As primeras 124 linias.
میدونی قشنگترین چیز
تو دنیا چیه، چارلی؟
یه کفش؟
یه کفش.
بخونش، چارلی.
ولی اگه نخوام کفش بسازم چی؟
(میخنده) تو چه بچه با نمکی هستی تو.
اون چیزا رو از پات دربیار،
و بیا تو، پسر احمق!
چارلی، اینم اون کفشایی که بهت گفته بودم!
بیا یه نگاه بنداز!
لازمترین چیزای دنیا نیستن مگه؟
اگه میخوای حلقه دستم کنی،
اول باید این کفشا رو پام کنی.
واسه زندگی تو نورثهمپتون یه ذره زیادی شیک نیستن، به نظرت؟
پس خوبه که داریم میریم لندن!
و مگه نه که یه خداحافظی باشکوه میشه
با بوی گند گاوداریها و چرم دباغی شده؟
شاید توی یه شهر کوچیک کارخونهای به دنیا اومدیم،
ولی عمراً لازم نیست همونجا بمیریم.
قیمت رو دیدی؟
پول سه ماه اجاره است.
بدزدیشون یا پولشون رو بدی، دیگه با خودته،
ولی این کفشا توی آیندهی من هستن.
زندگیات، آیندهات همینجاست، توی همین کارخونه.
جای تو اینجاست.
نه، جای من با نیکولا توی لندنه.
نه، جای تو اینجاست.
به سلامتی سفرم نمینوشید؟
اما که خانوادهات و خونهات رو ول کنی و بری...
واسه یه شغلِ خرید توی لندن.
بازاریابی!
بابا، ریچارد بیلی به نیکولا و من پیشنهاد داده...
سِمَتهای بازاریابی املاک.
دل منو میشکنی، چارلی.
به سلامتی شما، بابا.
کفشها میتونن سفر یه مرد رو محافظت کنن،
اما فقط قلبشه که میتونه مسیر رو انتخاب کنه.
و بنابراین، یک جام به سلامتی چارلیِ خودمون.
امیدوارم هیچوقت یادت نره کفشهات رو به سمت خونه برگردونی.
به سلامتی چارلی!
به سلامتی چارلی!
به سلامتیِ چارلی!
همهتون میدونید دارید در مورد کفش حرف میزنید؟
وای خدا، این آپارتمان کثیف و کوچیک و دلتنگکنندهست،
و همهچیزش به تعویض نیاز داره، به جز...
من!
آدرسش! (چارلی میخندد)
ما توی لندنیم، چارلی، لندن،
لندن، لندن.
(میخندد) گفتی کجا بودیم؟
لندن!
خب، خوشحالی، نیک؟
سر از پا نمیشناسم، تو چی؟
من اگه تو خوشحال باشی، خوشحالم.
اوه، واقعاً این بهترین کاریه که از دستت برمیاد؟
دوستت دارم.
خب، همیشه میتونی برگردی و با بابات کار کنی.
و چی؟ کفش درست کنم؟
این چیزی نیست که من میخوام.
چی میخوای پس؟
ببخشید.
الو؟
بله، من پسرشون هستم.
کِی؟
چطور؟
پدرتون افتخار میکرد اگه شما رو میدید
که اینجا ایستادید، آقای پرایس.
اه بابا، جورج، تو تمام عمرت منو میشناختی.
چارلی صدام کن.
"پرایس و پسر" باید یه آقای پرایس داشته باشه، آقای پرایس.
خوشحالم که اینو مطرح کردی.
ببین، پدرم همیشه فرض میکرد که یه روزی،
من کارخونه رو به دست میگیرم، ولی من هیچوقت نگفتم که این کارو میکنم.
ببخشید آقا، اگه فقط میتونستید،
اونا پایین منتظرن. - ها؟
یه کلمه یا دو کلمه، آقا.
اونا خوشحال میشن از رئیس جدید "پرایس و پسر" چیزی بشنون.
اوه، واقعاً لازم نیست...
فقط یه کلمه، آقا.
هوی، هوی، ساکت شید!
شاهزاده کوچولو یه چیزی برای گفتن داره.
سلام، درود.
مرسی.
ممنون بابت گلها و یادداشتها و از این جور چیزا.
شاید یه کلمه تشویقکننده درباره آینده.
بله.
بیایید به ساخت کفش ادامه بدیم،
کفشهای عالی.
و با این کار موفق باشید.
وای، اون لندهور چه زبونی داره.
آقای پرایس، زود بیاید!
"چمبرز" کل سفارش کفششو پس فرستاده!
بفرمایید شما، آقای پرایس.
یکی امضا میکنه تا من بقیه این کفشا رو
از رو کامیونم ببرم؟
مشکلی دارن مگه؟
از یکی بپرس که براش مهمه.
هر سه تا نسخه رو امضا کن.
باشه، پت، حدس میزنم باید اینا رو بذاریم
توی انبار.
سفارش کفش زمستونی چمبرز همین الانم اونجاست.
اینا چین؟
سفارش کفش بهارهی چمبرز.
و الان داریم چی تولید میکنیم؟
سفارش کفش تابستونی چمبرز، و اونم بزرگه.
یعنی داری بهم میگی ما کفش به اندازه یک سال داریم
و هیچکس نیست که بخردشون؟
این قضیه مدتیه شروع شده.
چمبرز سفارشات رو کم کرد، اما کم کردن تولید
به معنی کم کردن ساعات کار کارگرا بود،
و پدرتون هم به هیچ وجه قبول نمیکرد.
فکر میکردم بهتون گفته،
ولی خب شما سرتون با دانشگاه و دوستدخترتون شلوغ بود.
آره، ولی با این همه کفش باید چیکار کرد؟
پدرت یکی دو بار موجودی اضافه رو فروخته بود،
به فروشگاههای حراجی.
پس قبلاً هم اینجوری شده؟
هیچوقت به این بدی نبوده.
راستش، اواخر کمتر نگران به نظر میرسید.
میگفت یه جوری یه فکری کرده!
یه جورایی فکری؟
چه فکری؟
خانمها و آقایون، گروه داره استراحت میکنه.
No comments yet. Be the first to leave one.