As primeras 200 linias.
911، مورد اورژانسی شما چیه؟
ازشون بخواید کمکمون کنن یه واحد گارد ملی بفرستن.
شاید هم با یه هلیکوپتر برامون.
بیایید بریم ساختمون شهرداری گرنبی!
ما یه واحد گارد ملی و یه هلیکوپتر لازم داریم.
...از بین درختا، داره میره سمت حفره آتیش. -جلوشو بگیرید. متوقفش کنید!
...یا گارد ملی ارتش، کلی آدم لازم داریم...
اوه، نه!
سلام، اسم من ماروین هیمایر هست.
امروز سیزدهم آوریل ۲۰۰۴ هست.
این نوار راجع به زندگی منه از وقتی که سال ۱۹۹۱ اومدم اینجا.
من دارم این نوار رو ضبط میکنم--
واقعاً فکر نمیکردم اگه اینو ضبط نمیکردم، فرقی کنه،
اما یه دوست خوبم گفت باید ضبطش کنم.
خب، گفت باید جلو یه دستگاه نوار ویدیویی بشینم
و این کارو بکنم، اما شما باید حرف منو باور کنید،
این مارو هیمایر هست، شماره سریال ۵۰۳-۶۸-۹۴۷۱.
همین الان میخوام بگم، خدا از پیش بهم برکت بده
برای کاری که قرار انجامش بدم.
مارو هیمایر، اون اهل داکوتای جنوبی بود
و، خب، اون خدمت کرد تو نیروی هوایی.
اون فهمید که استعداد خاصی تو جوشکاری داره،
کار با موتور و ماشین. اون تو کلرادو مستقر بود
و تصمیم گرفت وقتی از نیروی هوایی اومد بیرون، تو کلرادو بمونه.
من پاییز سال ۱۹۹۱ اومدم اینجا
که یه جورایی یه تعطیلات شش ماهه داشته باشم.
بعد تصمیم گرفتم که، میدونی، احتمالاً باید میخریدم
یه ملکی اینجا تا یه مشغلهای داشته باشم،
واسه همین، خب، نگاه کردم به این زمین پر درخت،
با دو تا کلبه کوچیک، جایی که الان خودم اینجا زندگی میکنم.
و یه منظره قشنگ داشت. جاش واقعاً ارزون بود،
واسه همین خریدمشون.
اون تو یه اگزوزسازی کار میکرد.
خیلی زود تو کارش پیشرفت کرد.
یه جایی تصمیم گرفت که، «بابا، اینو خودم میتونم انجام بدم،»
و رفت و اگزوزسازیهای خودشو راه انداخت.
اون تونست درآمد داشته باشه از کسب و کارهایی که
خودش راه انداخته بود عمدتاً تو شمال دنور و منطقه بولدر.
میدونی، اگه درآمدت در حد شامپانیه اما خرجت در حد آبجو،
موفق میشی. و من همیشه همینطور بودم.
همیشه باور داشتم که باید همینطور باشه.
این تنها راهی بود که میتونستم پیشرفت کنم.
مطمئنم که تو هر کاری که انجام میداد، تک تک پولاشو حساب میکرد،
و میخواست کسب و کاراشو خوب اداره کنه تا موفق بشن.
و فکر میکنم اون به کارش اهمیت میداد.
من مارو هیمایر رو میشناختم
چون اون یه اگزوزسازی تو گرنبی اداره میکرد.
اون کارهای خیلی خوبی برای مردم انجام میداد،
اون اگزوزسازی رو اداره میکرد برای سالهای زیادی.
خب، حتی کارامو تو مغازهاش انجام داده بودم.
اسمش سر زبانها بود که بهترین جوشکار منطقه ست.
این کامیونو سر هم کردیم، صندوق عقبش تکون میخورد.
بردمش اونجا و گفتم: "هِی مارو، نظرت چیه؟"
و اون گفت: "آه، حلش میکنم."
و دستگاه جوش رو برداشت و جوش زد و جوش زد، میدونی،
تموم شد. هیچوقت خراب نشد، هیچوقت... منظورم اینه که یارو عجب جوشکاری بود.
تو شهر اسم و رسم خوبی داشت.
منظورم اینه که اهل طبیعت بود. عاشق موتور برفی بود.
من هیچوقت کسیو ندیدم که ازش بدش بیاد.
من بهش میگم موفق. فکر میکنم من بودم
بیشتر عمرم یه آدم خیلی فقیر،
اما من... واسه کسی که بودم و جایی که من،
چیزی که بودم، فکر میکنم مرد خیلی ثروتمندی بودم.
و از خدا سپاسگزارم که این زندگی رو بهم داد.
ماروین رو توی سالون لریات تو گرند لیک دیدم.
با یه دوست اونجا بودم. اون اومد تو و ازم خواست باهاش برم بیرون.
پنج سال بود با کسی قرار نذاشته بودم، میدونی.
ازدواجم از هم پاشیده بود و، ام،
اما به دلیلی، ام، قبول کردم و
رفتیم بیرون و برای چند سال با هم بودیم.
اون قد... به نظرم قدیمی بود.
میدونی، مردا دیگه... آدما... جامعه دیگه اجازه این کارو نمیده.
میدونی، به نظرم مرد قول و قرار بود.
منظورم اینه که با اعتماد به نفس بود و من فکر میکردم خوشتیپه.
و خیلی پر ابهت بود. میدونی، با اون احساس امنیت میکردم.
یه جورایی شخصیه،
اما اون اولین مردی بود که باهاش صمیمی شدم
بعد از ازدواجم.
اون با من عالی بود.
بچههای منو فقط یک بار دید،
و اون هیچوقت بچه نداشت، همونطور که میدونی.
اما کلی سفر جادهای با هم رفتیم و هیچ وقت لحظه کسلکنندهای نبود.
مارو عاشق موتور برفی بود.
آه، گروه پنجشنبهها. هر پنجشنبه مرخصی میگرفتن و میرفتن سواری.
گاهی چهار نفر بودیم،
گاهی هم بیست و چهار تا سوارکار.
فقط یه عالمه رفیق عالی برای بیرون رفتن و سواری کردن.
متی کوچولو کوچیکترین بود.
وقتی با مارو و اکیپ پنجشنبهها شروع کردم به سواری،
شانزده ساله بودم.
و اینا چهل، پنجاه ساله بودن. نمیتونستم باهاشون مشروب بخورم.
هیچکدوم از اون کارا رو نمیتونستم بکنم. هنوز باید میرفتم خونه پیش مامان و بهش جواب پس میدادم.
مارو از بعضی جهات، منو زیر پر و بال خودش گرفت.
کمکم کرد تا موتور برفی سواری یاد بگیرم،
روی موتورهای برفی کار کنم.
اون همیشه یه مربی بود
و همیشه کمک میکرد، همیشه بخشنده بود.
اون بهترین رفیقم بود. مثل برادر بزرگترم بهش نگاه میکردم.
میذاشتم مارو جلو بیفته، مگر اینکه جایی بود که من بهتر از اون میشناختم.
از اونجا اومده بودیم.
اینجاست، جایی که باید باشیم،
و استو رفت اونجا، خیلی اون دورا!
مارو خشککن دستکش درست میکرد.
ما گریل مارو داشتیم.
مارو فولاد خام رو برمیداشت، خمش میکرد،
مخصوص هر دستگاه.
تو گرند لیک اسنوموبیلسوار نبودی مگر اینکه سپر مارو رو داشتی.
درختای چهار اینچی، پنج اینچی رو میانداخت،
و تو همینطور ادامه میدادی. اون یه سپر مارو بود.
آره، اون پادشاه بود، آره.
اگه تو کوه از هرکی شکست میخورد
اون آخرین باری بود که از اون آدم شکست میخورد.
اون برای من یه پولاریس خودم خرید
که بهم یاد داد چطور از مسیر خارج شم
و وقتی شک داشتی، گاز بده.
این جامعهای هست که تا بتونی پیشرفت کنی،
باید همسایه رو پایین نگه داری. این نیست که...
خودت رو با شایستگیهای خودت بسازی،
بلکه اون یکی رو خراب کنی.
کانتی گرند قطعاً یه زمانی غرب وحشیِ وحشی بود.
ما از سال دو هزار به بعد مدرنش کردیم، اما اصلاً غیرعادی نیست
تو زمستون که دو هفته پشت سر هم
دما از ۱۰ درجه بالاتر نره.
باید یه کم مستقلتر باشی،
یه کم بیشتر اهل قناعت باشی.
باید شهرای کوچیک رو دوست داشته باشی.
یه جورایی تا یه حدی تو یه تنگ ماهی زندگی میکنی
چون همسایههات یه جورایی از کارهات بیشتر خبر دارن
تا اینکه تو شهر باشن.
این میتونه باعث درگیری بشه.
بعد از چند ماه زندگی اینجا اتفاقاً
از یه تیکه زمین اون پایین تو گرانبی رد شدم،
و این حدود یه ماه قبل از این بود که میخواستن این حراجی FDIC رو برگزار کنن.
مارو در اصل اون ملک رو خریده بود
که مال خودش بود تو یه حراج عمومی.
اونا املاکی رو میفروختن که FDIC مصادره کرده بود.
ساختمون سه هزار فوت مربعی
و دو اکتر زمین داشت.
یه پیشنهاد ۳۵۰۰۰ دلاری داشتن
از یه نفر همون اول.
خلاصه، بالاخره پیشنهاد من رو گرفتن، من هم گرفتم--
اون یارو واسه ۴۰ پیشنهاد داد. و این یکی دیگه
از روی صندلی پرید بالا.
بعداً فهمیدم اسمش
کودی دوشف بود.
کودی دوشف صاحب شرکت بتن مانتین پارک بود.
دوشفا دنبال زمینی بودن که روش بذارن
این کار بتنسازی رو با یه کارخونه تولید بتن سرپوشیده.
دوشف با گاس هریس هم پیداش شد.
گاس هریس اونجا رفیقش بود، کنارش نشسته بود.
گاس داشت تأمین مالی کل این قضیه رو به عهده میگرفت،
و قرار نبود گاس بیشتر از پنجاه هزار دلار براش بده.
من منتظر بودم اون قیمت بده، ولی نداد،
واسه همین من ملک رو گرفتم.
مارو میگه بعد از اینکه ملک رو گرفت،
کودی بهش گیر داد.
این یارو برگشت اونجا و
خودشو به من معرفی کرد؛ واقعاً بیادبترین،
متکبرترین آدم بود.
یعنی، این یارو فقط یه عوضی تمامعیاره.
برگشت و فقط خودشو با این کار معرفی کرد که
حدود ده دقیقه تمام به من توپید.
یعنی، این تنها کسی بود از بین همه ملکهایی که قبل از مال اون فروخته شد،
که داشت توی حراجی سر بقیه داد و بیداد میکرد.
چیزی که اینجا دوست دارم اینه که ما تو سرزمین خداییم.
چرا آدم باید جای دیگهای زندگی کنه؟
ولی من طرز اداره شدن شهرستان رو دوست ندارم.
اینجا یه باند رفیقباز هست.
وقتی اون ملک رو خرید، هیچی نداشت به جز فقط
یه مخزن میکسر بتن که فاضلاب رو توش نگه میداشت.
تابستان ۹۲،
اونا میخواستن من به منطقهی آب و فاضلاب ملحق بشم،
پس منم گفتم: "عالیه." فقط انتظار داشتم کارا درست پیش بره.
ران تامپسون عضو هیئت مدیره منطقهی فاضلاب بود.
ران توی جلسات هیئت مدیره خیلی صریح بود،
پس شاید حرفایی زده باشه که مارو رو تو اون جلسه ناراحت کرده باشه
و نقش اصلی رو تو تصمیمگیریهاشون داشته.
خب، معلوم شد که، نزدیکترین خط اصلی فاضلاب
صدها متر با ملک مارو فاصله داشت،
پس برای اینکه مارو به اون وصل بشه،
اون باید یه خط لوله طولانی میساخت
از ملکش تا خط اصلی.
وقتی فهمید انجام همهی این کارا براش هزینه داره
حدود شصت تا هفتاد، شاید حتی هشتاد هزار دلار،
مارو عصبانی شد.
اونا مجبورت میکنن هزینهی نصب
خط فاضلابی رو بدی که نمیخوای،
و بعدش هنوزم باید خودت رو بهش وصل کنی.
این پولیه که زندگی آدم رو زیر و رو میکنه.
مارو زیر بار این کار نرفت.
من هرگز نشنیدم اون پشت سر کسی بد بگه،
به جز آدمایی که بهش بدی کردن،
همون باند رفیقبازها. اون ازشون خوشش نمیاومد.
من هیچوقت کسی رو ندیده بودم بشینه و نقشه بکشه
که منو از یه فرصت محروم کنه، مثل کاری که تامپسونها کردن
وقتی دسترسی منو به منطقهی فاضلابشون ندادن.
هیچ منطقی نداشت به جز اینکه
اونا همون باند رفیقبازها بودن که پشت همدیگه رو میزدن.
اگه اونا این کارو نکرده بودن، میتونم بهتون قول بدم
نتیجه، کل قضیه...
No comments yet. Be the first to leave one.