As primeras 200 linias.
"ناکازاکی : خاطراتِ پسرم"
"کارگردان : یوجی یامادا"
نهم آگوستِ 1945 9:50صبح
نیروی هوایی آمریکا B29 هواپیمای بمب افکن مجهز به بمب اتم، راهیِ ماموریتِ خود به سمتِ شهرِ کوکورا شد
پس از رسیدن هواپیمای بمب افکن به شهر کوکورا به دلیل عدم وجود دیدِ کافی و شرایطِ جوی نامساعد، بمب افکن به سمت هدف دوم خود شهرِ ناکازاکی تغییر مسیر داد
فرمانده ی عملیات دستور داد تا به جای رها کردن بمب اتم در دریا یا بازگرداندنِ آن به پایگاه بهتر است آن را بدونِ استفاده از سیستمِ رادار، به روی شهرِ ناکازاکی بیاندازند
مامان؟ مامان؟
بله
کجایی پس؟؟
!اومدم
مامان؟
!اومدم
چی شده؟؟
امروز داروهای فشارتُ خوردی؟؟؟
!فراموش کردم بخورم
آخه چرا؟؟ !دکتر یوشیادا حسابی عصبانی میشه ها
!باشه حالا
!پس من دیگه میرم مامان
!به سلامت
!خاله جان !خداحافظ
!به سلامت
!ممنون
!نگاش کن !هنوزم مثل بچه ها میدوئه
کو چان میره دانشکده ی پزشکی؟ درسته؟؟؟
!خوش به حالت واقعا
!نه بابا !آخر سرش از این دکترای خلُ چِل میشه
!خیلی نامردی
!هوی !صبر کنین منم سوار شم
!سلام فوکوهارا
!سلام
زمانی که بمب افکن به ناکازاکی رسید هفتاد درصدِ شهر با ابرها پوشیده شده بود
درست هنگامی که فرمانده تصمیم گرفت تا ....دستورِ استفاده از رادار را بدهد
ناگهان ابرها کنار رفته.... و کلِ شهر در برابر خلبان پدیدار شد
!اومد! اومد !درست بشینین
!چقده هوا گرمه
این همون کتابیه که !قبلا بهت گفته بودم
به طور کلی !قلبِ هر انسانی به اندازه ی مشتِ اون آدمه
میشه گفت که !به یه هُلو شباهت داره
!و در حدودِ 300 گرمه
البته وزنِ دقیقش متناسب هست با وزنِ هر آدم !و میزانِ ماهیچه های بدنِ اون فرد
....همینطور
نهم اگوست 1945
ساعتِ 11:02 صبح
!من مُردم
دانشکده ی پزشکی ناکازاکی در نزدیکی مرکز انفجارِ بمبِ هسته ای قرار داشت
حدود 900 نفر از افرادِ دانشکده، جونِ خودشونُ از دست دادن از جمله تمامی اساتید و پرسنل بیمارستان
و من هم !یکی از اونها بودم
از اون زمان 3سال گذشته
!سلام !منم، ماچیکو
!اومدم
داشتم میومدم اینجا !دیدم که مرغمون دوتا تخم گذاشته
!هنوز گرمن !ببینین
!وای !چه خوب
مطمئنی میخوای بدیشون به من؟؟
!فکر کنین .....زرده ی تخم مرغ با برنج تازه
!روشم سویا سس
!وای دهنم آب اُفتاد
!این برای شماست !در آرامش بخورینش
!بریم
گلها رو آوردی؟؟
!چقدر گرمه
دارین میرین سرِ خاک؟؟؟
بله
امروز سالگردشونه؟ نه؟؟
!بله
!به سلامت
!ممنون
"آرامگاهِ فوکورارا"
!خاله جون، بندِ دمپاییتون داره پاره میشه !دربیارین درستش کنم
!ممنون
ماچیکو سان؟ فکر نمیکنی دیگه وقتش شده باشه که تسلیم بشم؟؟
منظورتون چیه؟
!منظورم کوجیه
میدونم همه ی دانشجوهایی که اون روز با کوجی سرِ یه کلاس بودن، کشته شدن
و اینکه غیر ممکنه !کوجی نجات پیدا کرده باشه
فقط دلم میخواست میتونستنم !خاکسترشُ اینجا همراهِ پدرش دفن کنم
اما هیچ مردکی وجود نداره که اون واقعا مرده باشه به خاطر همینم همه ی این مدت نتونستم مرگشُ بپذیرم
اگه فقط یه نشونه ازش پیدا میکردم ....مثلِ ساعتی که از پدرش بهش رسیده بود
....یا روان نویسِ موردِ علاقه اش....
یه پاره از استخونش..... ....یا یه تیکه از لباسی که تنش بود
اونوقت میتونستم خودمُ راضی کنم که.... !پسرم واقعا مرده
!تمومِ این سالها فکر و ذکرم این چیزا شده !اما دیگه تحملم تموم شده
به جاش میخوام قبول کنم که بچه ام !واقعا رفته به یه جای بهتر
تنها آرزویی که دارم اینه که !ای کاش لااقل روحش یه روزی به دیدم بیاد
اما دیگه حتی این اُمیدم !از دست دادم
!ماچیکو سان
!همگی توجه کنین !الان ساعت 11:02 میشه
هنوزم میتونم اون بالاها ....توی آسمون ببینمش
!اون ابرِ قارچی شکلِ لعنتی رو....
خدا باعثُ بانیشُ !لعنت کنه
!کوجی چان، اینم غذای مورد علاقه ات !ماچیکو برات تخم مرغ آورده
راستشُ بخوای !دیگه اُمیدی ندارم که زنده باشی
به خاطر همینم !این آخرین شبیه که برات غذا کنار میزارم
تو تمومِ این سالها چون هیچ نشونه ای ازت پیدا نکردیم !نمیتونستم مرگتُ باور کنم
واسه ی همینم هیچ وقت قبول نکردم برات مراسم تدفین برگزار بشه
به خاطرِ این تصمیمم !عموت خیلی ازم دلخور شد
اما امروز توی گورستان !به ماچیکو گفتم که دیگه تسلیم شدم
اونم باهام موافق بود !و کلی گریه کرد
اگر زنده بودی .....تا الان باهم ازدواج کرده بودین
شاید بچه دار هم شده بودین و من میتونستم کمک کنم و نوه ی خودمُ به دنیا بیارم
آه، نمیدونم تا حالا چند هزار مرتبه !این حرفا رو با خودم تکرار کردم
حتما با خودت میگی !چه مادرِ احمقی دارم
خداوندا تورو شُکر میکنیم !بابت تمامِ نعمت هایی که به ما دادی، آمین
کسی اونجاست؟؟
!منم
کوجی؟
کو چان خودتی؟؟
مامان ....خیلی برات سخت بود تا تسلیم بشی
!هیچ وقت باور نکردی که من مُردم.....
به خاطرِ همینم !نمیتونستم خودمُ بهت نشون بدم
حالا که مرگمُ قبول کردی !بالاخره تونستم بیامُ ببینمت
واقعا؟؟
مامان! وقتی بمبارون شد اصلا دنبالم گشتی؟؟؟
!معلومه که گشتم
از همون روزِ اول با ماچیکو همه ی خیابونای ناکازاکی رو دنبالت گشتیم
.....اما خیابونای ناکازاکی .....خیابونای ناکازاکی
مثل جهنم شده بود.....
!نمیخواد بقیه شُ تعریف کنین !میتونم تصور کنم چی بهتون گذشته
پس خیلی دنبالم گشتین؟؟؟
با خودم فکر میکردم هنوز زنده ای !و یه جای امن پیدا کردی و مخفی شدی
هر جایی که احتمال میدادیم !رفته باشی رو گشتیم
!چندین روزِ گشتیم
اما هیچ نشونی !ازت پیدا نکردیم
!کوجی اون روز دقیقا چه اتفاقی برات اُفتاد؟؟؟
!من که بهت گفتم
3سالِ آزگار منتظر بودم تا !امیدتونُ برای زنده موندم از دست بدین
جدی؟؟
!پس بالاخره برگشتی خونه
!مامان حالِ خودت چطوره؟؟
وقتی گُم شده بودی ....داشتم دیوونه میشدم
حتی به این فکر کردم که اگه مردن تنها راهی باشه که بتونم دوباره ببینمت !خودمُ بُکُشم
!اما حالا دیگه اهمیتی نداره !تونستم خودمُ با شرایط وفق بدم
تو چطور؟؟ تو این مدت اوضاع و احوالت خوب بوده؟؟؟
!عمرا نمیتونستم خوب باشم
!!ناسلامتی من مُردَماااا
مامان توام مثل همیشه سوالای مسخره میپرسی آخه وقتی مُردم چطوری میتونستم خوب بوده باشم؟؟؟
بالاخره خندیدی؟
دور و برمون یه عالمه اتفاقاتِ وحشتناک افتاده !بد نیست با خنده باهاشون مواجه بشیم
!درسته !از همون بچگیات هم همیشه خنده رو بودی
!پدر از بیماری سل مرد !که خب اجتناب ناپذیر بود
برادرم هم تو جنگِ میانمار ....کشته شد
....حالا که منم مُردم...
تو تنهای تنها موندی !مامان
!خب چاره چیه زنده بودن نعمتیه که باید به خاطرش خدا رو شُکر کرد
خیلی از خانواده ها !اون روز جونشونُ از دست دادن
اما من یکی از آدمای خوش شانسی بودم که !نجات پیدا کردم
خونمونم خدا رو شکر !سالم موند
!مامان به نظر حالت زیاد خوب نمیاد دکتر یوشیدا فشارتُ مرتب اندازه میگیره؟؟؟
دکتر یوشیدا هم .....توی بمبارون کشته شد
به جاش دکتر مورایی دوست پدرت !خوب ازم مراقبت میکنه
از ماهِ پیش دوتا خانواده اومدن و تو همسایگیمون زندگی میکنن
خانواده ماساکو و خانم و آقای فوجی هم خونه هاشونُ تو بمبارون از دست دادن و بیخانمان شدن
حتی با اینکه چند سال از اون زمان میگذره !اما خونه هاشون هنوزم مخروبه ست
فوجی سان هم هنوز زنده ست؟؟
بله
بقیه چطور؟؟
منظورت همسایه هامونه؟؟ !همشون خوبن
هر کسی که داخلِ خونه بوده !سالم مونده
آقای شانگای هم همینطور !اونم حالش خوبه
جدی؟؟
البته از وقتی پسرش تو بمبارون کشته شد یکمی افسرده شده بود
اما از سالِ پیش تا الان !داره کم کم حالش بهتر میشه
کار و بارشم !حسابی سکه شده
یه سری از جنسای کمیابُ !توی بازارِ سیاه میفروشه
توی این مدت !خیلی خیلی کمکم کرده
!کی به آقای شانگای اهمیت میده !منظورم بقیه بودن
بقیه یعنی کی؟؟
!معلومه دیگه
منظورت ماچیکو سانه؟؟
پس داشتی سر به سرم میذاشتی؟؟؟
!حالِ اونم خوبه !توی مدرسه به بچه های ابتدایی درس میده
واقعا؟ ماچیکو؟
!معلم خیلی خوبی شده
پس به بچه ها درس میده؟؟
!خوش به حالِ بچه ها !حتما کلی حال میکنن
از دیدنِ قشنگیاش !بچه ها حسابی انگیزه ی درس خوندن پیدا میکنن
خانم وانیگوچی معلمِ کلاس اولمُ یادت میاد؟؟
یه پیرزنه عینکی، شبیه خرچنگ بود !که مدام منُ کتک میزد
کوجی؟" "چرا به حرفای معلمت گوش نمیدی بچه؟؟؟
کوجی؟ چرا به حرفای معلمت گوش نمیدی بچه؟؟؟
!آخ !درد داشت
!وایسا ببینم
!گفتم وایسا
!با توام
!بدو بدو بدو
به چی نگاه میکنین فسقلیا؟؟؟
نمیدونی چقدر درد داشت، حتی یه بار سرم خون اومد !نگاه کن، هنوزم جاش مونده
!خدا جون !این بچه مثل همیشه پر حرفه
منُ میگی؟؟
!بله
!خاله جان !شبتون بخیر
تاکشی کون چی شده؟؟
!مادرم میگه شکمش درد میکنه
!پس دردِ زایمانش شروع شده !الان حاضر میشم میام
!ببخش منتظر موندی
!دلم یه برادرِ کوچولو میخواد
جدی؟؟ خواهر دوست نداری؟؟
کنسرتو ویلن در می مینور اثرِ فلیکس مندلسون" "اجرا توسط : یهودی منوهین"
میتونم تصویر خودمُ !توی چشمات ببینم
گرامافونِ لعنتی چرا یهو خراب شد؟؟
No comments yet. Be the first to leave one.