظه صبر کن.
پسرت تو ارتشه.
پس باید بری پیش پلیس نظامی.
اونا مشغول جنگن. دارم خودم قضیه رو بررسی کنم.
میتونی گزارش مفقودی پر کنی.
در این صورت، باید بری پیش پلیس نظامی.
چطوره بذاری با یکی حرف بزنم که کارش فقط جواب دادن تلفن نیست؟
آقا، میخواستم ببینم میتونید کمکم کنید در مورد این، امم...
زن: فکر نکنم بفهمی. اون عاشق اون سگ بود.
مطمئنم همینطور بوده، خانم، اما سگ گازش گرفت.
وقتی یه سگ گازت میگیره، چیکار میکنی؟
میبندیش، میدیش دست یکی،
نمیگیریش از گلوش،
و تو وان خفش کنی.
این به نظرت یه کم عجیب نمیآد؟
شاید فکر میکرد اینجوری انسانیتره.
انسانیتره؟ این یه دوبرمنه.
داره جلوی چشم پسرمون خفهش میکنه و اونم گازش میگیره.
و من داشتم التماس میکردم که بس کنه.
شوهرت تا حالا تو یا بچهتو تهدید کرده؟
اون هیچوقت به ما آسیب نمیزد. اون فقط کمک احتیاج داره.
واسه همین باید بری اداره کهنهسربازان.
باید بری سراغشون و در مورد مشاوره ازشون بپرسی.
فکر میکنی تا حالا نرفتم سراغشون؟
اون نمیره. قراره به خودش آسیب بزنه. میدونم که میزنه.
ببینید، واقعاً دلم میخواد کمکتون کنم.
آه، چون به نظرم میاد اصلاً برات مهم نیست.
راستش، اتفاقاً چرا، برام مهمه.
اما باید بهتون بگم، رسیدگی به جرایم علیه سگها به خصوص سخته.
اگه اجازه بدین، کسی منتظرمه.
خب. گورتو گم کن، خانوم.
No comments yet. Be the first to leave one.