As primeras 200 linias.
یه خونه قدیمی و خبیث، از اونهایی که بعضیها بهشون میگن تسخیرشده
مثل یه سرزمین ناشناختهست که منتظره کشف بشه
هیل هاوس نود سال پابرجا بوده و شاید نود سال دیگه هم همینطور بمونه
سکوت، سنگین و مداوم، روی چوب و سنگِ هیل هاوس سایه انداخته بود
و هر چیزی که اونجا پرسه میزد، تنها بود
رسوایی، قتل، جنون، خودکشی
تاریخچه هیل هاوس بینقص بود
همون چیزی بود که دنبالش بودم
نود و خوردهای سال پیش ساخته شده، سالهایی بسیار عجیب و غریب
توسط مردی به اسم هیو کِرین، به عنوان خونهای برای همسر و دخترش؛
در دورافتادهترین نقطهای از نیو انگلند که میتونست پیدا کنه
از همون اولش هم خونه خبیثی بود
خونهای که ذاتش خراب بود
همسر جوان هیو کرین مُرد
درست چند ثانیه قبل از اینکه چشمش به خونه بیفته
اون کشته شد، وقتی که بدون هیچ دلیل مشخصی
اسبها رم کردن و کالسکهش رو به یه درخت بزرگ کوبیدن
خانم کرین رو بردن
اوم، فکر کنم واژه «بیجان» برازندهش باشه
به داخل خونهای که شوهرش براش ساخته بود
هیو کرین موند و یه دنیا تلخی و ناامیدی
با یه دختر کوچیک به اسم ابیگیل که باید بزرگش میکرد
البته، خوشبختانه برای من
هیو کرین هیل هاوس رو ترک نکرد
اون دوباره ازدواج کرد
مرگ دومین خانم کرین حتی جالبتر هم بود
بیشتر از مرگ نفر قبلی
نتونستم بفهمم چطور یا چرا سقوط کرد
هرچند حدس و گمانهای خودم رو دارم
هیو کرین ابیگیل رو پیش یه پرستار گذاشت و رفت انگلیس
جایی که بر اثر یه حادثه غرق شد و مُرد
حیرتآوره
منظورم اینه که چطور تاریخچه هیل هاوس از یه الگوی کلاسیک پیروی میکنه
به دلیلی، ابیگیل همیشه همون اتاق بچه رو برای خودش نگه داشت
توی هیل هاوس، جایی که توش بزرگ شد
و توش پیر شد
در سالهای بعد، اون زمینگیر و ناتوان شد
دختری رو از روستا آورد تا در ازای دستمزد، همدم و پرستارش باشه
با اومدن همین همراه جوان بود که
آوازه شوم هیل هاوس واقعاً شروع شد
میگن اون پیرزن در حالی که کمک میخواست، مُرد
توی همون اتاق بچه در طبقه بالا
در حالی که همراهش روی ایوون داشت با یه کارگر مزرعه خوشوبش میکرد
اون همراه، هیل هاوس رو به ارث برد و سالها توش زندگی کرد
محلیها باور دارن که یه جورایی
اون ولینعمت خودش رو کشته بود
اون در تنهایی مطلق توی اون خونه خالی زندگی کرد
هرچند بعضیها میگن خونه خالی نبود
و از اون شبی که ابیگیل پیر مُرد، هیچوقت هم خالی نبوده
میگن هر چیزی که اون موقع توی خونه بوده و هنوز هم هست
عاقبت اون همراه رو به مرز جنون کشوند
این رو میدونیم که خودش رو دار زد
بعد از مرگش
خونه به صورت قانونی به دست یکی از اقوام دور در بوستون رسید
پیرزنی به اسم خانم سانرسون که خیلی دلم میخواست ببینمش
تمام عمرم دنبال یه خونه واقعاً تسخیرشده بودم
به خاطر تحقیقات فراروانشناختی، باید اجازه بدید توی دوران مرخصیام چند هفتهای در اختیارم باشه
هیچکس که هیل هاوس رو اجاره کرد، بیشتر از چند روز دووم نیاورد
مردهها توی هیل هاوس آروم و قرار ندارن
باورم نمیشه. دکتر مارکوی یک انسانشناس تحصیلکردهست
یکی از اعضای محترم هیئت علمی دانشگاه
باید از همچین مردی برای تحقیق درباره هیل هاوس استقبال کنیم
شاید
به عنوان یه پیرزن که قراره به زودی وارد دنیای دیگه بشه
دلم میخواد بدونم اصلاً دنیای دیگهای وجود داره یا نه
مطمئنم گزارش اون، هیل هاوس رو از هر اتهامی تبرئه میکنه
دکتر مارکوی، چطور میخواید تحقیقاتتون رو پیش ببرید؟
خب، من با گروهی از دستیارهای دستچین شده توی خونه مستقر میشم
دستیار؟
خب، خانم سانرسون عزیز
من دانشمندی هستم که داره یه آزمایش غیرمعمول انجام میده
خونه تسخیرشده؛ همه بهش میخندن
پس باید کمکهای متخصص و واجد شرایط داشته باشم
تا یادداشتبرداری کنن و هر مدرکی که از ماورالطبیعه پیدا کردم رو ثبت کنن
این دستیارها کی هستن؟
خب، هنوز انتخاب نهاییام رو انجام ندادم
اما اونا از بین لیستی انتخاب میشن که چندین ساله دارم جمعآوری میکنم
ما دنبال آدمهای شهرتطلب نیستیم. نه، البته که نه
این افراد فقط بعد از تحقیقات بسیار دقیق انتخاب شدن
همهشون قبلاً یه جوری با مسائل غیرطبیعی سر و کار داشتن
از شنیدنش خوشم نمیاد
توی لیستتون هیچ زنی هم هست؟ چند نفر
شما مرد متأهلی هستید؟ بله
پس همسرتون شما رو همراهی میکنه
متأسفانه نه. هـه
همسرم با آزمایشهای من در مورد ماورالطبیعه مخالفه
اون نمیخواد هیچ نقشی توی ماجرای هیل هاوس داشته باشه
برای اینکه مطمئن بشیم همهچیز طبق روال پیش میره
نظرتون چیه که برادرزادهتون همراه دکتر مارکوی بره؟
لوک؟
«لاخینوار» جوان ما از غرب میانه. هـه
من اعتماد چندانی به اون شاخه از خانواده ندارم
اوه، در این مورد فکر میکنم بتونید اعتماد کنید
لوک منتظره که هیل هاوس بهش ارث برسه
و حواسش هست که از اموالش به خوبی مراقبت بشه
اموال اون؟
با این حال، ممکنه ایده بدی هم نباشه
لوک امیدوار بود یه روز از صدقهسر هیل هاوس زندگی کنه
اما هیچوقت فکرش رو هم نمیکرد خودش توش زندگی کنه
بسیار خب هارپر، اجارهنامه رو به دکتر مارکوی بده
ممنونم خانم سانرسون
یه نصیحت: با لوک ورقبازی نکن
اوه، اون توی بازی شیادی میکنه
خوبه. این نشوندهنده غریزه قوی برای بقاست
دقیقاً شما و دستیارهاتون انتظار دارید توی هیل هاوس چی پیدا کنید؟
خب، شاید فقط چند تا تخته لق کف زمین، و شاید هم
فقط میگم شاید
کلیدی به یه دنیای دیگه
باید بذاری ماشین رو ببرم
راه دیگهای برای رفتن به اونجا ندارم و منتظرم هستن
آروم باش النور. حتی چند تا لباس نو هم خریدم
اوه خواهش میکنم، باد
کَری همیشه با ماشین رانندگی میکنه و من حتی یه بار هم از گاراژ بیرون نیاوردمش
مادر... مادر چی؟
هیچی
هیچی
خاله نِل داره چشمک میزنه. خاله نل داره چشمک میزنه
ساکت باش، دورا
بیاین بدون اینکه کسی احساساتی یا عصبی بشه، درباره کل این موضوع با هم حرف بزنیم
چرا نباید عصبی باشم؟
این اولین فرصت زندگیمه که برم تعطیلات و شما نمیذارید
دلیل خیلی خوبی داشت که مادر میترسید تو جایی بری، و اون دلیل هنوز هم سر جاشه
باز که نمیخوایم مسائل گذشته رو پیش بکشیم، نه؟
فکر میکنم باید بری تعطیلات، نل
هیچکس بهتر از من نمیدونه دوران بیماری مادرت چی بهت گذشت
لباسهای کثیف، بوی اون اتاق مریض
از پیرزنهای بدجنس بگو. باد
بذار مردهها در آرامش باشن
اوه... نصف این ماشین مال منه
منم پولش رو دادم و قصد دارم ببرمش
ما که نمیدونیم کجا داری میری، مگه نه؟
صلاح ندیدی چیزی به ما بگی، نه؟
نه، اجازه نداری ماشین رو ببری
میدونی، چیزی که نمیفهمم اینه که چرا انقدر مخفیکاری میکنی؟
انگار داری از زندان فرار میکنی یا یه همچین چیزی
در هر صورت النور، مطمئنم دارم کاری رو انجام میدم که مادر فکر میکرد درسته
هرچند گمان نمیکنم خواستههای مادر بیچاره برات اهمیتی داشته باشه
برید بیرون. جفتتون برید بیرون
یه لحظه صبر کن خانم جوان. یادت نره که توی اتاق پذیرایی من نشستی
منم توی اتاقخواب خودم هستم و بابتش بخش زیادی از اجاره خونهتون رو میدم
حالا برید بیرون قبل از اینکه نشونتون بدم وقتی عصبی میشم چیکار میتونم بکنم
بیا بریم کَری. دورا
تازه، من از کجا بدونم ماشینم رو سالم برمیگردونی؟
اوه، بیخیال
آره؟ ماشینم رو میخوام
قصد دارم ببرمش
کدوم؟ ماشین خانواده فردریک
شما خانم فردریک نیستی. نصفش مال منه
شما کی هستید؟ خواهرش، دوشیزه لنس
ببینید، این گواهینامه رانندگیمه
این کارت کتابخونهم
و اینم کارت اهدای خونم
آدرس همهشون با آدرس خواهرم یکیه. من با اون زندگی میکنم
ردیف جلو، سمت چپ ستون انتهایی. ممنونم
«خیلی خوشحالم که در هیل هاوس به ما ملحق میشید
از بوستون وارد جاده ۵۰ بشید
و مراقب خروجیِ جاده ۲۳۸ باشید.»
۲۳۸ جاده
بالاخره دارم جایی میرم که منتظرم هستن
و بهم پناه میدن
و دیگه هیچوقت مجبور نیستم برگردم
امیدوارم، امیدوارم، امیدوارم
این همون چیزیه که تمام عمرم منتظرش بودم
دارم میرم. واقعاً دارم میرم
بالاخره یه قدم برداشتم
تا الان دیگه فهمیدن ماشین نیست
اما نمیدونن کجاست
هیچوقت همچین فکری درباره من نمیکردن
خودم هم هیچوقت همچین فکری درباره خودم نمیکردم
من آدم جدیدی شدم
یه روزی، یه روزی
یه روزی برای خودم یه آپارتمان میگیرم
توی خونهای که یه جفت شیر سنگی از دروازهش محافظت میکنن
ممکنه هر جایی نگه دارم و دیگه هیچوقت از اونجا نرم
یا شاید همینطور به رانندگی ادامه بدم
تا وقتی که لاستیکهای ماشین کاملاً صاف بشن
و به آخر دنیا برسم
یعنی همه آدمهای بیخانمان همچین حسی دارن؟
یعنی دکتر مارکوی چه جور آدمیه؟
یعنی دیگه چه کسایی اونجا هستن؟
یعنی هیل هاوس چه شکلیه؟
خب
خب
چی میخوای؟ میخوام بیام تو، لطفا
لطفاً دروازه رو باز کنید. کی میگه؟
خب، قرار بود بیام اینجا. منتظرم هستن
کی منتظرته؟ دکتر مارکوی
بهتره بعداً برگردی. اوه، خواهش میکنم
من یکی از مهمونهای دکتر مارکوی هستم
اون توی خونه منتظر منه. لطفاً به حرفم گوش کنید
خب، اون نمیتونه واقعاً منتظرت باشه
چون تا الان فقط تو اومدی
منظورتون اینه که هیچکس توی خونه نیست؟
هیچکی که دلت بخواد ببینیاش
گفتی اسمت چیه؟ النور لنس
و من توی هیل هاوس منتظرم هستن
همین الان دروازهها رو باز کن. باشه، باشه
لابد میدونی با اومدن به اینجا دنبال چی میگردی
لابد توی شهر بهت گفتن
انگار این شمایید که ترسیدید
No comments yet. Be the first to leave one.