As primeras 200 linias.
زندگی در تنگ ماهی
یه صدایی میاد!
آره! آره، داره بیدار میشه!
آره، بیا! چی شده؟
هی مرد، همه چی اون بالا حاضره. آره، اون بالا منتظره.
سلام. سلام.
چطور بود؟ خوب بود.
عالیه.
بفرمایید. این خیلی زیاد نیست؟
نه، این واسه دفعه پیش و قبل از اونه.
باشه.
هی، این هفته یا یه وقت دیگه باهات حرف میزنم؟
حتماً.
ممنون بابت امشب.
مواظب باش. آره، خداحافظ.
سلام جغد کوچولو، هنوز بیداری؟ آره.
با لنا چطور بود؟ خوش گذشت.
خوابت نمیبره؟ نه.
میخوای برات بخونم؟ آره، «سیاره آبی».
«سیاره آبی»
یادت میاد تا کجا خونده بودیم؟
مگه نه...؟ داشتیم فصل در مورد، اونجا، درختها رو میخوندیم.
آه بله... رسیدیم به اون قسمت خرس گریم.
سلام، میخوام اینو واریز کنم. باشه، شماره حساب چنده؟
۱۷-۱۸. آیک؟
بله، بفرمایید.
بله، سرویس پرداخت شما ۴۷ هزارتا بدهکاره.
و قسط وام شما هم عقب افتاده.
آره... درسته. الان یکم کم دارم.
ولی این ماه کلی کار اضافه دارم.
واسه همین میخواستم ببینم راهی هست که سقف اعتبارم رو بالا ببرم؟
فقط برای اینکه اینو پوشش بده؟ تا بقیه پول برسه.
باشه، چک میکنم.
باشه، مشکلی نیست. ولی این آخرین باره چون الان دیگه به سقفش رسیدی.
ولی من... فقط اینو وارد میکنم. البته، بله.
چرا اومدی داخل؟ مگه وقت میانوعده نیست؟
وقت میانوعده؟ اون که تا نیم ساعت دیگه نیست.
هی مایسول. ببخشید. ساعت رو اشتباه خوندم.
یه کم دیگه میام دنبالت. فعلاً برو بیرون. ببخشید.
چی؟ جدی میگم، یه عوضی الکلی مزاحم بود،
با خون اینجا همهجا میخواست باهاش حرف بزنه.
واقعاً؟ کجا؟ همین بیرون، ردش کردم رفت.
اونجا.
کجا میرفتی؟ داشتم فکر میکردم برم خونهتون.
آره حتماً. دیگه مهمونی تموم شد. چی، نمیشه آدم جلو بشینه؟
نه، الان نه.
آه... مواظب سرت باش. برو بالا!
باشه، همین شد. حالا بشین. عصر بخیر.
بریم بالا کلانتری. آره آره، من یادم رفته بود...
نه صبر کن! چی چی چی؟ تو ماشین، یه کارتپستال هست.
آره؟ اونجا رو داشبورد هست.
میخوای برات برش دارم؟ آره، میتونی این کارو بکنی.
باشه، اینجا صبر کن.
خب پس، نباید فوت کنم؟ فوت کنم؟
آره. نه، نیازی نیست، موری.
پس باید اون لعنتی رو بمکم؟
همینه، موری؟ فکر کنم شاعر مُرده.
«زندگی در تنگ ماهی»؟ آره.
این کتاب مورد علاقه جدید منه. واقعاً؟
آره، جدی میگم، این بهترین کاریه که تا حالا انجام دادی.
از وقتی «بذار سقوط کنم». شوخی میکنی.
داشتم ناامید میشدم ازت.
ولی فکر میکنم این همون کتابه.
فقط یه چیز هست.
بهتر نیست اسم شخصیت اصلی رو به اسم خودت بذاری؟
همه به هر حال میفهمن که این داستان توئه.
به نظر من...
کسی که زندگیش کرده با کسی که نوشته فرق داره.
واسه همین ترجیح میدم.
باشه، دقیقاً همینطور که تو میخوای نگهش میداریم.
در واقع، فکر نمیکنم اصلاً نیازی به ویرایش این داشته باشیم.
امیدوارم ناراحت نشی که به چند نفر تو دفتر اجازه دادم بخوننش.
و همشون... شگفتزده شده بودن. آه... باشه، واقعاً؟
و چی میخوای ازم؟ شلوارم رو دربیارم یا چی؟
نه، دیگه نه! هنوز یه بوی عجیب میاد اینجا.
نه، حرفی برای اضافه کردن ندارم. فقط، تبریک میگم.
خب، خیلی ممنون.
بگو ببینم، ساعت چنده؟
دوازده و نیم.
پس نمیای باهام بریم بار؟
اسکولی؟
به غیر از اینکه بعدش میفهمه که پسره...
میپره رو قطار بعدی و بعدش درها بسته میشن.
و اون اینجوری، با یه پوزخند دست تکون میده.
در حالی که قطار همینطور میره به سوی ابدیت.
واقعیه؟ قسم میخورم.
و هانس چی کار کرد؟ بدون سگ؟
خب، معلومه که با پرواز بعدی فرستادش خونه.
میتونی قیافه پسره رو تصور کنی؟
وقتی کیفش رو باز کرد و... آره!
و اون رو اونجا میبینه، اون کثافت بیارزش هانس، که خیره شده به پوچی.
اگه فقط میدونست...
که اون باارزشترین دارایی ثروتمندترین مرد ایسلند بود.
بیشتر از خود بانک میارزید. هی!
چطوره؟ عالیه.
همه امروز چطورن؟ خوبن.
گوش کن، امروز قرار نیست مشروبات الکلی مزخرف بخوریم.
اوه؟
حالا قراره ویسکی بخوریم... ویسکی خوب داری؟
ویسکی ۱۲ ساله برای اونا، برای پسرا.
ویسکی؟ آره، حرف حساب زدی.
مهمون من. آدم هر وقت نمیتونه اینجوری خودشو رها کنه.
ویسکی؟ نه، ممنون.
نه. سه برابر بریز. سه برابر؟ باشه.
و بعد اون میگه «نه، من قبلاً به پلیس زنگ زدم...»
«داری مزاحم مردمی میشی که اینجا میخوان غذا بخورن.»
اونم میگه «تو شاید مسئول یه رستوران باشی...»
«ولی من اینجا مسئول یه منظومه شمسیام، خانم!»
دقیقاً خودشه، مرد، کاملاً.
باید حرفای موری رو بشنوی مرد، واقعاً حالیشه.
این عالی بود لعنتی.
الان فقط باید با افکار خودم تنها باشم، باشه؟
هی، وایسا وایسا وایسا، نمیای با ما بریم مشروبفروشی؟
نه، حالشو ندارم. آخه بابا، لطفاً.
واقعاً حالشو ندارم مرد. آخه بابا، اینجوری نباش مرد.
هی وایسا. من بهت قرض میدم.
لعنتی، تو پولداری مرد!
آره، خب چی شده؟ نه، یه پنج هزار بده.
نه، من دو هزار بهت میدم. ما رفیق نیستیم مگه؟
آره خب که هستیم. پس یه بطری برامون قرض بده.
چرا کلاً بهتون چک سفید امضا ندم؟
موری!
داری چیکار میکنی مرد؟
هی!
سلام! درود.
چیکار میکنی؟ فقط دارم میبینم چیکار میکنی.
چرا؟ فقط فکر میکنم خیلی دوستداشتنی هستی.
اوه اوه... اذیت شدی؟ آه، یه کم. مشکلی نیست.
مایسول، یه کم برو تو. آخه... وقت میانوعدهست.
سلام، سلام. صبح بخیر.
تو اصلاً مایسول رو میشناسی؟ اونو؟ نه، راستش نه.
نه، فقط داری بچهها رو دید میزنی. چی؟
انگار که نشنیدی.
جایی لازم نیست باشی؟
نمیتونم اینجا باشم؟ دارم میپرسم جای دیگهای نداری؟
نه، فقط دارم میرم خونه.
خب پس. خوب نمیشد اگه از اینجا گورتو گم میکردی؟
سُلوی...؟
چی؟ همه چی خوبه؟
آره، فقط دلم نمیخواد برم تو.
نه، میدونم. ولی نباید از این موقعیت بهترین استفاده رو کنیم؟
منظورم اینه که، اگه افتضاح بود میریم خونه.
قول میدی؟ معلومه.
بیا فقط از کنار هم بودن لذت ببریم، باشه؟
هی! اونو ببین با بوت پوست ماریش.
اون هانسه. امکان نداره!
نفس بکش تو، نفس بده بیرون.
لبامو حس کن، بعد مستقیم بیا سمتم.
واسه منم نمیذاری؟ آره، ایشون خب، رئیسم هستن.
سیگی. سلام، اگنس.
اگنس، من همه اینا رو میدونم... از آشناییتون خوشبختم.
بله، منم همینطور.
چطوری؟ خوشت میاد؟ خوبه.
مگه نه؟ فقط...
خوشحالی؟ آره، خوشحالم.
و چطور بود ماشین؟ خب، فقط...
مگه نه؟ بهت گفتم.
هی سُلوی، باید هانس رو بهت معرفی کنم.
وقتش بود که با ستاره ما آشنا بشه... هانس، سُلوی.
این برای خون بچه خیلی خوبه. چی گفتی؟
این برای خون بچه خیلی خوبه.
ببین، لگد میزنه.
دقیقاً همونی که دکتر تجویز کرده.
آره.
به سلامتی، همه الان... عالی هستید... به سلامتی!
و اگه اینقدر خوب پیش بره، اون یارو با بوت پوست ماری...
باید پاداشهای بیشتری بده.
فقط محض روشن شدن قضیه.
ولی ما یه دلیل دیگه هم برای جشن گرفتن داریم.
ما یه هافبک جدید توی تیم داریم!
شاید متوجهش شده باشید، اون لبخند کولگیت و چشمای آبی زیبایی داره.
و توی این مدت کوتاهی که اینجا بوده، من متوجه شدم...
اون خیلی بیشتر از فقط شوت کردن توپ بلد هست.
هرچند بد هم نیست اگه تو تیم فوتبال شرکت کنارم باشه.
جام میاد خونه!
من دیروز انتقالش رو مستقیماً از تیم ملی نهایی کردم.
سُلوی، بیا بالا و خودتو نشون بده، خجالت نکش.
قول میدم هنوز سرویسش نکردم... پس این مونده.
دخترا، به غیر از اگنس...
ببخشید اگنس... خب، همین.
به سلامتی سُلوی و از شبتون لذت ببرید!
به سلامتی!
از دستم ناراحتی که تنهات گذاشتم؟ نه، تنها نبودم البته.
با اون خانم باردار بودم، شراب قرمز مینوشیدم و نگاه میکردم.
میدونی این مهمونیا چطورین. آره، میدونم.
ببوسم.
هی، نگاه کن. این کارو بکن.
«اسم من سُلویه». اسم من سُلویه.
«و من هیچوقت بوت پوست ماری نمیپوشم.»
و من هیچوقت بوت پوست ماری نمیپوشم.
«...چون زشتن». چون زشتن.
درسته. زنتو فقط به خاطر یه بوت پوست ماری از دست نده.
و منم نمیخوام هیچوقت زنمو از دست بدم... درسته، نه به بوت پوست ماری.
افتر پارتی؟
عزیزم... بله.
اونو از کجا میشناسی؟ خب...
همون یاروئیه که بهت گفته بودم، خودشه.
مایسول، کیک رو ببر برای کاتلا توی ماسهبازی و بگو آمادهست.
این همون عوضیه که داشت سعی میکرد اونو وسوسه کنه!
اون موریه. نویسنده.
No comments yet. Be the first to leave one.