As primeras 188 linias.
آنچه گذشت در «استپ آپ»
این برای عروسی رسمی
ساج اودوم و کولت جونز
کولت خبر نداره. عروسی غافلگیرکننده است
اوه اوه
وقتی شما دو نفر رو صحنه همو میبوسین، واقعیه؟
دیویس!
دی، باید یه چیزی بهت بگم
من باهاش خوابیدم
چی؟ هیچوقت قصد نداشتم بهت آسیب بزنم
خداحافظ، اودالی
میدونم به کولت یه حسی داری
فقط اعتراف کن، لعنتی! اه!
باشه! اه! چی میخوای بگم؟
این دیگه چه کوفتیه؟ این عکسِ
دوستدختر جدیدت
اما انگار داره با ساج اودوم ازدواج میکنه
واسه یه بلیط قطار یه طرفه کافیه
راستی، ساج اودوم دنبالت میگشت
رابطه ما همهاش درباره تو بود
حتی این عروسی
متاسفم، لِت
همین الان بهت میگم
اون دختر همیشه یه رگه سرکشی داشت
و نمیدونم اون لعنتی از کجا پیداش شد
اما ببینیم بعدش چی میشه
ما نمیخوایم این کارو کنیم
مامان!
اما شما خودتون این گند رو زدین
به جای من منو بکشین. ایده من بود
باشه، پس
مطمئنم همین اطرافه
من از اعداد زوج خوشم نمیاد
شنیدی چی شد؟
خودتو جمع و جور کن
یک، دو، سه، چهار
پنج، شش، هفت، هشت
چه خبره؟ نه، ده، نه، هشت
هفت، شش، پنج، چهار، سه، دو
یک، دو، سه... حالت خوبه؟
لطفاً نکن
چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده
وای به حالم
اومم. بله، خانم
اوف، لباس!
نه، نه، نه. من لباس لازم دارم
چرا؟
بدون اونا خیلی خوب به نظر میای
چرا اینقدر ترسیدی، هان؟
ببین، ما شیکاگو رو ترکوندیم
اون آهنگ رو ترکوندیم. این تخت رو هم ترکوندیم
ریگو. اوم
عاشق اینم که چطور اسممو میگی
صبر کن، وایسا. چی، داری میری؟
آره. یه کارایی دارم
باید به جیمی سر بزنم
بفهمم چه خبره با های واتر و... ساج
اه، ساج. دقیقاً
گور بابای ساج!
ریگو، به این سادگی نیست
من شریک تجاریشم. تورشو من میگردونم
ناگفته نماند، من...
من باید برای همه چی، لعنتی، اوضاع رو جمع کنم
ببین، هر چقدر خواستی میتونی اینجا بمونی، باشه؟
نمیتونم اینجا بمونم. چرا؟
به جایی نیاز داری تا کاراتو ردیف کنی
آره، ولی نه اینجا
من... من به یه شروع تازه نیاز دارم
و اینجا گذشته منه، میدونی؟
خب، اِا
از رفتنت متنفرم ولی عاشق تماشای رفتنتم
بس کن از لیل وین دزدی نکن
چی؟ دختر، اون کَستور ترویه!
بهتره یه کم فیلم ببینی
خب! اینم از این!
وای، آل، وافل بلژیکی؟ دیگه نه!
درسته، فرنج تست هم داریم.
مافین انگلیسی، امم، قهوه ایتالیایی
و یه چیز کوچیک رو هم نگه داشتم
از آمستردام برای بعد.
ها؟
بوم!
آل، این همه چیه؟
قضیه این پرچمها و غذاها چیه؟
بهش میگن تم.
آره؟ تمش چیه؟ استعمارگرا؟
باید به اون فکر میکردم.
امم، نه.
ولی این اعلامیه منو یه کم عجیبتر میکنه.
من دارم «کلاهگیس و بالهای آل» رو میفروشم.
خوبه. چنده؟
هی، هیس!
خب، چنده؟
آل، بهتره که کلی پول باشه.
خب، در واقع اونقدر پول هست
که به همه اون کشورایی که گفتم سر بزنم.
داری به کی میفروشیش؟
آره.
یه پسری به اسم براندون.
سیاهپوسته؟
یه جورایی... امم، بژ.
نمیدونم چیه. نپرسیدم.
به کیف پولش نگاه کردم نه به رنگ پوستش.
پس سیاهپوست نیست؟
چه فرقی میکنه؟ پولداره.
آل، اگه قراره بفروشی،
حداقل بذار یه سیاهپوست باشه.
اون پول داره، خب؟
و کل قضیه همینه.
اون پول داره، و من خستهام.
خب، اگه من نباشم،
مشروبفروشیه.
مغازه موبایلفروشی،
یا... یا مغازه رینگفروشیه.
این محله داره تغییر میکنه.
تال، تو حرفی برای گفتن نداری در این مورد؟
مطمئنی که واقعاً آمادهای که بفروشی؟
جدی؟ آره.
بله، واقعاً هستم.
همه چرت و پرتها رو بذاریم کنار – ببخشید.
آره، هستم.
خب، چون من اونجا کار کردم و پاپی اشتباه نمیگه.
مثلاً، اون یه نهاده.
من حرفش رو در این مورد میفهمم.
مهمه.
خب، اون نهاد منه.
قطعاً.
فکر کنم ما فقط داریم اینو میگیم که،
وقتی چیزی رو میسازی که برای مردم اینقدر مهمه،
دیگه فقط مال تو نیست.
حق با توئه.
فقط مال من نیست.
مال براندونه.
آره. الان دیگه نهاد براندونه.
بعد از کاری که برام تو دادگاه کردی، بهت مدیونم.
ولی عادت نکن من برات قهوه بریزم، مرد.
اینجا کافه نیست.
و منم یه گارسون لعنتی نیستم.
دمت گرم.
مشکلی نیست.
امم، بابا.
باشه، ولش کن.
کی باعث شد انجامش بدی؟
چیکار کنم؟
شهادت بدی.
چی؟ حرف خندهداری زدم؟
اینکه فکر میکنی یکی منو مجبور به کاری کرده.
خب، منظورم اینه که معمولاً این چیزا اینجوری پیش میره،
مگه نه؟
میدونم چه حسی داره
که به خاطر یه چیزی زندانی بشی،
کاری که نکردی و بیدلیل.
امم. متوجه منظورم هستی؟
تو... ادامه بده، مرد.
مطمئنی؟ تو اوکی هستی، اوکی هستی. ادامه بده.
حرفی برای پس گرفتن نیست؟
نمیدونم.
از دید من، مرد، من که هریت تابمن نیستم.
ولی اگه بتونم یکی رو نجات بدم، این خودش یه کاریه.
میفهمی چی میگم؟
البته، یواشکی.
یه جورایی هم دهنکجی بود به اون دادستان عوضی.
اوه، خدا. گور باباش،
و اون لامایی که سوارش بود.
اون سعی کرد برام پاپوش درست کنه،
و تو رو هم.
میدونی، خیلی عجیبه.
مثل این میمونه که سفیدپوستا فقط بردهداری رو دوباره اسمگذاری کردن،
و اسمشو گذاشتن زندان.
و الان دو تا گزینهام ایناست:
یا برم زندان یا یه گوشه از این خیابونا جنازهام پخش بشه.
تا حالا سنت بارتس رفتی؟
سنت بارت کیه؟
امم، سنت بارتس... یه جزیره است.
آه.
آه، عجب. نگرانش نباش.
نگرانش نباش. باشه.
ممم، قرار بود نامزدمو ببرم...
ممم، دو هفته دیگه ولی خب...
خلاصه، من دو تا بلیط دارم.
و یه خونه که بری اونجا بمونی.
باشه، هیچکس اونجا دنبالت نمیاد.
کسی رو داری که بخوای با خودت ببری؟
نه. قبلاً آره.
بالاخره یه نفر رو پیدا کردم ولی نمیتونم...
اونو درگیر این همه مزخرفات خودم کنم، میدونی؟
ممم.
گاهی اوقات وقتی عاشق یکی هستی،
No comments yet. Be the first to leave one.