As primeras 200 linias.
ریچارد: این بار... یالا دیگه!
مسابقه میدیم تا یه رفیق قدیمی رو برای یه نمایش بزرگ آماده کنیم.
هیچکس جنبه بد الیور رو نمیبینه.
اون چیزی که میبینن، الیور دوستداشتنیه. باورم نمیشه
شما هیچوقت ریزهکاریها رو نمیخونی!
یه کار طولانی بازم به مشکل میخوره.
فکر کنم یه ترک پیدا کردم. این کار برات گرون تموم میشه.
خب، ترسناکه.
و این لحظه حقیقت برای آنتونیه.
چون داره تلاش میکنه یه راننده مسابقه واقعی بشه.
اگه بتونه لایسنس رو به دست بیاره، لایسنس میگیره.
قضیه قراره جدی بشه.
هنوز گل نکرده ولی داره پیش میره، اینو ازش قبول دارم.
روشنشون کن! بزن بریم!
من یه آرزوی دیرینه رو برآورده کردم.
این همهش مال شماست؟ همهش مال ماست.
من یه کسب و کار بازسازی ماشینهای کلاسیک راه انداختم.
با خانواده نابغه خودرو.
نیل، آنتونی و اندرو گرینهاوس.
بابا!
اما شده یه چاه ویل.
اوضاع خیلی بده... و اگه زودتر سر به سر نشیم
ده؟ ولی بودجه که ده بود!
ممکنه ورشکست شیم. اصلاً خوب پیش نمیره.
واسه همین یه سری نقشههای جاهطلبانه جدید دارم.
به باشگاه خودتون خوش اومدید.
باید حسابی پیشرفت کنیم و بریم بالا.
حتی میریم مسابقه تا ماشینهایی پیدا کنیم که به کمک ما نیاز دارن.
الان وقتش نیست که بهش کارت ویزیت بدیم.
مصممم که این وسواس تمام عمرمو...
یالا، ماشین کوچولو! ...به یه کسب و کار پر رونق تبدیل کنم.
روشن میشه؟ نه.
این ایده خوبیه؟
یه چیزی یاد گرفتم.
خوبه که بتونیم کارمونو نشون بدیم.
تا نشون بدیم تو کارگاه چیکار میتونیم بکنیم.
ولی وقتی ماشین رو تموم میکنیم، برمیگرده پیش صاحبش.
و ما هیچی نداریم، پس یه ماشین نمایشی لازم داریم.
و یه فکری به سرم زده.
یه چیز شیک نمیخوام چون خیلی وقت میبره.
و باید یه چیزی باشه که بتونیم سریع و ارزون...
تبدیلش کنیم به یه چیز فوقالعاده و اینجاست!
ببینید، این الیوره.
درست کردنش پول زیادی نمیبره.
آره، یکم خاکیه.
راستش، از وقتی کارگاه رو افتتاح کردیم ازش استفاده نکردم.
و بعضی از اینا...
یعنی، مشکلاتی داره ولی یه کار بازسازی بزرگ نیست.
میتونیم با هزینه نسبتاً کمی بهترش کنیم.
اوه، چقدر خاکیه. من... آره، به این نیاز ندارم.
بله، از دیدنت خوشحالم.
دیدید؟
اُپل کادت مدل ۱۹۶۳ من، الیور،
یه بار منو از سرتاسر آفریقا رد کرد،
تو یه برنامه تلویزیونی معروف.
امیدوارم شهرتش بتونه بچهها رو متقاعد کنه که این ایده خوبیه.
یه جگوار XK120 قدیمی دارم که قطعاتش جدا شده و میتونیم فوقالعادش کنیم،
ولی حدود ۱۵۰ هزار پوند هزینه ساعت کاری کارگاه میشه.
این یکی رو که از قبل دارم، و به محض اینکه یکی تو نمایشگاه ببینتش...
صبر کن ببینم، این همون ماشین زرده کوچیکه هامونده؟
آره، خودشه.
به عنوان یه ماشین نمایشگاهی، میخوام الیور تا جای ممکن فابریک باشه.
و در حال حاضر رنگش اشتباهه.
ساختارش سالمه.
میتونیم فقط یه رنگکاری درست و حسابی سریع بهش بزنیم و...
خب، جلب توجه میکنه، مگه نه؟
نه نه. بیا دیگه الیور.
فکر کنم ما...
اوه، داریم میمیریم.
ای داد بیداد. ولی نگاه کن، نگاه کن، نگاه کن.
اون... میبینی، این دیگه همون الیوره.
اوه نه، خراب کردیم ولی ببین کجا گیر افتادیم.
هلش میدم ته این ردیف ماشینا.
و میتونه وانمود کنه که فروشیه.
لعنتی!
این یه کم ناجوره.
تو راه خراب کردم تا قانعشون کنم که این یه چیز خوبیه...
آره، کنایهآمیزه، مگه نه؟
میبینی؟ این همون اصالت و شخصیت خودشه.
این فسقلی بامزه!
خب.
الو؟
Right, I'll grab some kit I'll come and have a INDISTINCT
باشه. الان میام اونجا. وایسا.
این ماشین حرف نداره!
فقط یه دست رنگ میخواد و آمادهست.
امروز داریم چیکار میکنیم؟ اوه، داریم ریچاردو نجات میدیم.
کنار جاده گیر کرده و کلی آدم دورش جمع شدن.
"اوه، ریچارد میشه امضاتونو داشته باشم؟"
آروم باش، بخند!
پس مردم اون ماشین کوچولو رو میشناسن؟ آره، الیور.
آره، ناپدریم قبلاً گفته بود.
اون الیوره. بفرمایید.
وایسا. اوه، اون با نمایندگیه.
میندازتش تو حیاط نمایشگاه! (میخنده)
سلام آقا. قسطی هم کار میکنید؟
جداً، بیا ببین.
داخلش رو نگاه کردم، همهش خورده شده بود.
و فکر نمیکنم جرقهاش قوی باشه. نه، نیست.
ارتقای سیستم جرقه الکترونیکی...
داری چیکار میکنی، اینو میرونی؟
...بود؟ نه، یه فکری به سرم زده.
ما یه ماشین نیاز داریم که به مردم نشون بدیم چیکار میتونیم بکنیم، یه ماشینی که جلب توجه کنه.
قضیه اینه که این ماشین کوچولوی دوستداشتنیه.
ولی رنگش اشتباهه. نه، کاملاً حق با توئه.
این رنگش نیست که وقتی توی آفریقا میروندمش.
اون یه زرد کرمیتری بود تا این.
که یکم زیادی لیموییه. آره، آره.
میتونیم سریع اینو رنگ کنیم.
به نظرم ایده خوبیه. باشه.
فکر میکنی الان روشن میشه؟ نمیدونم.
آمادهای؟
مشکل از همون بود. سیستم جرقه آنالوگ قدیمی.
توی مغازه میبینمت. سلبریتی داره میاد!
اوه، رفیق، یه فضای بزرگ میذارم نگران نباش.
ما رفتیم.
کار یه مکانیک هیچوقت تمومی نداره.
ببین کی اینجاست.
آه!
خب، حالا باید بقیه رو هم به این ایده راضی کنم.
اولیور. میدونم.
پس داری تمیز و مرتب نگهش میداری؟
آره، یکم خاک گرفته، ولی...
من، من اونو برای یه دلیلی آوردم.
آره؟ هان! مشکل اینه که وقتی یه ماشین رو تموم میکنیم...
مشتری اونو پس میگیره، پس ما به یه ماشین نمایشی نیاز داریم.
خب، همه اولیور رو میشناسن. همین دیگه.
رنگش رو همون رنگی کنین که وقتی توی آفریقا میروندمش.
که یه زرد کرمیتری بود، ولی میتونیم پیداش کنیم.
بدنه در اصل صاف و سالمه.
رینگهای فولادی با قالپاق باعث میشه اصیلتر به نظر بیاد.
و فضای داخلیش اونقدرها هم بد نیست.
اون صندلیا هیچ پارگیای ندارن.
نه، صندلیا خوبن، تمیز میشن. یه تمیزکاری میخواد.
خب، این پیشنهاده. نظرتون چیه؟
این یکی دیگه عجله و ضربالاجل نداره؟ نه؟
خوبه. ایده فوقالعادهایه.
چند تا گاراژ دلشون نمیخواد اونو دست بگیرن؟
اگه ما هر گاراژ دیگهای بودیم... میپریدن روش.
خب، انجامش میدیم. پس دست به کار شین.
تا حالا توی تمام عمرم هیچ ایدهای به این خوبی مورد استقبال قرار نگرفته بود.
شوکه شدم. عجیبه.
قضیه اینه که همیشه یه چیزی پشت کارهای اونه.
این حس به آدم دست میده که این داره به یه جایی میرسه.
در حالی که اندرو و انت روی بعضی از کارهای پولی ما تمرکز میکنن...
نیل و من میریم سراغ اولیور.
این رنگشه. ها؟
رنگش همین بود.
نگاه کن. تفاوت رو ببین.
و اون اولیوره. اون رنگیه که من میخوام. آره.
از بین همه ماشینها، اونی که بیشتر از همه دلم میخواد روش کار کنم، همینه.
این یه ماشین معمولی نیست.
ما با هم یه ماجراجویی داشتیم.
توی یه زمان واقعاً مهم از زندگیم.
"تاپ گیر" تازه داشت به یه برنامه تلویزیونی بینالمللی تبدیل میشد.
دو تا دخترام کوچیک بودن، خیلی، خیلی کوچیک.
من یه آدم دیگه بودم.
یه زمان دیگه.
بردن اولیور به نمایشگاههای ماشین یه راهه...
برای ایجاد کسبوکار جدید برای "کاگ".
یه راه دیگه هم اینه که برنامهمون اینه بریم توی مسابقات ماشینهای کلاسیک.
و امروز، امیدوارم بتونیم یه قدم مهم به سمت هدفمون برداریم.
"کوچکترین چرخدنده" داره وارد مسابقه میشه، داره اتفاق میافته.
ماشین رو داریم.
تو نوع مسابقهای که ما میخوایم شرکت کنیم، معمولاً دو تا راننده دارین.
یکی راننده حرفهایه و من قبلاً اون رو جور کردم.
ایشون کسیه که قبلاً باهاش کار کردم.
ممکنه بشناسیدش.
اون یکی معمولاً کسی از خود تیمه، معمولاً یه مکانیک.
چون وظیفه اونها اینه که همون روز اول با ماشین برن توی پیست.
دورهای اول رو بزنن، تستش کنن و مطمئن بشن که کار میکنه.
و اونو تو موقعیت خوبی قرار بدن تا تحویل راننده حرفهای بدن.
این یه مسئولیت بزرگه و از بین بچههای ما اون روز...
وقتی توی پیست کارتینگ مسابقه میدادیم، آنتونی از خودش استعداد نشون داد.
امروز قراره ببینیم اون استعداد نتیجه میده...
توی یه پیست مسابقه واقعی و با یه ماشین مسابقهای واقعی.
و قراره راننده مسابقهای اصلیمون رو هم ملاقات کنه.
میرم و میارمش.
امیدوارم آماده باشه.
اینو ازت نپرسیدم، شاید باید میپرسیدم...
قبلاً توی پیست واقعی رانندگی کردی، نه اینکه...
فرق با کارتینگ؟ نه.
برای تماشای موتور اسپرت به پیست رفتم، ولی هیچوقت...
واقعاً، از لحاظ فیزیکی توی یه پیست واقعی نبودم.
ولی میدونم که خیلی از این مسئولیت بعدش میفته گردن تو.
آره، دارم حسش میکنم.
این مثل رویای بچگیه. آره، همه چی اینجاست، رفیق.
ما یه پیست مسابقه داریم، یه ماشین داریم و یه راننده مسابقه.
ابی، سلام! سلام.
ممنون که این کار رو کردی. با آنتونی آشنا میشی؟
شاگرد؟ آنتونی، ایشون یه راننده مسابقهایه.
آره، از دیدنت خوشبختم. ازش یه راننده بساز.
اگه بخوام دنبال یه راننده مسابقهای عالی بگردم...
باید کسی باشه که نترس باشه، ظرافت داشته باشه.
واقعاً بتونه به ماشین مسابقه گوش بده و حسش کنه.
و کسی که خیلی خیلی از نظر بدنی آماده باشه.
راستش، خودم قراره اونجا باشم.
با یه راننده حرفهای مسابقه، تو یه ماشین درست و حسابی.
راستش رو بخوای، یه کم دارم استرس میگیرم.
ایناهاش، رفت!
No comments yet. Be the first to leave one.