As primeras 200 linias.
آدمایی هستن که یه چیزی میبینن.
این میتونه باعث اوج گرفتنِ فوریِ
ترس، جنون و نگرانی تو یه جامعه بشه.
تو معمولاً همچین وضعیتی رو
تو پروندههای تجاوز یا قتلهای زنجیرهای میبینی.
میتونم بهتون بگم این از طرف ما نگرانیهای جدیای ایجاد میکنه
چون ما نمیخوایم آدما
بعداً تو یه حمله آسیب ببینن یا کشته بشن.
جایی که یکی ادعا میکنه احساس خطر کرده،
یا این وحشت فقط یه جورایی همه رو فرا میگیره
و آدما شروع میکنن جوری رفتار کنن
که در حالت عادی انجام نمیدادن.
پسر ۱: وای خدای من!
نمیدونستم این واقعاً حقیقت داره.
پسر ۲: پس چرا اون دفعه زیر تخت اون دختره قایم شدی؟
اون یه بار؟
پسر ۱: میدونم که تو واقعاً آدم نمیکشی،
فقط تو خونههای آدما پیدات میشه.
سلام، رینکلز. اینجا انبیسی ۲ از فورت مایرزه.
داریم میبینیم که داستان شما واقعاً تو اینترنت ترکونده.
با رینکلزِ دلقک، ستارهی جنوب غربی فلوریدا آشنا بشید.
یه دلقک ترسناک به اسم رینکلز
پیشنهاد داده در ازای پول بچههای بدجنس رو بترسونه.
سلام، من یه بچه دارم که خیلی بدقلقی میکنه.
اگه بهم به شمارهی... زنگ بزنید...
محاله کت و شلوار خالخالی قرمز و سفیدش رو نبینید.
سلام رینکلز، من یه خبرنگارم
از واشنگتن پست.
امیدوار بودم با شما مصاحبه کنم
برای یه گزارش در مورد... امم... کارهای فوقالعادهتون.
من این یارو، رینکلز دلقک رو پیدا کردم.
و اون یه آدم تو کریگزلیست هست که میتونی بهش زنگ بزنی،
و ظاهراً میاد آدرست
و بچهها رو میترسونه.
اون کاری میکنه فکر کنم که قراره بمیرم.
سلام، شما با رینکلز دلقک تماس گرفتید.
نه، من الان اینجا نیستم که تلفنتون رو جواب بدم.
یه پیغام برام بذارید و من باهاتون تماس میگیرم.
رینکلز، من یه خبرنگارم
از ناپلز دیلی نیوز.
زن ۱: تو داری بچههای بیدفاع رو میترسونی
که نمیتونن از خودشون دفاع کنن.
زن ۲: میتونست یه کودکآزار باشه.
من هرگز تو رو تو زندگی واقعی ندیدم،
ولی عاشق ویدیوهای یوتیوبت هستم.
انقدر هیجانزدهام که این پیغام رو برات میذارم.
لطفاً بهم زنگ بزن.
رینکلز رو راحت و اغلب میشه تو شهر دید.
اینجا تو مرکز شهر فورت مایرزه
و تو نمایشگاه شهرستان کالیر.
هی، رینکلز.
داشتم یه گزارش در موردت مینوشتم و به اون
قضیهای که با اون دختر کوچولو داشتی
که تو یوتیوب بود، علاقهمند شدم.
اگه این ویدیو رو ندیدی،
شب به خیر که امشب میخوابی!
یعنی، جدی میگم.
اون زیر تخت یه دختر کوچولوی خوابیده کمین کرده بود.
به رینکلز معروفه، ولی شاید اونو
با اسم دیگهاش، یعنی "فرد مورد توجه" بشناسی.
اومم...
من از سی.اِی.اِی تماس میگیرم که یه آژانس استعدادیابیه
تو لسآنجلسه. - وای خدای من! وای خدای من!
هی رینکلز، تو حیاط پشتی دوست من قایم شدی؟
چون یه دلقک دیدیم که دقیقاً شبیه توئه.
اینجا اداره کلانتری شهرستانه.
فقط میخواستم زنگ بزنم تا تأیید کنم
که شما اجازه ندارید شب هالووین بیرون باشید.
اگه بچهها شما رو پیدا کنن یا ببینن،
درجا بازداشت میشید.
اون رینکلز دلقکه؟
نه!
بذارید باهاش عکس بگیرم.
بیخیال بابا.
داداش، اون یه اسطورهست.
این چه کوفتیه؟
رینکلز رد میشه و کلاً همین ماجرا.
چیزی که من دیدم یه بروشور یا اعلامیه کوچیک بود روی یه ستون
و یه روز داشتم از سر کار برمیگشتم خونه،
و عکس اون بود، و اسمش، و شمارهاش، و من با خودم گفتم،
"داداش، میدونی، میخوام سعی کنم به این
شماره تلفن زنگ بزنم، پیداش کنم،" مستقیم رفت رو پیغامگیرش.
گفتم... واسه همین بارها و بارها بهش زنگ زدم،
بالاخره جواب داد. باحالترین چیز بود
چون، میدونی، واقعاً خودش بود که میگفت،
"هی، چه خبر؟" - من عاشق کارشم.
یه شور و انرژی به محله میاره.
و... چند بار
ما اینو تنهایی به آدما میگیم، میدونی؟
فقط از این بترس. نمیتونی از جیسون بترسی.
اون تخیلیه.
نمیتونی از، میدونی، اون کری بترسی،
ولی بهتره از رینکلز بترسی.
اون واقعیه. - رینکلز، مثل اینکه...
این عالی بوده. اون واقعیه.
سلام، شما با رینکلز دلقک تماس گرفتید.
من الان اینجا نیستم که تلفنتون رو جواب بدم. برام یه پیغام بذارید
و من بهتون زنگ میزنم.
رینکلز، این پدر جکه.
باید منو ببینی.
خیلی شلوغی میکنه.
بابا. - اگه دست از این کاراشون بر ندارن
و شلوغ کردن بر ندارن، آدرسُ بهت میدم
بیای و این وروجکای بیادب رو ببری.
نه!
میخوای ببینی چه شکلیه؟
نه.
نگاه کن، این شکلیه.
نه! - دختر ۲: ببخشید. معذرت میخوام.
زن ۱: بچههای من اسمشون آنجلینا و میاست.
میا، لطفاً آروم باش.
زن ۲: میگه تلویزیون رو لازم داره.
فکر میکنه از این تلویزیون لعنتی میاد بیرون.
هی، اِم، ورینکل، لازم دارم بیای این بچههای شرور رو ببری
انگار من... - نه!
مرد تو تلویزیون: اوه، اشکالی نداره.
اون مثل یه دیوونه شده.
اونا انتقام شخصی و شرمندگی هستن.
به هر حال، اِم، برای اومدن اینجا زیاد به دردسر افتادی؟
مرد تو تلویزیون: فقط نفستو نگه دار. اگه درست باشه...
میدونی، اِم، من احتمالاً هیچوقت
نقابمو برنمیدارم. نمیخوام مورد آزار قرار بگیرم.
به اندازه کافی با تماسهای تلفنی اذیت میشم،
و از اینجور چیزا.
نیازی ندارم بچهها تو خیابون منو بشناسن، میفهمی.
با صدای اصلیم هم باهات حرف نمیزنم.
ورینکل رو میخوای، ورینکل گیرت میاد،
میدونی، از جمله صداش.
مرد تو تلویزیون: ...اما ما دیگه حمله نمیکنیم،
مگه اینکه...
زن تو تلویزیون: نیستی. - من میگیرم...
روزی صدها و صدها پیام صوتی دریافت میکنم.
این قضیه وایرال شدن برای من، اِم...
یه جورایی دردسره.
هر کس و هر خری
شماره تلفن منو داره. یا خدا!
اِم، مامانباباهایی زنگ میزنن و میپرسن شماره کیه
چون شماره رو تو گوشی بچههاشون میبینن،
و میخوان بدونن کیه، میدونی.
اِم، بچههایی هم زنگ میزنن و مثلاً میگن،
"هی، ما عاشقتیم، ورینکل" و از اینجور حرفای خوب.
بعدشم والدین واقعیای هم هستن که واقعاً دنبال
اِم، خدمات رفتاری هستن.
ترسوندنهای مورد علاقه من اونایی هستن که
بیشترین پول رو میدن.
میدونی، میام تو حیاط خلوت بیرون، میدونی،
شاید یه ضربه به پنجره بزنم و، میدونی، مطمئن شم
منو میبینن و براشون دست تکون بدم، اما، میدونی،
من اِم، چاقو و قمه دستم نمیگیرم،
و از اینجور چیزا. من استیکر خودمو به والدین میدم،
میگم، "اوه، استیکر رو اینجا روی یخچال بچسبونید."
شاید بهشون بگم، "هی،
دوباره اگه بدرفتاری کنی، ورینکل برمیگرده.
شماره تلفنش هم الانه،
همین الان بهش زنگ میزنم.""
سلام، به ورینکل دلقک رسیدید.
پیام بذارید تا باهاتون تماس بگیرم.
نه، بابا.
سلام، ورینکل؟ - نه. نه!
من... اجازه بدید بهتون زنگ بزنم.
باهاتون تماس میگیرم چون فکر میکنم داره سعی میکنه
همین الان خوب رفتار کنه.
اما اگه خوب رفتار نکرد، من بهتون...
هی، ورینکل، فقط زنگ زدم که بدونی
کایلا تو مغازه داره بدرفتاری میکنه.
داره اینور اونور میدوه و از اینجور کارا. آره.
باشه. میخوام بیای یه دقیقه ببریش
یا کاری کنی چون داره بدرفتاری میکنه.
آفرین. صبر کن. فهمیدی؟
و میخوام بخوریش.
کایلا؟ - هوم؟
میتونی بگی، اِم، بهم بگی ورینکل چی...
ورینکل دلقک به نظرت چه صدایی داره؟
اون گفت، "اوه، کایلا،
اگه بدرفتاری کنی، میخورمت.""
اوه، من میارم... میخوای بیارمت
پیش اون وقتی میبینمت؟
باشه.
آره. چون داره بدرفتاری میکنه، ورینکل.
آره.
آفرین. کار خوبیه.
من از ورینکل دلقک میترسم. اون میاد خونه ما
و شبا وقتی خوابم میترسوندم.
اوه، آره؟ اما اگه خوب باشی چی؟
چی میشه؟ - اون نمیاد منو ببینه
اگه بد باشم... اگه خوب باشم.
اگه خوب باشی، نمیاد دیدنت؟
اوه، باشه.
من اینو کودکآزاری نمیبینم.
اونا سعی میکنن محدودیتها رو رد کنن
هر چقدر بزرگتر میشن و بنابراین این اساساً
فقط یه مرزه که میگه، اِم، میتونی تا اینجا پیش بری،
فقط از اون خط رد نشو.
اونا گفتن قراره منو بخورن و اونا گفتن "نه."
اوه، باشه.
فکر میکنم این کارو کرد تا در واقع نوعی
مشارکتکننده در جامعه باشه، راه دیگهای به والدین بده
تا بچهها رو تنبیه کنن و زودتر سر به راهشون کنن.
"اسکایپ نمیتونه به وبکم شما وصل بشه."
من وبکم ندارم.
No comments yet. Be the first to leave one.