As primeras 200 linias.
من برای عشق آمادهام
بزن بریم. پرتابش کن بالا. باشه
ببخشید. خوبی
خب، بریم غذا بخوریم. هورا!
تازه با نامزدم اومدیم خونهی مشترک. هیجانزدهام
عاشق وقت گذروندن با نیکم، برای همین خیلی نگران نیستم
یعنی، من عاشق همهی چیزای نیکم
قراره خوش بگذره!
آخرین باری که با کسی زندگی کردی کی بود؟
حدود سه سال و نیم پیش
خیلی وقت شده
احساس میکنم با این همه وقت گذروندن، یکم بیشتر همدیگه رو شناختیم
آره، شناختیم. یه چیزایی یاد گرفتیم... میدونم که من احساساتیام
اشکالی نداره. من به همه چی خیلی شور و اشتیاق دارم
من عاشقتم. آره
درسته. و من خیلی بهت اهمیت میدم
خب، ممنونم
من... واقعاً بهم برخورد
البته، وقتی سعی میکنی چیزایی رو بهم نسبت بدی که من نگفتم
میدونم. واقعاً متاسفم. دیگه تکرار نمیشه
واقعاً دیگه نباید تکرار بشه، چون این از اون کاراییه که
من دارم سعی میکنم از این کوه بالا برم و به قلهای که تو هستی برسم
و اون کار تو مثل یه لگد محکم بود که منو از کنار کوه پرت کرد پایین
ولی من میخوام اونجا باهات باشم
من همیشه برای تو میجنگم. من فقط، خب
صادقانه بگم نیک، من هیچوقت هیچکس رو مثل تو دوست نداشتم
اوممم. خیلی دوستت دارم
یعنی، من عاشقتم. نمیتونم برای ازدواج باهات صبر کنم
من با این موافقم
من فقط یه لحظه لازم داشتم تا حالم خوب بشه
اینکه من کاملاً متعهدم، و تو هم داری بهش میرسی
میدونم
دارم یه زندگی با تو رو تصور میکنم. خیلی خوبه
منم دارم یه زندگی با تو رو تصور میکنم. صد در صد. میدونم
اینکه تو کاملاً متعهد به منی، یه چیز قشنگه
و من اینو دوست دارم و ازش ممنونم. آره
نمیذارم شکهام بهم غلبه کنن
متاسفم که گذاشتم شک و مثلاً، دیوونهبازیهام
میفهمی چی میگم؟ من این دیوونهبازی رو میخوام. این یه چیز خوبه
واسه همین تو رو انتخاب کردم. اون هست
واسه همین تو منو انتخاب کردی
من در بدترین حالتت هم دوستت دارم
من کاملاً عاشق اینم که دارم عاشقت میشم
اینکه تو نامزد منی، باهات قرار میذارم
هیچوقت نمیخوام قرار گذاشتن با تو رو تموم کنم، حتی بعد از عروسی و همه چی
و این قشنگه، ولی من هر روز بیشتر دربارهات یاد گرفتم
من اینو میپذیرم و فقط میخوام بخاطرش بیشتر دوستت داشته باشم
دوستت دارم. منم دوستت دارم
من تا تهش برای دوست داشتنت میرم
میدونی که من در بدترین حالتت هم دوستت دارم
هیچی جلودارمون نیست
ما داریم راه خودمونو میریم. صدای خودمونو میسازیم
بیا بیرون بازی کنیم
خونوادم دارن میان شهر. خیلی هیجانانگیزه!
میدونم! خیلی ذوق دارم. کل خونواده!
فکر کنم خیلی خوب باهاشون کنار بیای
من خیلی هیجانزدهام
فکر میکنی خونوادهات درمورد من چی فکر کنن؟
مثلاً بگن: «واای خدای من، مدیسون. چقدر برات ذوق داریم!»
احساس میکنم وقتی بهشون زنگ زدیم، خیلی نسبت به
آره! همینو دارم میگم. آره
فقط از همون لحظاتی که باهاشون داشتیم. آره!
نه، اونا، یعنی، فوقالعاده هیجانزده بودن!
یعنی، همینو دارم میگم. اونا اینقدررر هیجانزده بودن!
نمیتونم باور کنم، یعنی، تو...
فقط همینجوری بود که، «وای خدای من.»
فکر نمیکنم هیچوقت کسی رو به خونوادم معرفی کرده باشم
اصلاً؟
فکر نمیکنم
جالبه
این خوبه یا بده؟ چی؟ آخه من نمیگم
من باید روابط خودمو خوب بشناسم قبل از اینکه به خونوادم دربارهشون بگم
این اصلاً نمیترسوندت؟ نمیترسوندت؟
داری یه کم منو میترسونی الان!
باشه، ولی تو اصلاً هیچ تردیدی نداری؟
یعنی، احتمالا داری، ولی... معلومه که دارم، جو!
نشون نمیدی. اصلاً نشون نمیدی
هیچ نگرانی روی صورتت نمیبینم یا... میخوای نگران باشم؟
نه. خب، باعث میشد یه کم انسانیتر به نظر بیاد، انگار که، من...
این حس رو میداد که «وای لعنتی، ما با هم تو این قضیه هستیم.»
احساس میکنم من اینو بهت گفتم
چند بار گفتم «این واقعاً دیوونهکنندهاس»؟
درسته. آره. فقط این حس رو میده که
انگار من زیادی از تو مطمئنم؟ تو خیلی مطمئنی!
که احتمالا چیز خوبیه. آااه...
ولی یه کمش منو میترسونه
وقتی برای این ثبتنام کردم، میدونستم وارد چی دارم میشم
درسته. درسته. میدونستم
درسته. میخواستم فرد ایدهآلمو پیدا کنم
پس از این بابت، من نمیترسم
چون فکر میکردم دارم اونو پیدا میکنم. باشه. باشه
روزمره نه
در روزمره، گاهی اوقات تردید دارم. البته، جو
آره، وقتی میبینم خودتو میبندی. به نظر میاد هیچوقت اونو به زبون نمیاری
وقتی میبینم کاملاً از من فاصله میگیری
آره، جو. یه کارایی میکنی که
که باعث میشه یه جورایی مکث کنم
احساس میکنم این... ولی خیلی هم بد نیست
ما لحظات خیلی خوبی داریم که واقعاً حس خیلی خوبی میدن
که من میگم، «واو. یعنی، آره، جو صد در صد تو این رابطهاس.»
و بعدش من صد در صد تو این رابطهام.
ولی واقعاً سخته. این...
حس میکنی این واقعاً سخت گذشته؟
نه، اون رو نمیگم. دارم میگم گرداب احساسات...
آره، برای منم واقعاً سخته! آره. باشه. آره.
ولی حس میکنم داری از چیزی که هست منفیترش میکنی.
نه، اینطور نیست. نه اینطور نیست. حس میکنم...
من خیلی خوش گذروندم و با تو خیلی خوبه.
آره. حس میکنم همینطوره. متاسفم. الان اینطوریام که "چی؟"
منظورم این نبود اینطور بگم. لعنتی!
فقط میخواستم بگم ببخشید که زیادی بهت علاقهمندم.
نه! عمراً! ببخشید که ازت هیجانزدهام.
الان این حس رو دارم. فقط...
این... این واقعاً سخته!
اینطور نیست؟ نه؟ مثلاً، خوش میگذره...
هرچی بیشتر ازت حرف میشنوم بیشتر سخت میشه، آره.
باشه، باشه فقط هرچی بیشتر چیزای مزخرفی دارم؟
آره، تقریباً. باشه.
مثلاً، همه چی که نباید عالی و بدون مشکل باشه.
من فکر نمیکنم همهاش آفتابیه! فکر میکنی من گل و بلبلم؟
میخوام یه چیزی بشنوم. میخوام بشنوم که مثلاً، "آره، این..."
من بارها گفتم این دیوونهکنندهست! چند بار بهت گفتم؟
و گفتم، "این واقعاً دیوونهکنندهست"؟ آره، "دیوونه" یعنی...
باید احتیاط کنم؟ نه!
بیشتر آدما خوشبینی میخوان. نه.
ببخشید من آدم منفیبافی نیستم. نه.
اصلاً چی از من میخوای؟
من فقط میخوام تو حس کنی، مثلاً تو این حرفا رو به من نزدی.
میخوام تو حسی رو داشته باشی که من دارم. من واقعا ازت هیجانزدهام.
این حس منه! آره، باشه، آره.
میخوام حس کنم تو واقعاً هیجانزدهای!
باشه. من خیلی هیجانزدهام. آره، ولی... لعنتی!
فکر کردم داریم این کارو با هم انجام میدیم.
فکر کردم داریم با تمام قوا جلو میریم. آره، من فقط یه خورده...
داریم. میخوام این رو حل کنم. حس میکنم باید یه آدم منفیباف باشم.
نه. دوست دارم در موردش حرف بزنیم. تو میخوای من ناراحت باشم؟
همین کارو داریم میکنیم! میدونم، ولی...
و من دارم جواب میدم. ولی بدون اینکه انگار...
انگار آخر دنیاست.
منظورم این نبود.
منظورم این نبود. منظورم این نبود. وای خدای من!
اوم...
نمیدونم. فقط فکر میکنم...
آره، خوبه. باشه؟ خوبه؟
نه، درد داره. خوب نیست. آره، درد داره.
مثلاً، چرا پیشنهاد ازدواج دادی؟
چرا باید پیشنهاد ازدواج بدم؟ من تو غرفهها واقعاً عاشقت شدم!
میدونم، ولی اذیتت میکنه که من ازت هیجانزدهام.
اون واقعاً آزارم میده! نه!
تو میخوای من در مورد این بیشتر واقعاً ناراحت باشم یا چیزی شبیه به این، و من نیستم!
من فقط میخوام بتونم در موردش یه چیزی بگم.
میتونی! باشه، ولی بدون...
تو ناراحتی که من به اندازه تو ناراحت نیستم. من ناراحت نیستم. اصلاً ناراحت نیستم!
من فقط میخوام این رو بگم. من به کسی نیاز دارم که داره این کارو میکنه.
دارم انجامش میدم.
من فقط میخوام حسام رو در طولش بهت بگم.
گفتی. همین کارو داریم میکنیم.
و داره یه جور خاصی برداشت میشه. ولی نه اونطوری که باید.
احساسات منم داره یه جور خاصی برداشت میشه، جو.
متاسفم. فکر کنم باید همه چیز رو تو خودم نگه دارم.
خب، این واقعا خیلی عالیه، جو.
چون اون موقع که ازم خواستی باهات ازدواج کنم...
من گفتم آره و واقعاً منظورم بود.
این آزمایش واقعاً عادی نیست!
این واقعاً عادی نیست. تو میدونستی برای چی ثبتنام کردی!
این برای آدماییه که به ازدواج فکر میکنن.
فکر میکنی من به ازدواج فکر نمیکنم؟
الان؟ نه. باشه، باشه.
راستش، نه. آره، باشه. باشه.
مثلاً، چرا این کوفتی رو پوشیدم؟ کیف لعنتیم کجاست؟
حس میکنم یه احمق تمامعیارم.
با یه حلقه تو دستم نشستم و ازت هیجانزدهام.
خب، فکر کنم فعلاً اونو باید بذاریم کنار.
چون الان نمیدونم چه حسی داشته باشم.
الان حس یه احمق تمامعیارم. تو که...
این باعث میشه دیگه هیچوقت نخوام احساساتم رو بهت بگم.
فقط همه این مزخرفات رو تو خودم نگه میدارم. چون... وای خدای من!
همه احساساتم رو تو خودم نگه میدارم چون نمیتونم بهت بگم.
چون تو حس یه احمق رو خواهی داشت. این کارو نکن. این قضیه رو برنگردون.
جدی میگی، جو؟ جدی، بس کن. باشه؟
بهم بگو که میشنوی.
این الان واقعا مزخرفه.
سعی کردم ولش کنم.
مثل هر دروغی که اون تا حالا گفته فریادش میزنم.
تو برمیگردونیش، من برش میدارم، کاش میتونستم هماهنگ بشم.
طبقه بالا؟ بالا؟ نه.
به کلبه درویشی ما خوش اومدی.
خوبه!
محقره، درسته؟ آره.
یخچال من. چی؟
جردن، تو هیچ غذایی نداری! غذا میخوری؟
آره. بیرون غذا میخورم.
تو خیلی تمیزی، که من دوستش دارم.
چیز زیادی برای دیدن نیست. من با تلویزیون روشن هم میخوابم.
آره. ما اون کارو نمیکنیم.
اینجوری که نمیشه دو نفر باشیم. نه.
با مشاور املاکم تماس گرفتم.
چند تا خونه رو بررسی میکنیم که شاید...
یکم برای هر سه تامون مناسبتر باشه.
ولی منظورم اینه که، این خوبه.
No comments yet. Be the first to leave one.