As primeras 200 linias.
صبح بخیر کوچولوها. خوب خوابیدین؟
اینم یه فندق کوچولوی دیگه. ماکسیم
صبح بخیر عزیزم
همزمان با خورشید بیدار شدی. دیگه وقتشه بلند شی
بزن قدش! بیدار شدی دیگه؟
گوشت رو بیار جلو
بیداری؟ تو رئیس خوابالوهایی؟
ژنیا، میدونم که واسه از تخت بیرون کشیدنت باید روت آب بریزم
صبح بخیر. اومدم بیدارت کنم خوشگلکوچولو
خانم ایرینا! خودمم. میدونی که چطوری بیدارت میکنم
یولیا... حاضری بیدار شی؟
چه دخترای خوبی! بیدار شدین! منم بیدارم
عالیه دخترا. زود لباس بپوشین و برای ورزش صبحگاهی بیاین بیرون
سلام، صبح همگی بخیر
سریوژا، دستات رو به سمت خورشید دراز کن
یک، دو، سه، چهار... یک، دو، سه، چهار
سوسک دوباره زنده شد
آفرین به همگی
لوکوموتیو داره میآد: «هو هو چی چی!»
با هر دو تا پات محکم فشار بده. یک
به من فشار بیار ماکسیم... دو... یک، دو
پاهات رو مثل یه درخت توی باد، توی هوا تکون بده
حالا بیایین طناببازی کنیم. یک، دو، سه، چهار
آفرین
شمارهی مورد نظر در دسترس نمیباشد
لطفاً پیام بگذارید یا بعداً تماس بگیرید
بله
سلام مامانبزرگ. - سلام
چطوری؟ - خوبم. همه چی خوبه
تو چطوری عزیزم؟ منم خوبم. مامان باز داره لب به الکل میزنه؟
من ندیدمش ایوا
سه روزه ازش خبری ندارم
بهش زنگ زدم ولی جواب نمیده
جواب نمیده؟ یعنی باز مست کرده، نه؟
لعنتی! باید برم اونجا
باشه، خداحافظ. - خداحافظ
میبینمت
سلب صلاحیت والدین که باید اجرا بشه
باید حق سرپرستی رو ازشون بگیریم
چون یه یتیمخونهی واقعی بهترین گزینه واسهاش نیست
اون لایق یه خانوادهی جایگزینِ خوبه، مگه نه؟ لایق اینه که با یه خانوادهی خوب زندگی کنه
خب بله. همونطور که گفتم، سعیمون رو میکنیم
باشه، ممنون. منتظر تماستون میمونم. خداحافظ
اینجا، در شرق اوکراین
مردم هنوز پژواک جنگ رو حس میکنن
زندگی اینجا همیشه سخت بوده
اما جنگ اوضاع رو از این هم بدتر کرد
خیلیها شغلشون رو از دست دادن
حالا، از هر ده تا خونه، یکیشون یه خانوادهی ازهمپاشیده است
وقتی خانوادهای به خاطر الکل، خشونت یا بیخانمانی از هم میپاشه
مددکار اجتماعی بچهها رو میآره اینجا
به پناهگاه ما
شمارهی مورد نظر در دسترس نمیباشد
ارسال پیامک
مامانت چیکار میکنه؟ مست میکنه
دلت واسهاش تنگ شده، نه؟
دلم میخواد الکل رو بذاره کنار تا بتونیم دوباره از نو شروع کنیم
واقعاً ممکنه این اتفاق بیفته
دفعهی قبلی، پنج یا شایدم سه ماه لب به الکل نزد
این اتفاقها میافته. پارسال تونست خودش رو تغییر بده
امیدواری که امسال هم دوباره همونطور بشه؟
بله
مادرت آدم خوبیه. تنها مشکلش همون الکله، درسته؟
ایوا برای دومین باره که اینجاست
این پناهگاه یه راهحل موقتیه
بچهها میتونن تا نه ماه اینجا بمونن
تا زمانی که به پروندهشون توی دادگاه رسیدگی بشه
توی این مدت، ما براشون یه تخت گرم و شش وعده غذا در روز فراهم میکنیم
و حواسمون هست که مدرسه برن
بیاین از دستها شروع کنیم
یک، دو، سه... یک، دو، سه
بعد اینطوری. نگاه کنین. یک، دو، سه
همه حاضرین؟
همهی مردا چشماشون به پیست رقصه
وقتی من اونجا تنها و با غرور میرقصم
روی لبه بازی میکنم. تو دوباره بهم درد دادی
میدونم همهاش تقصیر منه
روح و جسمم متورم شده. انقدر که بهت اعتیاد دارم
تا جایی که الان دوباره تب کردم
آهنگای این دیسکو بیشتر از یه دقیقه طول نمیکشه
و من دارم یواشیواش فراموشت میکنم
با یه رقص غمگین هماهنگ میشم و عشقمون رو آزاد میکنم
این تنها جاییه که توی دردهام میرقصم
درست مثل گیر افتادن توی یه تار عنکبوت بزرگ
میتونم خاطراتت رو از خودم دور کنم
اهل محل شایعه کردن که من دوستدخترتم. همهاش مزخرفه
عاشقتم. خیلی دوستت دارم... خواهش میکنم تو هم منو دوست داشته باش
ایوا لپاش گل انداخته
ببین چه خوب همه چی رو واسهشون آماده کردیم
دخترا، دخترا
دخترا
مامان عزیزم
مامان عزیزم
نترس
پسرا، برین تو اتاقتون. یه
خب؟... فقط لطفاً بلند بلند نخونش
این واسه توئه. خب؟
دودنیک، یولیا عاشقت شده. - من عاشق هیچکس نیستم
عجب احمقیم من
تاریکه؟ میبندمش
خیلی خب، روشنش کن
پسرا، فکر کنین الان یکی زیر تختمونه
کسی اونجا نیست. - فکر کن هست
اگه بخزه بیاد بیرون چی؟ فکر کن شب بکشتت
یه بار... این ترسناکترین داستانه. بابام یه بار زد به سیم آخر و شروع کرد به خوردن
هر وقت زیاد میخوره، مامانم رو کتک میزنه یا
منو کتک میزنه
یه بار، وقتی کوچیک بودم، مامانم اون روز حقوق گرفته بود
اونم کلی مست کرده بود و گفت میخواد باهاش دعوا راه بندازه
واسه همین با چاقو زد تو سینهاش! - با چاقو؟
آره
خون زیادی اومد؟ آره، یه دریاچهی خون راه افتاد
به نفسنفس افتاد و گریهکنون افتاد زمین، طفلکی
پنج سال بعد، درخواست عفو داد و آزاد شد
زانو زد و التماسش کرد که ببخشتش
وقتی بخشیدش، رفت یه بطری شامپاین خرید
با یه کیک. همون روز دوباره مست کرد
باباهای مست همهشون دیوونهان، اونم که همیشه مسته
چه وحشتناک! - آره
منم یه داستان دربارهی بابام دارم... اونم مست میکرد
ایوا الان دیگه نه ماهه که اینجاست
اگه دادگاه سلب صلاحیت مادرش رو صادر کنه
ایوا به پرورشگاه فرستاده میشه
وای خدای من! وای خدای من! واقعاً که. اوه
هنوز یه شانس داریم
که یه فامیل یا خانوادهی جایگزینی پیدا کنیم که بخواد سرپرستیاش رو قبول کنه
آخرین امیدمون اینه که
مادربزرگ ایوا بتونه سرپرستش بشه
سلام. - سلام
سلام. - سلام عزیزم
خب، چه خبر؟ - با یه مرد جوان آشنا شدم
یه مرد جوان؟
فقط ۳۱ سالشه
این واسه تو خیلی جوونه مامان
ایوا، وقتی تنهام حالم بد میشه
منم وقتی تنهام حالم بد میشه
دخترم، بیا همه چی رو برگردونیم به قدیما
چطوری؟
یه کار پیدا میکنم و همه چی توی خونه خوب میشه
دلم میخواد برگردی پیش من
از اونجا فرار کن و برگرد پیش من
دیوونه شدی؟ - فقط فرار کن
اگه بابا زنده بود، هیچکدوم از این اتفاقا نمیافتاد
تمومش کن
ایوا، شروع نکن
ایوا، دخترم، چرا آخه میخوای منو جوونمرگ کنی؟
پس من چی که اینجا تنها گریه میکنم؟
من کاملاً تنهام. هیچکس نمیآد بهم سر بزنه
ترجیح میدی با مامانت زندگی کنی یا مادربزرگت؟
مادربزرگ. با مادربزرگ، درسته؟
چون مامانت تغییر نکرده. نه، اصلاً عوض نشده
روال کار اینطوریه: یه جلسهی مقدماتی دادگاه تشکیل میشه
مادرت احضار میشه
فکر کنم برگه رو دریافت کرده. آره، ابلاغیه
ولی تنبلی کرده و نرفته از پست تحویلش بگیره
تنبلی کرده که ابلاغیه رو بگیره؟
میفهمم
نمیخواد به خودش بیاد. اصلاً دلش نمیخواد عوض شه
نمیخواد دوباره روی پای خودش وایسه
به پدرت زنگ زدی، درسته؟ - بله
اون میآد
ولی تا حالا چند بار قرار ملاقات رو پیچونده
واسه همین فردا میری پرورشگاه
کدوم یکی؟ - کرمنسکویه
به من گوش بده. این هفته چند بار به بابات زنگ زدی؟
نمیدونم. یک یا دو بار؟
دو یا سه بار. - دو یا سه بار
و پدرت نیومد ببینتت؟ - نه
درک میکنم. اما لطفاً بهم بگو، میدونی
که مادربزرگ ایوا ماجینسکاس به خدمات اجتماعی سر زده یا نه؟
جلسهی رسیدگی به سلب صلاحیت والدین رو داشتین؟
میخوام تأکید کنم که وقت داره تموم میشه
و ما یه مادربزرگ داریم که واقعاً میآد و بهش سر میزنه
داره مراحلش طی میشه... بله، میدونم
خب، پس ممکنه فردا خبرای بیشتری بشنویم؟ - بله
خانم مارگاریتا. بفرمایین تو
صحبت دیروزمون یادت هست؟
دربارهی مادربزرگ حرف زدیم. - بله
موهام رو با سنجاق میبندم... همهاش دارم سعی میکنم چتریهات رو درست کنم
آره، با سنجاق میبندمش. خوبه
امروز به خانم آنجلیکا توی خدمات اجتماعی زنگ زدم
یه خبر خوب برات دارم
مادربزرگت فردا میآد ببرتت خونه. همه چی درست شد
فردا میآد دنبالم؟ - آره، فردا. همه چی خوب پیش میره
همه چی عالی میشه. حس میکردم ممکنه اینطوری بشه
دیشب مادربزرگم رو توی خواب دیدم
دارم میلرزم، باورم نمیشه
همه چی مرتبه. همه چی خوبه
راسته؟ - آره، راسته. من بهت دروغ نمیگم
از خوشحالی دارم بال درمیآرم
میدونی کی میری؟ - حدودای ساعت یک ظهر
چشمات رو ببند! - دهنم رو هم باز کنم؟
نه، حالا چشمات رو باز کن. این واسه توئه
واااای! ممنونم
اوه، ایوا. - بله
خجالتم دادی... ممنون
این خرسه مواظبته
استرس داری؟ - آره
فقط یادت باشه هر وقت که خواستی، شب یا روز، میتونی زنگ بزنی
شنیدی چی گفتم؟ - بله
No comments yet. Be the first to leave one.