As primeras 200 linias.
لطفاً هانیبال بورِس رو به صحنه دعوت کنید!
چه خبر مینیاپولیس؟
ممنون.
ممنون، مینیاپولیس!
آره!
آره.
خیلیها ازم میپرسیدن که چرا دارم برنامهام رو تو مینیاپولیس ضبط میکنم؟
چرا؟
حتی مردم همین مینیاپولیس هم میگفتن: "چرا داری این کارو میکنی؟"
"چرا داری این کارو میکنی؟" و خب، چون که...
بقیه کشور اینو نمیدونن، اما کمدینهایی که تور میرن...
مینیاپولیس رو میشناسن و میدونن
که یکی از بهترین شهرا برای اجرای کمدیه.
میدونی؟ همینجوری میگم.
و خب، تازه...
چهار سال پیش اینجا یه سکس سه نفره داشتم، و خب...
با هر بار اومدنم دنبال اون لحظهام...
هر بار که برمیگردم، دنبال اون لحظهام.
باید یه چیزی بهتون بگم. یه چیزی هست که باید بهتون بگم.
اینا عینکهای فیکن.
من دیگه نمیزنم... من عمل کردم... اینا عینک فیکن.
این عینکا رو فقط برای این میزنم که شما راحت باشین،
چون تو تلویزیون اینجوریم. با عینک.
ولی دیگه عینک نمیزنم. لیزیک کردم.
نگاه کنید، اینا فیکن. ببینید.
عینک فیکه.
این کارم میکنم. به اینم نیاز ندارم.
عمل لیزیک چشم انجام دادم.
عمل لیزیک، دید کامل.
لعنتی بینقص...
هی، اینجوری تشویقم نکنید انگار یه قرعهکشی بردم یا یه گوهی خوردم.
پولش رو کامل پرداخت کردم.
اینا که چشمهای کیکاستارتر نیست.
یه بار کشیدم کارت رو، کار تموم شد.
لیزیک هیچ عیب و ایرادی نداره.
به جز این که بدون عینکم،
یه جورایی شبیه میلهاوسِ سیمپسونها میشم
وقتی بدون عینک بود.
چشمهای خیلی ریز، و شیطونی دارم.
ولی به جز این، همه چی آرومه.
همه جور چیزی رو میبینم که قبلاً نمیتونستم ببینم.
حتی با عینکم هم، جزئیات رو از دست میدادم.
مثلاً، آقا، شما اون بالا، اون تهِ سالن،
وسط، با این لیزیک چشمم...
میبینم که...
واقعاً یه تیکه آشغالی.
و من قبلاً نمیتونستم اینجور چیزا رو ببینم.
نمیتونستم اینجور شوخیهای احمقانه آسون هم بکنم.
ولی تازگیا همهاش دارم از اینا میگم و مردمم عاشقشن.
وقتی لیزیک میکنی باید یه رضایتنامه امضا کنی.
همینجوری نمیشه انجامش داد.
من یه رضایتنامه امضا کردم که میگفت اگه به خاطر جراحی کور بشم،
اونا فقط میتونن بگن "متاسفیم"، و دیگه هیچی.
یه برگه امضا کردم که توش نوشته بود اگه به خاطر جراحی کور بشم،
اونا فقط میتونن بگن "اشتباه از ما بود،"
و یه عصا، یه عینک آفتابی و چند تا سیدی جاز بهم بدن.
و بعدم منو به حال خودم، تنها و کور بفرستن بره.
و خوشحالم که کور نشدم. واقعاً خوشحالم... که کور نشدم.
خیلی مسخره میشد اگه کور میشدم
در تلاش برای داشتن دید کامل.
نمیخوام کور بشم. من ۳۲ سالمه، یه پسر جوونم.
هنوز خیلی چیزا هست که میخوام ببینم.
مثلاً، فیلم «نگهبانان کهکشان» رو برای دنبالهدار شدن ساختن.
قطعاً میخوام اون رو ببینم.
نمیخوام به اون فیلم به عنوان یه آدم کور برم.
با اینکه دیالوگهاش احتمالاً خفن باشن،
بازم بابت سهبعدی و از این جور چیزا پول ازم میگیرن، چون خیلی خسیسن.
شرکتها، اونا بدن. اهمیتی به کورها نمیدن.
نمیخوام برگردم به خیالپردازی کردن و جق زدن.
آماده اون نیستم.
همینطور، نمیخوام این انتقال سخت رو داشته باشم
که یه کمدین تازه کور شده باشم.
با اینکه فروش بلیطهام احتمالاً سر به فلک میکشید
به خاطر عامل کنجکاوی.
"وایسا، یعنی داری میگی اون کور نبود، حالا کوره،"
و داره استندآپ کمدی میکنه؟
باشه، میرم ببینمش! باشه، علاقهمند شدم!
کجا داره اجرا میکنه؟
یازده اجرا تو ورزشگاه تارگت فیلد؟ پشمام!
"آره، دیوونه کنندهاس. دارن بازیهای «تویینز» رو جابجا میکنن تا اون بتونه اجرا کنه."
مردم میان اجرا و شاکی میشن...
چون همه جکهای کوریم چرت و پرت میشه. شوخیهای خوبی نمیشه.
میشه یه مشت چرت و پرت مزخرف که من ساخته بودم
تا این هیولای طرفدارای رو به رشدم رو سیر کنم.
فقط جکهای مزخرف، مثلاً، "امم..."
تا حالا بوی... امم... رو حس کردی؟
خلاصه، تو نونوایی بودم.
حالا "حمله حسی" اینه دیگه.
خب، آره، چند وقت پیش، داشتم به یه جور گچکاری دست میزدم.
حداقل فکر کنم گچکاری بود.
اه، بابا. نمیدونم، من کورم.
حالا بریم. دیگه چی؟
شماها اهل کجایین؟ نه، شماها رو میگم.
نمیدونم الان دارم با کی حرف میزنم. فقط دارم خوش میگذرونم.
مینیاپولیس! تارگت فیلد، وای خدا!
میدونستید که...
یه توطئه اینترنتی در جریانه
که میگه استیوی واندر واقعاً نابینا نیست.
حالا...
من فکر میکنم استیوی واندر نابیناست، فقط به نظرم خندهدار میشه اگه نباشه.
به نظرم خندهدار میشه اگه استیوی واندر، یهو از ناکجاآباد،
با اپرا مصاحبه کنه و بگه: "اپرا..."
"من هیچوقت نگفتم کورم.
من فقط دوست دارم همیشه این کارا رو بکنم. همین.
این کارو دوست دارم. عینک آفتابی زدن رو دوست دارم.
و دوست دارم با دوستام آهنگ بخونم. همین."
من فکر میکنم استیوی واندر نابیناست. فقط به نظرم خندهدار میشه اگه نباشه.
و اگه استیوی واندر بیاد و بگه که میتونه ببینه...
به همه بچههای دیگه که ادای نابینا بودن درمیارن،
جرئت میداد تا اونام همین کارو بکنن.
من فکر میکنم استیوی واندر نابیناست،
ولی برای یه آدم نابینا، کارهای عجیبی میکنه.
میره بازیهای NBA و کنار زمین میشینه.
کنار زمین چیکار میکنی؟
واقعاً بوی رقابت رو دوست داری؟
چرا اونجایی، استیوی؟
اصلاً چطور بسکتبال رو برای یه نابینا توضیح میدی؟
"هی استیوی، ریکی روبیو الان توپ رو گذاشت تو سبد."
"باشه، باحال.
لیآپ چیه؟"
"اوه، وقتیه که توپو از تخته به سمت بالا میندازی،
و از حلقه تور رد میشه."
"باشه، باحال. تخته چیه؟ حلقه چیه؟ تور چیه؟
ریکی روبیو کیه؟ تو کی هستی؟ و الان تو چه شهری هستم؟
من تا حالا بوی این شهر رو حس نکردم. سیری، الان تو چه شهری هستم؟
سیری... موقعیت مکانی، لطفاً."
میدونم اون شوخی یه کم تند به نظر میرسه.
ولی ایرادی نداره.
من میتونم اون بخش رو اجرا کنم، چون یکی از بهترین دوستام...
همجنسگراست، پس...
میتونی در مورد هرچیزی که بخوای حرف بزنی.
من ۳۲ سالمه... ۳۲ ساله. سن بیمعنیایه، ۳۲.
یه سن مسخره و بیمعنی.
سی سالگی یه معنی داره.
سی سالگی یه نقطه عطفه، ارزش جشن گرفتن رو داره.
من جشن نمیگیرم...
دوستم سی ساله میشه... "بیاین جشن تولد ۳۲ سالگی من!"
نه، با یه نفر برو شام بخور و بعدشم برو بخواب.
من نمیآم...
من به جشن تولد ۳۲ سالگیات نمیآم.
برو شام بخور. برو بخواب، بازنده.
سی و یک...
بیمعنیه.
حداقل وقتی ۳۱ سالته، هنوز روزهایی توی تقویم هست
که با سنت جور درمیاد.
پس اگه ۳۱ سالته، میتونی حرفای مسخره بزنی.
"من ۳۱ سالمه! امروز ۳۱امه!" میتونی از این حرفای مسخره بزنی.
شاید نباید بکنی، ولی اگه بخوای میتونی.
ولی ۳۲ سالگی نماد پایان اون دوره است.
و یه چیزی که من تو ۳۲ سالگی دوست ندارم انجام بدم...
اینه که برای ورود به بارها، کارت شناسایی نشون بدم.
چون احساس میکنم...
معلومه که ۲۰ ساله نیستم.
راههای آسونتری از نشون دادن کارت شناسایی وجود داره.
به نظرم، اگه باهام حرف بزنی و منم جواب بدم، فکر کنم متوجه میشی.
"هی، چطوری؟ اوضاع چطوره؟" "من خوبم، تو چطوری؟"
"باشه، بیا تو."
"یه لحظه صبر کن، کارت شناساییاش رو چک کردی؟" "نه، فقط دو ثانیه باهاش حرف زدم.
اینجوری وقت همه رو هم خریدم."
من دوست ندارم کارت شناسایی نشون بدم.
"کارت شناسایی، لطفاً؟" "کارت شناسایی میخوای؟
چطوره به چشمام نگاه کنی؟
اصلاً به نظرت روح یه ۲۰ ساله رو دارم؟
این همه تلخی و کوفت و زهرمار رو تو چشمام نمیبینی؟"
"کارت شناسایی، لطفاً؟" "کارت شناسایی میخوای؟
چطوره به بدنم نگاه کنی؟
اصلاً به نظرت متابولیسم یه ۲۰ ساله رو دارم؟
من دیگه متابولیسم ندارم. همه چی فقط میمونه."
همچنین...
یه موقعیتهای خاصی هست که نمیخوام کارت شناسایی نشون بدم.
موقعیتهای خاصی.
یه بار، من و چند تا از دوستام تو فرودگاه مینیاپولیس ترانزیت داشتیم.
حدود ساعت ۱۱ صبح یه یکشنبه بود.
و ما یه صبحونه سفارش دادیم.
و من گفتم: "هی، بیاین چند تا بلادی مری بگیریم برای میز."
و گارسون گفت: "اوه، بلادی مری؟ کارت شناسایی، لطفاً؟"
"اوه، کارت شناسایی لازم داری؟
کارت شناسایی میخوای چون اینا چیزاییه که بچهها این روزا سراغش میرن؟
کی میدونست این بچهها میان فرودگاه
و با بلادی مری و میموزا مست و پاتیل میشن؟
این نوجوونا با برانچهای وحشیانهشون تو فرودگاه از کنترل خارج شدن.
آخه این قطعاً...
کاریه که من وقتی تو شیکاگو بزرگ میشدم انجام میدادم.
من و رفیقام، هر یکشنبه، میرفتیم فرودگاه اوهر.
ارزونترین بلیط یکطرفه هواپیما که پیدا میکردیم رو میخریدیم،
و میموزا و بلادی مری مینوشیدیم،
و حسابی فریتاتا میخوردیم.
وای، چه برانچهای باحالی بود! آخ که نگو!
درباره هرچیزی حرف میزدیم. از دخترا و ورزش و معلمامون!
وای، چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده!
آخ، بچههای برانچ دوران دبیرستانم! وای، چقدر دلم براشون تنگ شده!
آه، کاش دوباره بچه میشدم!
بفرمایید اینم کارتم، خانم. یالا دیگه، بریم!
تابستون پارسال، وسط یه تور، کارت شناساییم رو گم کردم.
که واقعاً افتضاح بود.
اما چیزی که فهمیدم این بود که بدون کارت شناسایی هم میشه پرواز داخلی داشت.
که خب منطقی هم هست.
عجیب میشد اگه میرفتی فرودگاه و اونا میگفتن،
«اوه، ببخشید، کارت شناسایی ندارید؟ آها...
متاسفم که میگم، ولی...
No comments yet. Be the first to leave one.