As primeras 193 linias.
امروز، مدرنترین سلاحها
در کنار مهارت رزمی سربازان آمریکایی
در تمام دنیا در حالت آمادهباش هستن
برای دفاع از این کشور
و دفاع از شما، مردم آمریکا، در برابر تجاوزگری
این تصویر کلی ماجراست
حالا، برای اینکه بخشی از این تصویر کلی رو بهتون نشون بدیم
گروهبان استوارت کوئین رو معرفی میکنیم
افتخار خدمت به ایالات متحده با لباس نظامی
دیگه فقط مختص مردها نیست
ارزشی که "سپاه ارتش زنان" قائل میشه
برای آراستگیِ دقیق و وقار زنانه
یکی از اولین درسهاییه که هر سرباز جدید یاد میگیره
وظایفی وجود داشت که از او انتظار میرفت
سلامت جسمانی کامل و استقامت بدنی
شمارش گام. همگی: یک، دو، سه، چهار
یک، دو، سه، چهار
مطمئنم همهتون این ضربالمثل رو شنیدین که میگه:
"یه راه درست داریم، یه راه غلط، و یه راه ارتشی."
۲۱۲، تماس راداری برقرار شد
۱۵۰ بپیچ به راست، به سمت
وقتی هلیکوپتری که تو مه گیر افتاده
به تکتک کلماتت وابسته است
فرقی نمیکنه مرد باشی یا زن
مهم اینه که کارت خوب باشه
آروم بیا بالا
ممنون از کمکت. مفهومه
همین الان دارم یه هلیکوپتر رو هدایت میکنم
به خودت شک نکن
کارِ زیادی میطلبه، ولی کاملاً ارزشش رو داره
همیشه فیلمهای نظامی رو تماشا میکردم
و میدونستم که جای من همونجاست
این همون کاری بود که میخواستم انجام بدم
این همون چیزی بود که میخواستم باشم
برای نیروی دریایی یه لیست انتظار وجود داشت، بیش از یک سال
و میدونستم که نمیخوام اینقدر منتظر بمونم
واسه همین، خب، یکی از دوستام در مورد گارد ساحلی بهم گفت
من هم رفتم سراغ گارد ساحلی و اونها گفتن
که میتونن ظرف یک ماه من رو اعزام کنن، پس
گفتم: «باشه، من رو بفرستید.»
دانشگاه رو امتحان کردم و، خب
توی یه تاکستان در شرق تگزاس کار خوبی داشتم
واسه خودم یه خونهی کوچیک خریده بودم
و ارتش چیزی بود که همیشه میخواستم واردش بشم
من از یه خانوادهی نظامی میآم
همیشه معتقد بودم که وظیفهی هر شهروندیه
که به ارتش ملحق بشه
اگه میتونی، باید این کار رو بکنی
و به خاطر همین میخواستم اقدام کنم و ملحق بشم
و یه حرفه رو شروع کنم
وارد نیروی هوایی شدم
سالم بود ۱۷
یه دوستپسر داشتم که تشویقم کرد برم
من هم همین کار رو کردم
مادرم امضا کرد و بهم اجازهی رفتن داد
وقتی دبیرستانی بودم، تحت تأثیر قرار گرفتم
از تفنگداران دریایی که دیده بودم
یه سرهنگ دومی بود
که همیشه دور زمین دوومیدانی میدوید
بعد از تمرین فوتبال
و اون گفت: «تو برای سپاه تفنگداران دریایی عالی هستی...»
«چون واقعاً بدنت آمادهست و باهوشی.»
«و این همون چیزیه که سپاه تفنگداران بهش نیاز داره.»
اون حرفهایگری، اون رفاقت
همهچیزش بهم انگیزه میداد
بعد از اینکه از دبیرستان فارغالتحصیل شدم
راهی اورلاندوی فلوریدا شدم، که
اولین باری بود که توی زندگیم سوار هواپیما میشدم
در ابتدا، فقط میخواستم برم و دنیا رو ببینم
چون اهل یه شهر خیلی کوچیک هستم
بورسیهی تحصیلی برای بازی بسکتبال توی دانشگاه داشتم
اما در عوض تصمیم گرفتم برم ارتش
میدونی، این چیزی بود که خودم انتخاب کردم انجام بدم
من از یه دودمان طولانی نظامی میآم
از هر نسل در هر دو طرف خانواده
تا خودِ زمان جنگ استقلال
توی نیروهای مسلح خدمت کرده بودن
من سپاه تفنگداران دریایی رو انتخاب کردم چون
هیچکس توی خانوادهم تا حالا این کار رو نکرده بود
عاشق این بودم که هر روز یونیفرم بپوشم
و میدونی، فقط اینکه بزنم بیرون و
و تمام توانم رو بذارم و
حس غرور خیلی زیادی داشت
همگی: یک، هزار، دو، هزار، سه، هزار
همگی: اون یه تیکه
حاضر بودم دورهی آموزشی رو بارها و بارها بگذرونم
عالی بود؛ اون رفاقتها، اون نظم و انضباط
تمام چیزهایی که بهت یاد میداد
اینکه میخواستم چه کسی باشم
این چیزی بود که اونجا بهت یاد میدادن
مسلماً دوش گرفتن با بقیه
با ۸۰ نفر آدمِ مختلف، اون هم یهویی، متفاوت بود
چون من خیلی خجالتی بودم
اوم، اما واقعاً تجربهی فوقالعادهای بود
من یه ملوانِ ممتاز بودم
تکتک گزارشهایی که دربارهم مینوشتن
«عالی و فوقالعاده» بود
میدونستم توی شغلم باید چیکار کنم
سرپرستِ تیم خیلی خوبی بودم
واقعاً از تمام چالشهای کار لذت میبردم
چندین جایزه و تقدیرنامه گرفتم
بیشترِ افراد اونجا مرد بودن
عاشق این بودم که میتونستم با بقیه همرنگ بشم
و پابهپای مردها، با همون تلاشی که داشتم، کار کنم
دانشکدهی افسری نیروی دریایی چالشبرانگیز بود
سطح آموزشها درجهیک بود
سال آخرم، انتخاب شدم که
یکی از ۳۰ جایگاه برتر فرماندهی رو داشته باشم
توسط افسرانِ یگانِ اونجا
بعد از دورهی مقدماتی، رفتم به
گروه امنیتی نیروی دریایی در آداکِ آلاسکا
یادمه وقتی رسیدم اونجا، میدونی
بهم یه پالتوی خزدار دادن
توی اتاقم مستقر شدم و بعد اون
من رو برد به «کافه» که توی پادگانمون بود
و پشت میزی نشستیم که من بودم و
حدود ده نفر مردِ دیگه
و میدونی، یه جورایی حس میکردم مثل یه تیکه گوشتم
که اون لحظه گذاشتنش روی تختهی قصابی
هیچوقت توی زندگیم اینقدر دلم نمیخواست برگردم و برم
خیلی زیاد، اما نمیتونستم
سلام مامانی
برو. اینبار برو بگیرش
خب. بگیرش. بگیرش
هی، اون توپ رو بده به من
به سبک «رولر دربی» بگیرش
نه، خودم گرفتمش
من ۱۷ دسامبر ۲۰۰۷ با «کوری» آشنا شدم
وقتی رسید به ایستگاه، من سرِ پستِ نگهبانی بودم
و، راستش، وقتی اومد تو اصلاً منو مبهوت خودش کرد
کلوچه است، درسته؟
همینه که سفارش دادی؟
خیلی خب، ممنون
فرماندهی بهمون گفته بود که قراره بیاد
و یه سری مشکلات هم بود
اما هیچکدوم از خدمه نمیدونستن
که دقیقاً چه اتفاقی افتاده
و من هم تا مدتهای زیادی نفهمیدم
قلب، برای مامان. قلب کجاست؟
عاشق کارش بود
و یه جورایی انگار به خاطر من ازش گذشت
اون بیشتر از من عاشق گارد ساحلی بود
میخواست این کار رو به عنوان حرفهاش ادامه بده
اما وقتی دیدم چطور باهاش رفتار کردن
دیگه دلم نمیخواست اونجا بمونم
خدمتم رو تموم کردم، اون یک سال اضافی رو هم موندم و بعد اومدم بیرون
باورم میشد چه اتفاقی براش افتاده
و چه چیزهایی رو تحمل کرده
من تو رودخونهی ساگیناوِ میشیگان مستقر بودم
تو یگان خودم تنها زن بودم
یه سرپرست داشتم
کار به جایی رسید که بهم زنگ میزد
ساعت ۳ صبح، تو یه بار مست بود و زنگ میزد
و بهم میگفت برم دنبالش
و من میگفتم «نمیتونم، تو رختخوابم.»
و اون هم تهدیدم میکرد
از تمرین که برمیگشتم میدیدم
تو تختخوابم خوابیده
وقتی رفتیم پیش یکی از مقامهای ارشد
همون سلسله مراتب فرماندهی
همهشون انگار رفیقهای صمیمی و همپیالهاش بودن
و بهم گفتن فقط چون از یه نفر خوشم نمیاد
قرار نیست من رو از اون آدم جدا کنن
دمدمای غروب بود، نزدیک ساعت خاموشی
قفل در رو باز کرد و اومد تو
و تحریک شده بود و اون
سعی کرد مجبورم کنه بهش دست بزنم
و من با دست راستم زدم به سینهاش و هلش دادم
و شروع کردم به داد زدن تا بقیه پسرها
یه جورایی صدام رو بشنون: «آهای، آهای، آهای.»
اون هم محکم کوبید تو سمت چپ صورتم
یادمه کمد رو چسبیده بودم و فکر میکردم
«الان چه اتفاقی افتاد؟»
و صورتم خیلی شدید درد میکرد
و وقتی در این مورد رفتیم پیش فرماندهی
من و اون استواری که صورتم رو دیده بود
اونها فقط پشت گوش انداختنش
چون نمیخواستن هیچ دردسری درست بشه
چند هفته بعد، به کلید احتیاج داشتم
برای نظافت
در زدم و اون گفت:
«باشه، آره، بیا تو. اینجاست.»
و من گفتم: «نه، نه، نه، همین بیرون منتظر میمونم.»
اون سرم داد زد و مجبورم کرد برم تو
و بازوم رو گرفت
و توی آسایشگاهش به من تجاوز کرد
همه چیز کاملاً تغییر کرد
همون روزی که بهم تجاوز شد
فوریه بود که رسیدم اونجا
اوم، تا آوریل، برای اولین بار بهم دارو دادن و بهم تجاوز کردن
یه چیزی مثل سرماخوردگی یا علائم ذاتالریه داشتم
برای همین منو فرستادن که معاینه بشم
و وقتی منتظر بودم تا معاینه بشم
No comments yet. Be the first to leave one.