As primeras 200 linias.
سالها پیش،
نبردی بین خیر و شر
بین ساماریتان و نمسیس در گرفت.
دو برادر دوقلو که شدن دشمنان قسمخورده.
ولی بذارین از اول تعریف کنم.
عجیب و غریب قوی بودن.
ناخواسته به مردم آسیب میزدن.
مردم شهر
کمکم از برادرها میترسیدن.
صبر کردن تا خانواده خوابیدن،
خونهشون رو تختهکوب کردن،
و آتیش زدن.
پدر و مادرشون زنده زنده سوختن،
اما دوقلوها هیچیشون نشد.
ساماریتان بزرگ شد تا برای عدالت بجنگه، تا یه محافظ باشه.
نمسیس، غرق در انتقام،
میخواست دنیا مثل پدر و مادرش زجر بکشه.
ساماریتان سعی کرد خشم برادرش رو مهار کنه،
واسه همین نمسیس یه اسلحه قوی ساخت.
یه چکش که تمام نفرت و خشمی که داشت رو توش ریخته بود.
این تنها چیزی بود که میتونست ساماریتان رو نابود کنه.
نمسیس اون رو به نیروگاه کشوند،
جایی که قرار بود برادرش رو برای همیشه شکست بده.
جوی! چی شد؟
بدو، مرد! اون...
نمسیسه!
گمشو عقب!
نمسیس میدونست برادرش میاد تا بیگناهان رو نجات بده.
برادرها از نظر قدرت برابر بودن.
با چکش، نمسیس دست بالا رو داشت.
ولی نه برای مدت طولانی.
ساماریتان و نمسیس تو اون انفجار مردن.
این داستانیه که همه بهمون گفتن.
ولی من باور دارم ساماریتان هنوز زندهس.
اگه بخوایم منصف باشیم در مورد تماسگیرندهمون،
اگه ساماریتان در واقع...
- یه جور محافظ بود... - که هست.
...چرا مرگش رو جعل کرد؟
ساماریتان ما رو ول کرد.
- آره، ولی چرا؟ - این چرت و پرته.
اون جواب تو کتاب منه، "ساماریتان زندهس".
سم؟
سم، همراهت پول داری؟
مامان، توروخدا.
اون پنج دلاری که هفته پیش بهت قرض دادم چی شد؟
واسه اتوبوس لازمش دارم.
لطفاً، دیرم میشه. لازمش دارم.
و، میدونی، بعد از کسر مالیات،
حدود یه ساعت لگن تمیز کردن طول میکشه تا فقط اون پنج دلار رو دربیارم.
مامان، فقط بگیرش.
ممنونم. دوستت دارم.
- دوستت دارم. - اوه. یادت نره،
زبالهها رو ببری بیرون.
داره بارون میاد.
بو میده.
این درو قفل کن.
پسر خوبی باش.
صبح بخیر، جو.
آره.
وایسا، وایسا.
چیز خوبی گیرت اومد؟
شاید.
بیا این معما رو حل کن.
یالا!
بازم این؟
لعنتی!
هی.
اون چیه؟
- رادیو. - باحاله.
کار میکنه؟
از کار افتاده.
چرا یه رادیوی خراب داری؟
تو چرا یه ساعت خراب دستته؟
کوچولو!
هی، یالا، سم!
یالا، فسقلی.
شنیدم در خونتون پلمپ شده.
فکر کنم الان بخوای کمکم کنی، نه؟
چرا باید بخوام کمکت کنم؟ تو همیشه بهم میگی فسقلی.
چی میخوای؟ عذرخواهی؟
پول میخوای دربیاری یا نه، پسر کوچولو؟
مگه چی گفتم؟
- خفه شو، جیس. - باشه، فسقلی.
کجا میری؟
یالا، دیگه مسخره بازی درنیار.
به پول نیاز داری، مگه نه؟
باشه پس، یالا.
وای، مرد!
گریه نکن و برو اون بالا، مرد.
هیچکی نگاه نمیکنه.
ببینم، ببینم.
وقتشه دست به کار شیم.
- میخوام درست از اونجا شروع کنی. - چی؟
شنیدی چی گفتم؟ یالا، مرد.
- یالا. از اونجا شروع کن. - باشه.
درست همون پایین.
قدت بهش میرسه.
داداش، اونجوری نگام نکن، داداش. یالا.
یالا. محکمتر کار کن یا یه چیزی.
آره.
یالا. بکش بالا، بکش بالا، بکش بالا.
حال میکنم، حال میکنم.
آره.
این کلی پوله.
یالا پسر کوچولو. تو از این سریعتر میتونی بری.
یالا رفیق.
ووهو! حس میکنم یه پرنده کوچولوام.
من مثل یه عقاب دارم پرواز میکنم.
هی رفیق، بهتره این جور چیزا رو جایی که داریم میریم زیاد پررنگ نکنی.
منظورت چیه؟
رفیق، سایرس عاشق نِمِسیسه.
میخواد دقیقاً مثل اون باشه.
داریم میریم خونه سایرس؟
تو که بهم نگفتی داریم میریم خونه سایرس.
اون یارو رد داده.
باشه. چقدر براش میخوای؟
۴۰۰ دلار. تقسیم بر ۱۰ کن.
۴۰، ۴۰.
نه رفیق، یه ۱۰۰ تا بذار روش.
- نعشهای؟ - رفیق.
بندازش رو ترازو.
ترازو هیچوقت دروغ نمیگه.
- ۴۰. - رفیق، اصلاً ۴۰ رو نشون نمیده.
داری چرت و پرت میگی، داداش.
هی رئیس.
یو!
چیه کلهخر؟
چیکار میکنی؟ داری واسه تیم بسکتبالت آبنبات میفروشی؟ چیه؟
نه رفیق، دارم سیم میفروشم.
آها. داری راه میفتی. چقدر گیر آوردن، پیت؟
- اِ، ۴۰ دلار. - ۴۰ دلار!
میخواین یه پول حسابی به جیب بزنین؟
یه مغازه تو خیابون کستل هست.
یکی رو میخوام که خودشو مسخره کنه، حواسپرتی ایجاد کنه.
هی ببین رفیق، من هیچ کاری برات نمیکنم.
عوضی بزدل.
- پسرم جِیس درشته، ولی ترسوئه. - من انجامش میدم.
چی؟
- نه بابا، بیخیال رفیق. - این بچه کوچولو.
چی؟ من میتونم این کارو بکنم.
- نه رفیق، داری چرت میگی داداش. - یو، این بچه دیوونهس، رفیق.
من فقط حواس یارو رو پرت کنم؟
همین. همین تنها کاریه که باید بکنی.
آره، من هستم.
یالا.
مشکلی داری؟
نه، هیچ...
چی رو نیگا میکنی، پیرزن؟
با رفیقم اونجا مشکلی داری؟
آره، تو مشکلی داری؟
یالا، یالا.
باشه.
- میبینیش؟ پیرمرده رو؟ - آره.
نگاه نکن. نگاه نکن.
ما فقط بلیطای لاتاری رو برمیداریم، مگه نه؟
باشه.
واسه اون که بهت شلیک نمیکنه، احتمالاً.
شلیک؟ منظورت چیه؟
خودت میدونی چیکار کنی.
- وایسا. نه. - یالا.
بنگ.
کمک! خواهش میکنم کمک کنین!
کمک! یه ماشین...
من این مزخرفاتو نمیخوام.
- یه ماشین چراغ قرمز رو رد کرد. - چی؟
کمک! لطفا!
گمشو از اینجا.
این به من ربطی نداره.
به کمکتون نیاز دارم. نمیتونم پاشم.
بیا اینجا. این دیگه چه کوفتیه؟
سس تند!
- بدو، بدو! - دزدای لعنتی!
- بریم. - برو، برو، برو!
حرومزادههای لعنتی.
- باشه! - بریم!
- جعبه رو باز کن، جعبه رو باز کن. - آره. آره.
حسابی ارزش داره توش، پسر.
- و اون کارو هر وقت بخوایم میکنیم. - هر وقت، آره؟
چه مرگته تو؟
بهشون گفتم تو جعبهها رو چک کنن، پسر، من...
- تو تو جعبهها رو نگاه نکردی؟ - ولی خب، چیپس خوبه.
اون بود. پسر، اون بود، مرد.
- اون جعبههای اشتباهی رو برداشت. - اینجوری نبود.
من دقیقا کاری که گفتی رو کردم.
داری به من میگی دروغگو، عوضی؟
آره، پسر.
تو دروغگویی، رضا؟
نه، سیروس.
چند سالته، رفیق؟
سیزده.
کوچیکترین و ریزهمیزهترین، آره؟
واسه منم پیش میاومد.
تکراری میشه.
گندش میفته گردن کوچیکتره.
پس اینجا همینه؟
باید ممنون باشی.
مرد کوچولو میدونه کی دهنشو ببنده.
سیروس، این چرت و پرته.
رضا.
از تو خوشش میاد.
No comments yet. Be the first to leave one.