As primeras 200 linias.
فاطمه خان؟ -بله.
ویشنا شانکار منو فرستاده.
رحمت، لطفاً کار آشپزخونه رو تموم کن و برو خونه.
کس دیگهای خونه نیست؟
اسمت چیه؟
رفیق. -واقعاً اسمت همینه؟
ببین، این دستگاه ضبطته.
باشه؟
یه چیزی هست که باید خیلی مراقبش باشی.
هر وقت از این خودکار استفاده میکنی،
باید این دکمه رو فشار بدی.
وگرنه هیچی ضبط نمیکنه.
از کجا بدونم روشنه؟
یه بار دکمه رو فشار بدی روشن میشه.
یه بار دیگه فشار بدی خاموش میشه.
یه ون در شعاع ۵۰۰ متری PAEC پارک میشه.
یه ونِ R&AW.
اطلاعاتش رو مستقیم به سفارت میفرسته.
کی تو ون هست؟
لازم نیست بدونی.
برای هر چیز دیگهای، از ویشنا بپرس.
و مراقب باش.
پرسنل امنیتی PAEC ممکنه دستگاههای ضد شنود داشته باشن.
اگه اوضاع خراب شد، خودت باید از پسش بربیای.
اهل اینجایی، یا از هند اومدی؟
فرقی میکنه؟
آدمایی مثل ما به ملتها تعلق ندارن.
ما به سازمانها تعلق داریم.
من برای R&AW کار میکنم.
و حالا، تو هم همینطور.
مواظب خودت باش.
یه چیز دیگه.
حالا که همدیگه رو میشناسیم،
یه اشتباه کوچیک از هر کدوممون
مرگ هر دومون رو به دنبال داره.
خداحافظ.
سلام. -ویشنا؟
نمیتونستی خودت بیای تا بهم توضیح بدی؟
من دارم بهت کمک میکنم.
من که یه مأمور R&AW نیستم
که سازمانتون هر کسی رو بفرسته تا کارهاشو بندازه گردنش!
گوش کن. گوش کن، فاطمه.
آیاسآی دو تا تیم داره که مدام منو تعقیب میکنن.
حتی الان هم، چند نفر دم خونهم پرسه میزنن.
تو این شرایط، ملاقات حضوری برای هر دومون خطرناکه.
ترسیدی؟ -نه.
اما صدات چیز دیگهای میگه.
نگران نباش.
یه ذره اضطراب چیز خوبی برای سلامتیه. مفیده.
و من میدونم که تو مأمور R&AW نیستی.
تو یه روزنامهنگار شجاع پاکستانی هستی.
پس آروم باش.
و نگران نباش. من همیشه هواتو دارم.
فقط نگران نباش.
یه تیتر به ذهنم رسیده
که دایی منیر رو مجبور میکنه باهام ملاقات کنه.
اون وقت به هدفمون میرسیم.
عالیه.
هفت بار این قاب رو تمیز کردی.
قربان.
خانم، کیف.
از این طرف، خانم.
بیا جلو.
ممنون.
عصر بخیر، دایی.
بشین.
عجله کن.
شاید من تو رو اینجا احضار کرده باشم،
اما وقاحتت بابت کاری که کردی حیرتآوره.
دایی، چیزی که من نوشتم...
چیزی که نوشتی، حداقلش اینه که تهدیدی برای امنیت ملی پاکستانه.
حتی بوتو صاحب هم خونده.
با این حال، او هنوز بهت فرصت میده که کاری که کردی رو جبران کنی،
و این فقط به خاطر اینه که تو خواهرزادهی منی.
خواهرزادهی تو بودن یعنی نباید حقیقت رو بنویسم؟
و حقیقت چیه؟
کی این اطلاعات رو بهت داده؟ منبعت چیه؟
خودت میدونی که نمیتونم منابعم رو فاش کنم... -معلومه.
حدس میزدم.
چی؟ تو فکر میکنی فقط هند باید بمب بسازه؟
که ما باید مثل بنگلادش با سرهای خمیده بایستیم؟
هند بمب نمیسازه.
اگه واقعاً این رو باور داری...
مقالهت رو پس میگیری
و تو روزنامهی فردا صبح عذرخواهی میکنی.
وگرنه!
وای خدا!
متاسفم. واقعاً متاسفم، دایی.
عیبی نداره. -من...
یاسمن!
یاسمن! وای خدا!
یاس...
زنگ بزنم...? -این دختره!
یاسمن. یاسمن!
چند بار صدات کردم؟
تمیزش کن. فهمیدی؟ -چشم.
و چند بار بهت گفتم که ممکنه هر لحظه بهت احتیاج داشته باشم؟
ببخشید، قربان. -پای میزت بمون. اینور و اونور نرو.
ولش کن.
ولش کن!
من مقاله رو پس نمیگیرم.
کشوری که نخستوزیرش خبرنگارها رو تهدید میکنه
بهتره بمب اتم نداشته باشه.
اجازه بدید مرخص بشم.
میدونم بوتو صاحب به شنیدن حقیقت عادت نداره،
اما اگه ممکنه بهش یادآوری کنید
که تو کشور ما نخستوزیرها سریعتر از فصلها عوض میشن،
پس بهتره مردم رو رعیت نبینه.
آه! چه حرف فوقالعادهای!
و این میلههای کنترل چی؟
قربان، ممکنه با هسته همتراز نباشن.
واسه همین یه تیم تشکیل دادیم تا آداپتورهای سفارشی بسازن.
و جریان خنککننده چی؟
ممکنه مشکل نشت یا گرفتگی داشته باشه.
نشت در جریان خنککننده.
اما قربان، تحت هیچ شرایطی نباید بذاریم راکتور بیش از حد داغ بشه.
و مونتاژ سوخت چی؟
قرصها محکم هستن.
آخرین بار یه هفته پیش چک شدن
و تیم آداپتورها هم حواسشون به روند کار هست، قربان.
صبح بخیر، قربان.
صبح بخیر. چه خبر؟ همه چی خوبه؟
هان؟ -قربان...
غروب دوباره جمع بشیم.
بله، قربان.
این چه رفتاریه؟
منم میخوام بدونم. دستورات سختگیرانه برای همه بود، مگه نه؟
تا وقتی راکتور برسه...
ویشنو!
ممنوعیت مصاحبه. ممنوعیت تعامل با رسانهها.
مرتضیست.
و با این حال با یه خبرنگار ملاقات کردی؟
من هیچ نقل قول رسمی به مطبوعات ندادم.
و شما هم، از حد خودتون فراتر نرید.
من کارمند آیاسآی نیستم که از شما دستور بگیرم.
اینها دستورات مستقیم بوتو صاحب بود.
و شما خوب میدونید چقدر روی این موضوع حساسه.
همین انتظار رو هم میشه داشت
چون مسئولیت شما بود که راکتور رو سالم به پاکستان برسونید.
اون مسئولیت هنوز با منه. -بله، البته.
و نقضهایی که تو امنیتتون رخ داده
اونها هم مسئولیت شماست.
به همین خاطر، فکر نمیکنم راکتور تا پانزدهم به دست ما برسه.
ببین، هرچی فکر میکنی یا نمیکنی، واسه خودت نگه دار.
باشه؟
به محض اینکه محموله فرود بیاد،
ظرف هشت ساعت، کاروان کامیونها
تو مرکز آزمایش هستهای خواهد بود، انشاءالله.
تا اون موقع، یه لطف در حق خودت بکن
و لطفا دهنت رو ببند.
اینجوری بهتره. بریم!
پانزدهم ماه مه فقط پنج روز دیگه است.
نه، ویشنو. نه.
نمیتونیم این کار رو بکنیم. ما اینجوری کار نمیکنیم.
پس ما چطوری کار میکنیم، قربان؟
سازمان ما تو پاکستان حتی رو کاغذ هم وجود نداره.
حتی مامورهایی که واسه ما کار میکنن هم وجود ندارن.
قربان، نه سوابق کاری از ما هست نه پاداشی.
پس کی تصمیم میگیره که ما چی کار میتونیم بکنیم یا نمیتونیم؟
قربان، لطفا به من اعتماد کنید.
من میتونم این کار رو انجام بدم، قربان.
فقط یه بار دستم رو باز بذارید.
دقیقا قراره حرکتت چی باشه؟
آیاسآی راکتور رو از هم جدا میکنه و بعد منتقلش میکنه.
هیچ مواد رادیواکتیوی توش نخواهد بود.
من میتونم منفجرش کنم، قربان.
من قبلا یه تیم از متخصصان ماموریتهای مخفی جمع کردم.
یاسر عباس.
کارشناس اسلحه.
کمی کلهشق هست، اما واسه عملیاتی مثل این همینو لازم داریم.
راگویر سینگ.
تیرانداز ماهر.
تیمش هم تو کشمیر هم تو تاوانگ کار زیادی کرده.
دوازده.
اودای بهان سینگ.
کارشناس مواد منفجره.
بهترین گزینه برای مدیریت انفجارهای کنترل شده است.
بندر گادانی.
جایی که محموله فرود میاد.
تا الان عملا به یه پایگاه ارتش پاکستان تبدیل شده.
قربان، من این سه نفر رو برمیدارم و همین امروز همراه سوخبیر میریم اونجا.
باشه. برو جلو.
موفق باشی.
ممنون، قربان.
پس اونا چهار پنج تا کامیون رو از بندر گادانی خارج میکنن.
اما ما نمیتونیم تو بندر کاری بکنیم. امنیت خیلی بالا خواهد بود.
نه فقط چهار پنج تا،
بلکه دهها کامیون ارتش تو شهر گشتزنی میکنن.
چطور کامیونهایی که راکتور رو حمل میکنن شناسایی کنیم؟
پس چرا مستقیم به بندر حمله نمیکنیم؟
امیدوارم هیچوقت کار به اونجا نرسه. این چیزی کمتر از یه ماموریت خودکشی نیست.
چیزی جدیدی توش هست مگه؟
اگه نریم بندر، پس چطور کامیونها رو منفجر کنیم؟
باید یه نقطه مناسب پیدا کنیم.
یه شناسایی دقیق از شهر انجام میدیم.
باید هر نقطه ضعفی رو پیدا کنیم که آیاسآی ممکنه خطا کنه.
اگه اون کامیونها از شهر خارج بشن، ماموریت رو شکستخورده بدونید.
و یه چیز دیگه.
غیر از ما هیچ کس دیگه ای تو این ماموریت نیست.
نه نیروی کمکی. نه پشتیبانی.
No comments yet. Be the first to leave one.