As primeras 200 linias.
آنچه در «شهروند بیگانه» گذشت...
خاکستریهای دورگه همهجای زمین هستن.
اگه کسی نقشهای تو سرش باشه، من میفهمم.
من دارم میرم، مکس. ولی تو خاص هستی.
تو تنها کسی هستی که میتونه فضاییها رو شناسایی کنه.
من بیگانهیابم.
باید یه چیزی بهت بگم.
جوزف یه خاکستریه.
میخوام یه بار دیگه با جوزف قرار بذارم.
خودم اطلاعاتی که میخوای رو به دست میارم. خب؟
من و تو قراره با هم دنیا رو نجات بدیم.
خیلی دور نشی، عزیزم. تاریکه.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید DigiMoviez@
باورم نمیشه با یه فضایی دوستی.
چند تا دست و پا داره؟
شیش تا، همراه دندونهای تیز و یه زبون سیاه.
چه باحال.
کیکش هم میزنه تو بلغور جو میخوره.
یه هیولائه.
آماده باشین.
قراره یه فرازمینی واقعی رو ببینین.
تو اینجا چیکار داری؟ من مهمون نمیخوام.
و میدونی که بدم میاد...
جلوی خونهم رد دوچرخه بیفته.
فضاییها همیشه جک میگن و شوخی میکنن.
بیاین.
یه جک میخوام بهتون بگم.
چیه که سه تا سر داره...
و باید از خونهم بره بیرون و شمایین؟
ما؟
اوه، قبلاً شنیده بودی.
وایستا، کله شالدارِ بد اخلاق کجاست؟
- از اینجا رفت. - بعد تو رو گذاشت اینجا؟
اوه، این مثل اینه که سر یه مرغ رو ببری...
بعد بشینی تا بره بخوره تو در و دیوار.
من به سحر نیازی ندارم...
و تنها هم نیستم.
یه حلقهٔ بیگانهها تشکیل دادم.
اینها ماری و لئو هستن.
به همین سرعت اسمهاتون یادم رفت.
- ماری. - لئو.
اومدیم اینجا تا به یه فضایی تبدیل بشی...
و چهرهٔ واقعیت رو نشونشون بدی.
این میمون کوچولو خودش به اندازهٔ کافی بد هست.
نمیخوام دو تا احمق دیگه همهجا بیفتن دنبالم.
نمیدونم از چی حرف میزنی.
من فضایی نیستم.
اون دروغ میگه.
خودت داری دروغ میگی.
حتی اسن واقعیش هم مکس نیست.
اسمش جوسپیـه.
اشکال نداره. اسم واقعی منم بیشاپـه. (فیل شطرنج)
بیشاپ؟
متوجهم چرا اینو به کسی نمیگی.
چارهای برام نذاشتی.
من همهجا رو دنبال اون شوکر گشتم!
باید میفهمیدم این حشره کوچولو اونو دزدیده.
همین حالا چهرهٔ واقعیت رو نشون بده، فضایی.
میخوام پسش بگیرم.
باهاش تو چند ثانیه قهوهم رو داغ میکنم.
ولی اگه بگیرمش ممکنه فکر کنن قضیه برام مهمه...
و باور کنن که من فضاییام.
صبر میکنم.
خیلی طول نمیکشه که...
این احمق اون شوکر رو بزنه به خودش.
میدونستم فضایی نیست.
باید بریم.
اسم من مکسه، و من بیگانهیاب جدیدم.
انسانها کل عمرشون فکر میکنن...
فرد خاصی هستن.
حتی وقتی بمیرن هم هر کاری میکنن...
تا برای همیشه خاص باقی بمونن...
سنگ قبر، پلاک...
کتابخونههای قدیمی که اسمشون رو بالاش زدن.
خیلی نگذشته از زمانی که باهوشترین آدمای زمین...
فکر میکردن خورشید دورشون میچرخه.
واقعیت اینه که اکثر آدما اصلاً خاص نیستن.
سلام، عوضی. تو هم خاص نیستی.
آستا طرف منه و دو تایی میفهمیم...
چرا اومدی اینجا.
ریختن زباله 50 دلار جریمه داره.
خودم میدونم.
دارم میذارمش تو وانتم.
اوه!
ریختن مایعات زباله محسوب نمیشه.
حالا باید یه قهوه دیگه بخرم.
جوزف یه خاکستریه.
نمیتونی یه بار دیگه باهاش بری سر قرار.
این یه قرار نیست.
فقط باید واسه شام روبهروی یه نفر بشینم...
و یه کاری کنم نخواد بره.
هر قراری که من تا حالا رفتم دقیقاً همینجوری بود.
فقط اونقدری بمونه که هری بتونه خونهش رو بگرده.
ولی تو جدی به نقشهٔ هری اعتماد داری؟
گفتی آخرین نقشهش چی بود؟ نابود کردن زمین؟
اون به کجا رسید؟
همهچی هنوز سر جاشه.
دارسی، قول میدم لازم نیست نگران من باشی، خب؟
مشکلی پیش نمیاد.
باشه، چه عالی، آره.
مطمئنم مشکلی پیش نمیاد چون منم باهات میام.
به عنوان پشتیبان کنار پیشخون میشینم.
نه. امکان نداره.
جوزف تو رو میشناسه، خب؟
بعدش شک میکنه.
ببین، من به بابام هم چیزی نگفتم.
اگه خطرناک بشه چی؟
یادته یه بار توی طناب بازی لورا رابرتز رو بردی...
اونم مثل شترمرغ کلهت رو کرد تو ماسه؟
نه راستش.
شاید.
ولی اون موقع کلاس سوم بودیم، خب؟
الان میتونم از خودم مراقبت کنم.
آستا، کدوم رو ترجیح میدی...
کیک آبنباتی یا کیک مخمل قرمز؟
به نظر خودم پای، چون اگه نتونی تمومش کنی...
خودم میخورمش.
از پرسیدنش پشیمون میشم، ولی چرا؟
اوه، تو سیارهٔ ما یه رسم زیبا داریم...
وقتی که یه نفر رو داوطلبانه راهی میکنیم...
به مأموریت خودکشی...
برای آخرین بار براش غذا درست میکنیم.
قرار نیست بری.
خداحافظ، هری.
پای درست میکنم.
مشکلی پیش نمیاد. همهچی کاملاً خوب پیش میره.
نه، تو...
خودت میدونی که میتونی بهم اعتماد کنی. عاشقتم.
خونههای این محله خیلی مورد پسند هستن.
- جدی؟ - اوهوم.
- عالیه. - آره.
من کارم رو بلدم.
سلام. قضیه چیه؟
خب، جودی رو اتفاقی دیدم، و از دهنم در اومد...
قراره خونهمون رو بفروشیم.
و کاشف به عمل اومد که اون یه مشاور املاکیه.
خب، نه کاملاً، هنوز نه.
هر دفعه توی آزمون رد میشم.
ولی تا وقتی قبول بشم، خاله باربارا میذاره...
به مشتریهایی که واسه خودش مهم نیستن، رسیدگی کنم.
- اوه. - وای.
پس جداً میخوای خونه رو بفروشی؟
آره، بهت که گفتم.
و جودی هم پیشنهادهای خوبی تو سرشه.
آره، درسته. آره، درسته.
خب، از این طرف، رفقا.
نظرتون راجعبه طرح حیوانات چیه؟
گورخر؟
یعنی، مشخصاً این کاناپهها خیلی زشتن.
اینجا نباشه بهتره. کل این تزئینات به درد نمیخوره.
مشخصاً، باید از شر...
بوی گوشت مرده خلاص بشین...
اینا واقعی هستن؟
نه. این خوبه. خونهتون کلنگیه در واقع.
ولی میفروشیمش، خریدار بعداً متوجه میشه.
از این تابلوها دارین که با خط پیوسته روش نوشتن؟
مثلاً «بریم بپریم تو دریاچه»
میدونین، یا مثلاً «نهایت خوشی»
همهجا میشه پر چراغ. میدونین؟
اینجا رو باز میکنیم، از شر اینا خلاص میشیم...
همهٔ اینا رو جمع میکنیم، میدونین؟
یه آشپزخونهٔ بزرگ ازش در میاریم.
اوه! یه پیتزا پز درست همینجا میذاریم.
راستش پاپکورن ساز بهتره.
نگاهها رو جذب میکنه.
باید نگاهها رو جذب کنین.
- همم. اونا نه. - آره.
میدونی، من مطمئن نیستم...
الان واسه فروش وقت مناسبی باشه.
- خودت که وضعیت بازار رو میدونی. - اوه، نه، نه، نه.
بازار خونههایی که شاهد قتل بودن همیشه خوبه.
جانم؟
اوه، خب.
در واقع، قتل و خودکشی.
من از قضیه «قتل» خبر ندارم.
یعنی، مگه مالک قبلی...
بهخاطر لیز خوردن و افتادن نمرد؟
آره، درسته.
تیر خورد به شکمش...
پاش رفت روی خون خودش و افتاد...
بعدش دو تا دیگه زدن به پشتش. به سبک اعدام.
شترق!
چی؟
شترق!
- بن، یادت نیست؟ - همم؟
کلاس اول کلی داستان دربارهش نوشتی.
کلی نقاشی براش کشیدی، با مداد شمعی قرمز کشیدی.
هیچی یادم نمیاد.
کی تیر خورده؟
از مداد قهوهای هم استفاده کردی، یادته...
چون خانمه ریده بود تو شلوارش.
خب، مکس، میشه بری طبقهٔ بالا؟
همهٔ داستان خوبها رو به من نمیگین.
میدونی، بهنظرم...
لااقل بهتره یهکم دربارهش حرف بزنیم.
آره، همین الان زدیم.
من نمیتونم اینجا زندگی کنم. خب.
- پس من خونه رو بذارم فروش؟ - آره.
و شما هم شروع کنین به بازسازی.
No comments yet. Be the first to leave one.