As primeras 200 linias.
بچهها دارید چیکار میکنید؟
آخ
بچهها، هیچ زنی نمیتونه جلوی این جذابیت وحشی من مقاومت کنه
شعبان! - ها؟
باز چه دستهگلی به آب دادی؟ - مگه چیکار کردم گودوک عزیزم؟
باز دل یه دختره رو شکستی
برو بابا. - آره جون خودت
جدی؟
آره، همینطوره
تازه اون دختر بیچاره رو هم حامله کردی
اوووووه
میوهی عشقتون رو گذاشته و رفته. - کدوم میوه؟
بچهت رو میگه احمق، بچهت! - چی؟ بچهی من؟
بچهم کجاست؟ - نگاه کن! اینجاست
عین باباشه، مگه نه؟
اعتراف کن گاو، این بچهی خودته
گودوک، این دفعه دیگه میکشمت
محاله این دفعه زنده قسر در بری
رفقا! بیاید به من کمک کنید
تا دخل این گودوک رو بیارم، آتیش
گودوکِ کثافت
ولم کنید! جلوی منو نگیرید
میگم جلومو نگیرید
گاو! پسرت داره فرار میکنه
بذار فرار کنه! آخه تو رو چه به پسر من؟
این دفعه دیگه خفهش میکنم، دیگه غزل خداحافظی رو خونده
نکن شعبان! بچهها، نوری هوجا اومد
خودتون رو ببینید، ای ولگردها
اینجا مگه طویلهست؟ برگردید سر جاهاتون
حاضر! خبردار
کلاسِ «هابابام» با ۳۹ نفر عضو آمادهی فرمان شماست، قربان
این چه وضع گزارش دادنه! بشینید
کاغذاتون رو دربیارید، امتحان دارید
ای بابا! این دیگه از کجا پیداش شد؟
گودوک، یه کاری بکن از شر این امتحان خلاص شیم
باشه
آقا
چی شده؟
آقا معلمِ بزرگوار من
بگو پسرم
چی شده پسرم؟ چرا گریه میکنی؟
محمود هوجا میخواد
ازم امتحان بگیره
مگه درس نخوندی؟
چرا، البته که خوندم
کل کتاب تو مغزمه
اما هیچوقت نتونستم چیزی دربارهی «نبرد بزرگ» یاد بگیرم
منی که خودم بچهی یه سربازم
گریه نکن پسرم
اگه من گریه نکنم پس کی گریه کنه؟
گفتم گریه نکن، الان اشکم رو درمیاری
من میتونم برات تعریفش کنم. - برام بگید آقا
آره، بهتره براش بگید وگرنه دوباره میزنه زیر گریه
چه دوران پرشکوهی بود! هیچوقت یادم نمیره
اوت ۲۶
یه صبحِ شنبه. تو میدان نبرد «کوجاتپه» بودیم
دقیقاً همینطوری
انگشتها روی ماشه، چشمها به افق
منتظر دستور حمله
دمِ سحر صدای توپها بلند شد
بوم! بوم! بوم
شروع کردیم به خزیدن سمت تپه
نبرد دریاییِ «پروزه» در گرفت
درست مثل الان
یهو آژیر حمله بلند شد
همینجاست
من، ملازم اول نوری، شمشیرم رو کشیدم
به تیمم دستور دادم
سرنیزهها آماده، حمله
الله! الله! الله! حمله
پیش به سوی کوجاتپه! حمله
دشمن رو به دریا بریزید، شیرهای من
خب... محمود هوجا
چه خبره آقا؟ دارید چیکار میکنید؟
داریم حمله میکنیم. داشتم برای شاگردام از نبرد بزرگ میگفتم
آقا، مگه شما دبیر فیزیک نیستید؟
بله، و داشتم امتحان کتبی میگرفتم
کاغذاتون رو دربیارید
اوه آقا! مگه نباید توی کلاس امتحان بگیرید؟
مگه اینجا کلاس نیست؟
نه! اینجا اتاقِ معلماس
پس من تو اتاق معلما چیکار میکنم؟
راستش منم همین برام سواله
من تابستون کجا بودم؟
ما از کجا بدونیم آخه
دارم از شما میپرسم، من تابستون کجا بودم؟
شعبان! بگو ببینم کجا بودم؟ - خب، شاید قیصریه بودید
نه! - مالاتیا؟
نه! - غازیعینتاب؟
قهرمانمرعش
نه پسرم، تو این مایهها
اِدیرنه؟
درسته، برو بیرون. - چشم آقا
خب، این که راحت بود
وایسا
برو بیرونِ مرزهای کشور
اوه
شاید فرانسه. - آره
ادامه بده. - اسپانیا
از اقیانوس رد شو. - نمیتونم
چرا؟ - آخه شنا بلد نیستم
غرق میشم آقا
احمق، خب پرواز کن! - باشه، دارم پرواز میکنم
خب... الان کجایی؟ - من کجام؟
فقط بگو. تو فقط بگو
زود باش... زود باش، یالا
احمقِ بیسواد! برو سر جات بشین
من همینجا بودم
توی مونترآل
توی بازیهای المپیک
خداروشکر! بالاخره گفت
بله، من اونجا بودم
و... با یه قلب شکسته برگشتم
فکرش رو بکنید... سرود ملیِ همهی کشورها پخش شد
اما مال ما، مال ما
پرچم ما بالا نرفت
گریه نکنید آقا! الان اشکم رو درمیارید
داره گریه میکنه
پرچممون بالا نرفت؟ - نه، نرفت
هی! ابله! تو چرا گریه میکنی؟
چون شما دارید گریه میکنید. آخه خیلی رمانتیکه
برگرد سر جات! - چشم
اما، من فهمیدم که
این مشکل فقط با گریه کردن حل نمیشه
چرا یکی از شماها قهرمان المپیک نشید؟
بگید ببینم! چرا که نه؟
شما میتونید! میتونید اما
فقط با پشتکار و تلاش
آقایون، به این میگن ترامپولین
قراره روش بالا و پایین بپرید و جهش کنید
بلند! بلندتر. بلندترین
اما... باید بدونید چطوری متوقف بشید
دبیرستان خصوصی چاملیجه. سوال آخر
مثلاً من الان نمیتونم وایسم
نمیتونم وایسم، منو بگیرید
خب، حالا باید چیکار کنیم؟
باید درست و حسابی متوقف بشیم
بیاید با من
شعبان! - ها
اسم این چیه؟ - من از کجا بدونم؟
نیزه، نیزه. - درسته، نیزه
یالا، پرتابش کن! - چرا؟ مگه لازمش نداریم؟
پرتابش کن! - باشه، پرتاب میکنم
برید عقب. برید عقب
ممکنه چشمتون دربیاد
خخخ! چرا نتونست دور پرتابش کنه؟ چون بلد نیست
در واقع، هیچکس تو کل دنیا بلد نیست چطوری پرتابش کنه
حالا، امروز قراره که
برای اولین بار یه سبک پرتاب جدید رو امتحان کنیم
و اسم من قراره تو تاریخ ثبت بشه
میخوام نیزه رو به سبک متهای پرتاب کنم
دقیقاً اینطوری
یک
دو
سه
کدوم بیحیایی این نیزه رو انداخت اینجا؟
من بودم
ببخشید محمود هوجا. یه اشتباه کوچیکی پیش اومد
امسال من دبیر ادبیات شما هستم
اسم من زُهدییه
من اصلاً از کلمهی «نو» خوشم نمیآد
مخصوصاً توی ادبیات، اصلاً ازش خوشم نمیآد
ادبیات یعنی ادبیاتِ دیوانیِ عثمانی
یعنی شعرِ دیوانیِ عثمانی
و شعر دیوانی یعنی عروض و قافیه
بدون قافیه، شعری وجود نداره
یه عده آدم اومدن چیزی به اسم «شعر نو» راه انداختن
بله آقا
اما ما قرار نیست اونا رو بخونیم
ابداً
توی امتحانات هم ازشون سوال نمیدم. یادتون نره، بهترین، بزرگترین و دقیقترین
این یارو داره به چه زبونی حرف میزنه؟
شاعر، سکوتیست که تحت تأثیر حکمت است
بله آقا
که همون شعر دیوانی عثمانیه
این زُهدی هوجا داره چه مزخرفاتی میگه؟ - هیچ ایدهای ندارم
حتماً یه چیزی مثل چینیه
آقا! - چی شده؟
دبیر ادبیات قبلیمون، سمرا خانم، به ما
ادبیات مدرن هم درس میداد
عمراً! چیزِ نو نداریم! همهشو فراموش کنید
بگذریم، کجا بودیم؟
شعر دیوانی عثمانی، یعنی وزن
یعنی قافیه، به این بینقصی نگاه کنید. با دقت گوش بدید
هر که باشد در شتاب، افکند بر پای خود آب
تو! تو تو تو، پاشو! تکرارش کن
هر که نباشد یک کشتی
فوت میکند بر پای خویش
بس کن! ای مردکِ بیادب
خجالت نمیکشی؟ بشین
حالا، اینم یه مصراعِ قشنگِ دیگه
چو بینی جمالِ یار، میانِ دو ابرویِ تارت
خب، کی تکرارش میکنه؟ - من آقا
بفرما
لودگی نکن ای ابله
ببند اون گاله رو، داداش
بشین ای بیپروایِ نمکنشناس
راست میگه، خیلی بیملاحظهای. کوفت بگیری
تو، ای پرچونه. پاشو! - با منه؟
حرفای منو تکرار کن. - چشم آقا
No comments yet. Be the first to leave one.