As primeras 200 linias.
آنچه در «ژاکت زردها» گذشت
هیچکس هیچ حقی درمورد بچهم نداره
اگه به احدی چیزی بگی
میکشمت
...ببین، راجع به اتفاق امروز - من بهت صدمه زدم -
داری باهاش ارتباط میگیری اینه که مهمه
مسئله اینه که یکی دیگه اینجا هست که بهش نزدیکتره
سلام شانا
وایسا ببینم. من رو آوردی اینجا للگی؟
یه جورهایی. سر لاتی رو گرم کن
نذار باهم صحبت کنن
میستی
باورم نمیشه شانا اجازه داده
با این وضعت خودت تا خونه پشت رول بشینی
...ولی باز هم این به اصطلاح دوستهات
دیگه اینقدر به دوستهام تیکه ننداز
گمشو، برو
...میستی
من... سرطان دارم
راستش ما دیشب بهترین غذای عمرمون رو اینجا خوردیم
موقع رفتن یادمون رفت هزینهش رو پرداخت کنیم
دیشب سکته کرد
خیلیخب، من میکشمت بالا
که نیازی نباشه به پات فشار بیاری
متاسفم. ولی من رو دیدی
نمیتونم اجازه بدم برگردی پیش بقیه
پس میریم یه قدمی بزنیم
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت فیلمکیو را در شبکههای اجتماعی دنبال کنید @FilmKio
باید غذا بخوری
...فکر کن که
یه مرغ کورنیش با یه شیطان سکس کردن
و این بچهشونه
...البته
فکر کنم دیگه به چیزهای بهتر عادت کردی
اوه
آره. درسته
شرمنده
:کانال زیرنویسهای فیلمکیو @SubKio
هوم
خیلی خوشمزهست
نه جدی، فکر میکنم
الان دیگه از مزه خفاش خوشم میاد
خیلی آبداره
تو تمام دفعاتی که خیال میکردم باهم یه جا تنها باشیم
هیچوقت همچین غار عجیب و غریبی رو تصور نکرده بودم
وای! باورم نمیشه الان این رو بهت گفتم
خیلی خجالت میکشم
سرخ شدم؟
نه
شاید خون به صورتم نمیرسه
آره، احتمالا به این خاطره
راستش من بدجوری روت کراش بودم
یعنی خب همه دخترها داشتن ولی مال من یه جورهایی خاص بود
...اون بار رو یادته که
بهم گفتی
مربی ورزش» تو لاتین یعنی»
منحرف شکستخورده؟
آره، تو هم تنبیهم کردی و مجبور شدم تو مدرسه بمونم
که خب باعث شد بیشتر کنارت باشم
ماری، یه بار یه شایعه درست کردی که من
اجازه بده نقلقول کنم
سوزاک حاد دارم
رقبا رو از میدون به در کردم
اینجا خیلی سرده
...شاید بتونیم
...میدونی
همدیگه رو گرم کنیم؟
خدای من
ماری، من همجنسگرام
ولی میدونی چیه؟
حتی اگه نبودم هم
ترجیح میدادم یه جسم کند رو
فرو کنم تو چشمم و اینقدر فشارش بدم
تا از پس جمجمهم بزنه بیرون
تا اینکه به تو دست بزنم
پس این مسخرهبازیها رو هرچی که هست
تمومش کن و درت رو بذار
بقیه خفاشت رو نمیخوری؟
تکون نخور
باشه، باشه. آروم
آروم باش، خب؟
بیا چند لحظه وایسیم و آروم بگیریم
خدایا
کیر توش
باورم نمیشه بهم اسپری زدی
کور شدم لعنتی
من؟
خودت همچین کردی دیوونه
«ژاکت زردها»
کلینیک جواب آزمایش خون دیروزت رو فرستاده
یه حسی بهم میگه که ربطی به پام نداره
درسته
برای همین خواستم ببینمت
نتایج، با اینکه هنوز کامل نیستن
ولی نشون میدن که پیشروی سرطان متوقف شده
سطح نشانگرهای سیاِی 125ت بهطور قابلتوجهی کاهش پیدا کرده
نمیخوام الکی امیدوارت کنم
چون توی سرطان گرید چهار، خیلی نادره
،قبلا خوندم که مواردی بوده ولی توی 22 سالی که در این زمینه کار کردم
هرگز چنین چیزی رو ندیده بودم
این برنامه جدید محشره
شاید کلا بزنم به سیم آخر و کاری کنم اخراجم کنن
،اگه کسی بتونه این کار رو بکنه اون تویی عزیزم
به نظر میومد دیشب خیلی بهت خوش گذشته
با لاتی درمورد چی حرف زدین؟
موم رو آتیش زدین، اومدم
صبح بخیر
سلام
دیدی؟
من یه مهمون نمونهم
میتونستم گوش وایسم ولی بهجاش حضورم رو اعلام کردم
باریکلا لات. نمره بیست میگیری
پنکیک میخوری؟
اوه، نه
...غذای طبقه سیزدهم
یه جور اصطلاح محترمانه برای بخش روانیه
پر از چربی خوکه
در واقع یه مدل آرامبخشه ولی هیچوقت اعتراف نمیکنن
...نه. من باید
سیستمم رو بازنشانی کنم
خب بیا امروز ناهار بریم بیرون
هرجا که خواستی
میتونیم یه دل سیر حرف بزنیم
...هوم، شرمنده، من
وقتم پر پره
جدا؟
تو همین تازه از «طبقه سیزدهم» اومدی بیرون
هیچجایی هم نداشتی که بری
بعد یهو سرت در این حد شلوغ شد؟
متاسفانه همینطوره
خب، دیگه باید برم
خداحافظ - خداحافظ -
وایسا، تو کجا؟
نگو که تو هم نمیخوای چیزی بخوری
نه، برمیگردم
میخوام برم آرایش کنم
ولی میشه شکلات چیپسی توشون بریزی؟
اگه نداشته باشن بهدرد نمیخورن حقیقتا
لعنتی
گندش بزنن
چرا صبح به این زودی زنگ زدی؟
خیال میکردم الان باید خمار باشی
بیخیال بابا
ظرفیتم بالاست به این زودیها از پا درنمیام
آشپزخونهم بوی نارگیل گندیده گرفته
خب، این دیگه مشکل خودته
چی میخوای میستی؟
دیشب بدجوری گند زدی
واقعا الان نباید باهات صحبت کنم
هیچم گند نزدم
داشتم استراتژیک عمل میکردم - چطوری آخه؟ -
با پس افتادن؟
خب، باید بدونی
اطلاعات خفنی به دست آوردم
که؟
خدایا! کیش و مات
چی؟ - نمیتونم اینجا صحبت کنم -
سرکارم
یه کم اونطرفتر تو کافهایزی قرار بذاریم؟
آدرس رو برات میفرستم
اسکونهاش حرف ندارن
چیزی نیست
نقشهت چی بود اونوقت؟
هنوز دستهات بستهست
داشتم بداهه میرفتم جلو
تو این زمینه
تجربه چندانی ندارم
...آره، خب
من هم همینطور
ببین، درک میکنم که چرا این کار رو کردی
...یعنی
تو یه غار
برخلاف میلت، توسط یه مرد یهپا گروگان گرفته شدی
خدایا
واقعا چطور همچین شد؟
...یعنی، من
تو حومه شهر بزرگ شدم
...میدونی من
عاشق بوریتوهای یخزدهی سونالونم
تا حالا سه بار رفتم کنسرت گروه دیو متیوس
تو گاردن استیت آرتز سنتر و راستش رو بخوای
واقعا اونقدرها از گروهشون خوشم نمیاد
اصلا فقط بهخاطر این به تدریس موقت
...رو آوردم که
رباط صلیبی دادم و برای پرداخت وامهای دانشجوییم
پول احتیاج داشتم تا بعد ببینم
قراره با زندگیم چیکار کنم
...به خدا قسم
من... صرفا یه آدم معمولیام
...پس ناموسا
...چطور ممکنه
این اتفاقات واقعی باشه؟
جدی واقعیه؟
میبینی، این رو میگم
همین رو میگم
تو هم میشنوی؟
خدایا... چه اتفاقی داره میفته؟
دوازده سالم که بود دخترعموی کوچیکم سرطان مغز گرفت
وقتی مرد، پیشش بودم
پدر و مادرش توی کافهتریا بودن
No comments yet. Be the first to leave one.