As primeras 189 linias.
داران.
- رئیس. - عمو بن!
خانم زینب!
با یکی از رفیقای سابق دلتام تماس گرفتم
که کمک میکنه نیروهای امنیتی عراق رو به آمریکا ببره.
یکی از رفیقام که کمک میکنه نیروهای ISF رو به آمریکا منتقل کنه.
- نه، رئیس. - آره.
- دارم برمیگردم خدمت. - کی بهت گفت دوباره ثبتنام کنی؟
متاسفم.
منابع من دانوایی رو دیدن
تو دهکده داران، همون روز بمبگذاری.
- روز بمبگذاری. - بچهها کجان؟
هنوز دنبالشونیم.
اینجا چه غلطی داریم میکنیم؟
الان یه فرصت داریم
که یه تروریست شناخته شده رو از پا دربیاریم
که از سروان امیری باجگیری کرده بود.
گروهبان امیری.
- کافیه دیگه، برادر. - برادر؟
تو یه پاچه خوار عوضی هستی.
دارم بهت یه فرصت میدم تا اون یارو رو از بین ببری
که بمبی رو فراهم کرد که رفیقت رو کشت.
بن، باید بدونم که میتونی ترمز کنی.
این طرف تاریک عملیات ویژه است، رائف.
همه چی اینجا سریعتر پیش میره.
ترمزو ول کن.
بابت آزمون تبریک میگم، بچهها.
گوشی دانوایی رو برام بیارید.
نه.
میافتی.
نه، نه، نه، نه، نه، نه.
قدرت خرکی رودزیایی لعنتی.
نه!
نه، نه.
مساوی. یا من بردم. هر جور دلت میخواد.
ولی با ۱۹۱۱ من، داستان فرق داره، مگه نه؟
بهانه و آدمای عوضی، داداش. همه از اینا دارن.
- باشه، دارم میمیرم از گرسنگی. - آره، منم گشنمه.
- خب، فقط یه راه برای حل این مشکل هست. - ها؟
- هر کی زودتر برسه صبحونه، برده! - اه.
و اما در مورد بخش اول سوال من، آقای رئیس رحیمی؟
چرا باید یک روز نهایی شدن داشته باشیم،
یک روز تصویب و یک روز اجرا؟
این سوال بسیار خوبی است. ایران خواهد گفت،
که مهمترین توافق هستهای سی سال اخیر، شایسته است
که سه بار جشن گرفته شود.
با توجه به خواستههای آمریکا، شما خوشبین به نظر میرسید.
این لبخندی که میبینید به خاطر اینه که ما اینقدر نزدیکیم
به نهایی کردن یک توافق سرنوشتساز.
آیا ایران مایل است به...
ممنون از سوالاتتون. ممنون. با اجازه. ممنون.
داداش، کجا بودی؟
خوبی؟
خوبم.
بریم یه چای بخوریم.
من یه لیوان شیراز ترجیح میدم.
ما تو این بازی بدون الکل، دستمون پایینه.
ما داریم این بازی رو میبریم. فقط همین مهمه.
چی شده؟
وحید... از صورتت میتونم بخونم.
ممکنه تو بوداپست یه مشکلی داشته باشیم.
دانایی بیخبر شده.
نگران نباش.
مشکل تا وقتی که فقط ما دو نفر ازش خبر داشته باشیم، مشکل نیست.
هوم؟
بریم. منتظرن.
تشنه نیستم، داداش.
منم همینطور.
اون چایی رو برات میگیریم.
بریم پیش وزیر تا به سلامتی کارت بنوشیم...
...و به ایران نوین.
کابوس؟
چی؟
میدونی، مامانم همیشه میگفت،
کابوسها فقط خاطراتی هستن که هنوز باهاشون کنار نیومدی.
به نظر زن باهوشی میاد.
خب، اینقدر بهش بها نمیدادم.
اون گفت هیچوقت نباید از کیبوتص برم.
حالا منو ببین، مامشی.
هاورفورد گفت با تو کار کرده؟
آره. خیلی وقت پیش.
چی تو رو برگردونده؟
یه قولی.
چی داریم؟
- همتیمیهای جدید داریم. - هوم.
عمراً.
ببین کیه.
- خیلی خوشحالم میبینمت، رفیق. - رئیس.
- به به، خودتو باش! - سلام، داداش.
حسابی تر و تمیز شدی، ها؟
اینجا چی کار میکنی؟
من به خاطر اون مرد اینجام.
- السلام علیکم، آقای جد. - و علیکم السلام.
خوشحالم میبینمتون، قربان.
آره، من از دهه ۹۰ با مو کار کردم.
- آها. - داشتم به خودش و پیشمرگهها آموزش میدادم.
چشم، قربان.
و به نظرت برای معرفیت به کی زنگ زدم؟
ها؟
خوشحالم میبینمت.
چشم، قربان.
رفیق من.
ای بابا.
خوشحالم میبینمت، ایش. خوشحالم به ما ملحق میشی.
دیگه چی کار میکردم، قربان؟
بازنشسته میشدی.
آره، چون حسابی برات خوب از آب دراومد.
یه مدتی میشه از اون کار بوچ و ساندنس تو یمن.
ام، این یکی بیشتر شبیه "دوازده کثیف"ه.
ایش راینهارت.
- حتماً بن ادواردز شمایید. - خودمم.
- رایف هستینگز. - ایش.
اون دو تا غواصی که انقدر ازشون شنیدم.
فقط مو بود که از ما تعریف میکرد؟
نه بابا، مو نبود.
اون یکی بود.
- اون یکی؟ - آره.
فکش از کار نمیافتاد بس که ازت حرف میزد.
پرنسس، وقت بیدار شدنه!
آره. آره، آره، باشه.
ممنون، مامان.
- سلام، پسرا. - این اینجا چه غلطی میکنه؟
خب، با مرگ الجبوری، لندری کارش از دستش رفت.
تیرانداز میخواستم، تیرانداز گیر آوردم.
تازه، اون دانوی رو به خوبی تو میشناسه.
ببین، من هیچ وقت مشکلی با خلاص کردن اون آشغال نداشتم.
ولی تو منو از نون خوردن انداختی،
پس خوشحالم که یه دونه جدید دارم. ممنون، قربان.
همه چی ردیفه؟
نگران نباشین، خانما.
همهتون به یه اندازه خوشگلین.
یالا. بیاین مستقر شیم.
بن.
- یه لحظه وقت داری؟ - آره. چیه؟
برات یه چیزی آوردم.
S.I.V. بچههای داران اوکی شد.
دارن میرن به آمریکا.
آه...
...ممنونم.
خواهش میکنم.
خب، خبر خوب.
تال گوشی دناوی رو هک کرد،
و فهمیدیم که اون پنج میلیون دلار رمز ارز دریافت کرده،
با دستورالعمل اینکه اون پول رو برسونه به این آقا...
بالاش مولنار، یه استاد زمینشناسی
در دانشگاه تکنولوژی و اقتصاد بوداپست.
مولنار هدف جدید ماست.
مگه میشه؟
ما داریم بیل نایِ دانشمنده رو میکشیم؟
کشتن نیست.
یه خریده.
باشه، ولی، خب، دناوی مرده.
شبکههای مخفی به گمنامی تکیه دارن.
خب، هیچکس از سمت مولنار نمیدونه دناوی چه شکلیه.
محمد قراره مسعود دناوی جدید ما باشه.
خب، مو در نقش دناوی قراره با مولنار ملاقات کنه
و هرچیزی رو که میخواد به ایران بفروشه، بخره.
هستینگز، ایش، و لندری بهترین مکان رو برای قرار پیدا میکنن.
محمد، تو با تال در حصر خانگی میمونی.
باید جلوی دیده شدنت رو بگیریم تا روز موعد.
ادواردز و من الگوی زندگی اون پروفسور رو شناسایی میکنیم.
تال.
داری به کارهات نمیرسی، دزد دریایی.
لطفاً بهم بگو اون یه R60 هست.
هاورفورد بهم گفت تو موتور سواری میکنی.
- آره. - ابزارهای مراقبتی مفیدی هستن
تو اروپا.
تو R nineT رو داری.
خب، کدوم مال منه؟
هر کدوم رو میخوای بردار.
حتی تو اروپا هم، یه زن روی موتور جلب توجه میکنه.
مگه اینکه ترک موتور نشسته باشه.
هوم.
دارم کاربراتور رو درست میکنم.
بذار کمکت کنم.
همونطور که گفتم، دزد دریایی، داری به کارهات نمیرسی.
مفهومه.
باشه.
چیه؟
پیامهای جدیدی روی گوشی دناوی داریم.
یه نفر دیگه هست که قراره ملاقات کنه.
کی؟
پیامها مبهمان.
"هنوز فردا قرار داریم؟" "کافه فیصل، ۹ صبح."
"دستوراتت رو انجام دادم." "چرا خبری ازت نیست؟"
- پیامها عربیان؟ - لهجه شامی.
پیششمارهها از لبنانن.
برو محمد رو بیدار کن.
چشم.
No comments yet. Be the first to leave one.