As primeras 175 linias.
جودیت: اوه، اومدین... هر دوتاتون.
سوزی: یکی حسابی مشغول بوده.
تانیکا: گلولهای که آقای کسام رو کشت،
از همون اسلحهای شلیک شده بود که برای قتل آقای دانوودی استفاده شد.
لیز؟ خوبی؟
لیز: چرا نباید باشم؟
سوزی: پلیس ازم پرسید
در مورد یه جور مدال.
جودیت: یه مدال تو یه صحنه
یعنی یه مدال هم تو اون یکی صحنه باید باشه.
سوزی: ایمان، امید و محبت.
یه قتل سومی هم تو راهه.
تانیکا: خب، همه.
بالاخره قاتل یه مدال تو صحنه جرم اول جا گذاشته بود.
روی این یکی "ایمان" نوشته شده.
لطفا بهش رسیدگی کن آلیس. میخوام فوراً انجام بشه.
باشه.
اولین قتل "ایمان" بود، دومی "امید"،
بعدی "محبت" خواهد بود.
قراره یه قتل سوم دیگه هم اتفاق بیفته؟ تانیکا: نه.
ما اول قاتل رو میگیریم.
تمام مرخصیهای برنامهریزیشده، آموزشها،
بررسیهای سالیانه... همهشون لغو شدن.
و من یه گزارش کامل در مورد هر دو پرونده قتل میخوام،
ده دقیقه دیگه تو دفترم.
و...
مدال رو چند تا شهروند پیدا کردن.
تصمیم گرفتم اونارو به عنوان مشاور استخدام کنم.
نه اون زنی که اینجا بود!
نه.
آخیش! خدا رو شکر!
فکر کردم دیگه قاطی کردی.
منظورم خودش و دو تا رفیقاشه.
جودیت: بکس استارلینگ، سوزی هریس،
و جودیت پاتس، آمادهام برای انجام وظیفه.
موفق باشید.
باورم نمیشه داریم این کارو میکنیم.
تانیکا: برای پروندههای بزرگ مثل این،
میتونیم مشاورین غیرنظامی بیاریم.
فقط ازتون میخوام اینا رو بررسی کنید،
ببین چیزی به چشمت میخوره؟
نگران نباش، حتماً یه چیزی پیدا میشه.
ناامیدتون نمیکنیم.
بکس: تمام تلاشمون رو میکنیم.
جودیت: ایمان، امید و نیکوکاری، از انجیل.
ولی شعار فراماسونها هم هست.
به تیمم میگم یه لیست از فراماسونهای مارلو رو آماده کنن.
ممنون. آها، راستی، میخواید راجع به کریس بات هم بدونید.
مجبور شدیم بدون اتهام آزادش کنیم.
اون تو آمریکا بود،
زمان هر دو قتل.
اون بیگناهه.
با اینکه از اسلحه اون استفاده شده بود.
فکر میکنیم اسلحه خودش بود.
یه در قدیمی پشت خونهش هست.
هر کسی میتونست قفلش رو باز کنه، بره تو،
اونو بدزده. (آه میکشد)
سوزی: این دیگه چه وضعیه!
هر بار که یکی رو پیدا میکنیم که ممکنه کار اون باشه،
علیبی داره.
جودیت: خب، اون چیزی نیست که منو نگران کرده.
چرا؟ چی نگرانِت کرده؟
اگه قاتل کلاً یه نفر دیگه باشه چی؟
یکی که تا حالا اصلاً بهش فکر نکردیم؟
سلام به همگی!
کلوئی: کجا بودی؟
اگه بگم، باور نمیکنی.
بکس: داری چیکار میکنی؟
آه، پیدات شد!
فکر میکنه میتونه شام بپزه.
قرار نبود فقط به همین ختم بشه.
قرار نبود فقط به همین ختم بشه.
منظورت چیه که "من باورت نمیکنم"؟
داشتم به پلیس کمک میکردم.
با اون دو تا قتل.
چی...
تو؟
نه...
نه، معلومه که نه.
تو تنها دلیل اینی که این خانواده سرپاست.
مطمئنم پلیس هم همینطوره.
هوم؟
غذای بیرون چطوره؟
آره!
الو؟
جرمی (پشت تلفن): آه، الیوت.
فقط میخواستم یه مشورتی باهات بکنم.
الیوت: جرمی! چه خوب که صدات رو میشنوم.
چطور میتونم کمکتون کنم؟ جرمی: خب، مطمئنم چیز خاصی نیست،
اما همین الان پلیس باهام تماس گرفت.
اونا لیست همه اعضای اون محفل رو میخواستن.
اونا؟
فکر نمیکنی ربطی داشته باشه
به این قتلهای وحشتناک، الان؟
اوه خدایا، نه، نه، نه، معلومه که نه، نه.
البته، گمون نکنم اسم من تو اون لیست بود، نه؟
نه، نه، نگران نباش... اونا دنبال اعضای فعلی بودن.
من بهشون نگفتم پارسال رفتی.
نگرانی؟
چرا باید نگران باشم؟ جرمی: آره.
دقیقاً.
لونا چطوره، جا افتاده؟
دلتنگ اقباله.
دلم براش میسوزه.
از زتا بگو.
زیتا.
خب، اون فوقالعادهست.
البته یه کمی هم لجبازه... (میخندد)
میدونی که نوجوونا چطورین.
همیشه فقط ما دو تا بودیم.
نمیدونم وقتی بره دانشگاه چیکار کنم.
باید سخت باشه.
حداقل میتونم هرچی دلم میخواد از تلویزیون ببینم.
اون شب گفتی از دست شوهرت جون سالم به در بردی.
منظورت چی بود؟
ترجیح میدم در موردش حرف نزنم.
نه، میفهمم، ولی...
اگه اونقدر بد بود،
چرا هنوز حلقه ازدواجت رو دستت میکنی؟
واسه یادآوری.
خانم.
لیست فراماسونهای مارلو. اوه، عالیه، ممنون.
باید بدونی، استفان دانوودی وجود نداره.
باید بدونی، استفان دانوودی وجود نداره.
نه اقبال قاسم، نه کریس بات، اصلاً.
هیچکس نیست که به هیچ کدوم از پروندهها ربطی داشته باشه؟
من که چیزی پیدا نکردم. حتی الیوت هاوارد؟
اسم اون تو لیست نیست. انگار به بنبست خوردیم، گروهبان؟
جای نگرانی نیست.
مشاورای غیرنظامی ما به دادمون میرسن.
منم حدسم همینه.
ببخشید، خانم.
: پروندهها دست کیه؟
Should...
جودیت: خب.
تانیکا گفت میتونی اینا رو برداری؟
آه، راستش نه.
ولی من دیشب بررسیشون کردم، و باید بگم،
اون کارشو خیلی خوب بلده.
نتونستم حتی یه سرنخ پیدا کنم که دنبالش نرفته باشه،
یا یه ردی، یا هر چیز دیگهای.
خب، خوبه که اینو میدونیم.
ولی سوزی، من صورتحسابهای بانکی اقبال رو پیدا کردم.
تو شش ماه گذشته هیچ واریزی بزرگی نشون نمیدن.
پس حرفش درست بود.
سوزی: خب، میلیونر شدی دیگه اقبال؟
سوزی، اصلاً دلم نمیخواد راجع به این حرف بزنم.
ببخشید.
بیا تو، لونا.
جودیت: خب، هرچی که شده بود،
آخرش هم پول زیادی گیرش نیومد.
ولی یه گوشه از قضیه هست که باز مونده.
تو گزارش تانیکا،
میگه یه زن موقرمز رو تو مراسم خاکسپاری استفان دیده،
که روی یه نیمکت نزدیک تو گورستان نشسته بود.
ولی اون زن قبل از اینکه تانیکا فرصت کنه باهاش حرف بزنه، رفت.
کالین: دعا میکنیم،
او را در سرای مقدسین خود پذیرا باشی.
و به سوگواران نیز با لطف بنگر...
آره، آره، منم دیدمش.
یکی از کساییه که تو یوگا میشناسمش - اسمش لیز کورتیسه.
وایسا ببینم... لیز کرتیس تو مراسم خاکسپاری استفان بود؟
راستش، نه دقیقاً.
ولی داشت نگاه میکرد.
چرا؟ مگه عجیبه؟
دقیقاً، اون زن یه قاتله!
چی؟ اگه دنبال کسی هستیم
که میتونسته این قتلها رو انجام داده باشه،
خب پس، لیز کورتیس قبلاً آدم کشته.
موسیقی
سوزی: ما میتونیم اینجا بهت کمک کنیم، تانیکا.
اون زنی که توی مراسم خاکسپاری استفان دیدی،
لیز کورتیسه.
اون مرکز قایقرانی مارلو رو اداره میکنه.
با شوهرش، دنی. تو از کجا میدونی؟
No comments yet. Be the first to leave one.