As primeras 200 linias.
وکیلامون از چی اینقدر عصبانی بودن؟
قرار بود مینیی گزارش DNA رو بهشون بده.
تا بتونن ازمون دفاع کنن، ولی دارن وقتکشی میکنن.
ولی اشکال نداره. ما میجنگیم و میبریم.
آماندا! دوستت داریم!
نبرینش! نبرینش!
آماندا.
آماندا!
- نه.
نه، نه.
نه.
نه!
نه.
نه.
نه، توروخدا، توروخدا.
نه، نه، نه، نه، نه، توروخدا!
توروخدا، توروخدا، نه، توروخدا.
توروخدا، نه، نه.
نه، نه، نه، نه، نه، توروخدا، توروخدا.
توروخدا، منو برنگردونین، توروخدا!
توروخدا، توروخدا. توروخدا، نه، توروخدا، توروخدا.
ما هر کاری میکنیم
تا آماندا رو برگردونیم خونه.
آماندا، مثل بقیه ما،
از این تصمیم به شدت ناراحته.
همه ما در شوکیم.
اما از حمایتی که شده،
از سراسر دنیا، دلگرم هستیم.
یه کم بیشتر طول میکشه، ولی اون برمیگرده خونه.
فکر میکنین دخترتون حق آزادیشو داره
چون آمریکاییه؟
آماندا حق آزادیشو داره چون بیگناهه.
اون اسم یه مرد بیگناه رو لو داد. اون بالاتر از قانون نیست.
نشنیدم. توش سؤالی بود؟
سؤال پرسیدین؟
ما همه اینجا برای توایم، عزیزم.
چطوری؟
خوبه که اجازه دادن همه با هم ملاقات کنیم.
آره. - مگه نه؟
خب، بابا برای نوبت بعدی میاد.
آره، درسته، اون، اِم...
الان با کارلو و لوچیانوئه،
دارن روی کارشناسها برای تجدید نظر کار میکنن، ولی اون... اون میاد.
بابا رو که میدونی، با اون جدولهای اکسلش.
- ما همه برنامهریزی کردیم
که توی هر کدوم از ملاقاتهات باشیم.
آره، دیلینی و اشلی هم همینطور.
تا وقتی که باید برن خونه برای مدرسه و اینا.
و ما... ما همه برای هر تماس تلفنی حاضر میشیم، باشه؟
این... چیز زیادی نیست، ولی... -ده دقیقه هر هفت روز.
بازم خوبه.
آره. -من دارم تمام وقت میام اینجا زندگی کنم.
آره، پس همیشه یکی کنارت داری.
آره، ما خوره کامپیوترها میتونیم از راه دور کار کنیم،
پس من اینقدر اینجا خواهم بود،
که از من خسته میشی.
هی، میتونی به رافائل زنگ بزنی؟
منظورم اینه که، اونم داره همون چیزی رو که تو داری تجربه میکنی، پس شاید...
اون به خاطر من ۲۵ سال تو زندانه.
نه. نه. -هی رفیق، بیخیال، تقصیر تو نیست.
این درست نیست، آماندا.
ما... ما اینو تو تجدید نظر شکست میدیم.
باشه، اینجا مثل آمریکا نیست. همه پروندهها تو ایتالیا به تجدید نظر میره،
و... و کارلو گفت که تصمیمها
تقریباً ۹۰ درصد اوقات برگردونده میشن.
آره، یه محاکمه کاملاً جدید میشه، یه قاضی جدید،
یه نگاه جدید به اون به اصطلاح شواهد DNAشون.
آره، همهش. - کارشناسها پارهش میکنن.
یه شروع تازه. -کی؟
خب، امیدواریم زودتر از دیرتر باشه، پس... -کی؟
خب، ممکنه تا دو سال طول بکشه.
باشه.
-واو، سامبا!
ها؟ -
-بابا.
هی، عزیزم. دلبندم، خوبی؟
چی شده؟
میخوای یه دکتر خبر کنم؟
توروخدا منو از اینجا ببر بیرون.
توروخدا منو از اینجا ببر بیرون، بابا. -عزیزم، عزیزم، دارم تلاش میکنم.
گوش کن، من... گوش کن. -توروخدا.
توروخدا. -گوش کن به من. گوش کن به من.
گوش کن، گوش کن، گوش کن، نفس بکش.
ما یه برنامه روابط عمومی محکم داریم.
و این خیلی مهمه، خیلی تغییر ایجاد میکنه.
ما کارشناسهای DNA داریم. -باشه.
و رئیس پروژه بیگناهی آیداهو
داره برات یه گزارش مینویسه که کل حرفهای مزخرف
دادستانی رو کاملاً رد میکنه، باشه؟
گوش کن، گوش کن. - باشه.
هفته دیگه، وقتی برگردم خونه به سیاتل،
دارم بررسی میکنم... -نه، نه، نه، نه، نه، توروخدا نرو.
توروخدا نرو.
توروخدا منو تنها نذار، بابا. -نمیخوام. نمیخوام.
نمیخوام، عزیزم. -توروخدا!
میدونی که نمیخوام. میدونی که نمیخوام... -توروخدا، نجاتم بده.
-توروخدا، بابا.
دارم تلاش میکنم.
بابا. -دارم هر کاری از دستم برمیاد انجام میدم.
متاسفم، متاسفم.
هیچ نقشهی لعنتیای در کار نبود.
شروع کردم بفهمم چطور ممکنه آدم انقدر گیر بیفته
که از ناامیدی بخوای فرار کنی.
شنیده بودم که زنها توی زندان چه تصمیمهایی میگرفتن،
وقتی دیگه هیچ راه دیگهای نداشتن.
هر کدوم با ابتکار خودشون میمردن.
باوقارترین راه، خونریزی تا پای مرگ بود.
بخار اجازه نمیداد نگهبانا تو رو ببینن.
میتونستی رگ دستتو بزنی و تو فراموشی غرق بشی
توی یه مه آروم و بیصدا.
و بالاخره تموم میشد.
بانتی به عنوان یه جور لطف، تنها آمریکایی دیگه رو
که توی زندان کاپانّه بود رو گذاشت هماتاقیم.
آخ، اینو دوست دارم.
"عزیز دلم آماندا، من از اول پروندهت رو پیگیر بودم."
"اکثر گروه مطالعه انجیل ما فکر میکنن تو بیگناهی،"
"برای همین 50 دلار برای دفاعیاتت فرستادیم."
که نگهبانا مصادرهش کردن.
معلومه که کردن. -اوه، داری چیکار میکنی؟
نامههاتو دارم میخونم.
بالاخره یکی باید بخونتشون.
آدمای اینجا خوششانس باشن سالی چند تا نامه گیرشون میاد،
اون وقت تو کلی نامه داری.
باشه، این مثلاً باید حالمو بهتر کنه؟
عزیزم، من تو رو نمیشناسم.
نمیدونم چی حالت رو بهتر میکنه.
ولی اینکه وانمود کنی فقط تو اینجایی که درد میکشی؟
این دیگه نخنما شده.
بیا. اینو بخون. این یه نامهی خوبه.
من... من متاسفم، من... -لازم نیست متاسف باشی.
ولی از اون تخت لعنتی پاشو.
من آدم خاصی نیستم.
اوه، لعنتی.
معلومه که هستی، عزیزم.
باشه، شاید من خاصم
چون جوونترین آدم اینجام با یکی از طولانیترین محکومیتها.
ولی همین فکر که من خاصم، از اول منو اینجا آورد.
باور اینکه میتونم بدون وکیل با پلیس حرف بزنم،
باور اینکه بیگناهی من واقعاً معنایی داره.
معلومه که معنی داره. همه چی معنی داره.
تو نباید توی زندان باشی.
"باید باشه."
اصلاً یعنی چی؟
امم.
اومم. -اوه، نه!
آه! اوه! -
هیچی به ما تعلق نداره.
هیچی به من تعلق نداره.
من تنها کسی نیستم که اینجا یه داستان دردناک داره.
هر کسی اینجا یه زمانی بچگی داشته...
یه زندگی که پشت سر گذاشتن... -
...رویاهایی که هیچ وقت بهشون نمیرسن.
اوه خدای من، دیانا، این کارو نکن.
چی؟
هیچی. یه لحظه شبیه...
فکر کردم تو آماندایی.
نه. فقط منم.
نگرانتم آماندا. صدات فرق کرده.
تو... تو دیگه شاد نیستی. -نه مامان، هیچی جای نگرانی نیست.
من خوبم.
خب، متاسفم که برای تولد اصلیت اینجا نبودم.
تولدت 23 سالگیت مبارک.
ممنون.
سیسیلیا برام کیک پخت.
اون ماهها مواد اولیه رو قاچاقی میآورد تو آشپزخونه،
و بعد اون و فولویو یواشکی اونو بهم دادن.
توی یه کیسه زباله له شده بود.
-و برام آواز خوندن.
خیلی قشنگ بود، خب...
آره.
خوبه که سیسیلیا اینجا هواتو داره،
ولی کلی دوست هم تو خونه داری که بهت فکر میکنن، باشه؟
مدیسون، و برت، و دیجی.
اوه خدای من، دیجی تا وقتی من برگردم خونه یه پیرمرد با خانواده خودش شده.
تا وقتی من برگردم خونه.
نه.
نه، بیخیال، تو... تو تجدید نظرت رو داری.
و داره... داره نزدیک میشه.
ما کارشناس داریم، کارشناسای مستقل عالی داریم
که فقط منتظرن پرونده دادستانی رو تیکه تیکه کنن.
از اینجا میری بیرون. -مامان، مامان، مامان.
دوستت دارم. تو... تو باید از گفتن اینجور حرفا دست برداری.
مثل چی؟
من اینجا توریست نیستم.
من... من باید اینجا زندگی کنم، باشه؟
از نظر روحی و جسمی، باید. -نه، لازم نیست.
لازم نیست، چون آماندایی که من میشناسم تسلیم نمیشه.
ن-نه، نه، من تسلیم نمیشم.
این... من تسلیم نیستم... این... دارم واقعبین میشم.
باشه؟
شاید این همون زندگیایه که نصیبم میشه.
باید باهاش کنار بیام. من... من باید کنار بیام.
آماندا. -چائو، آره.
باشه.
ببین، من... من واقعاً قصد ندارم بهت آسیب بزنم، مامان، واقعاً ندارم.
من فقط... دارم سعی میکنم بگم
که من... من ممکنه هیچ وقت از اینجا بیرون نرم.
و همونطور که من مجبور شدم زندگی اینجا رو قبول کنم، من...
فکر میکنم تو هم باید شروع کنی یه زندگی بدون من رو قبول کنی.
باید برم. دوستت دارم. -باشه. دوستت دارم.
No comments yet. Be the first to leave one.