I Know This Much Is True

I Know This Much Is True

Descargar subtítols en Farsi Persian

Temporada 1

Información d'a versión

I Know This Much is True S01E03 1080p AMZN WEB-DL DDP5 1 H 264-TEPES
I Know This Much is True S01E03 720p AMZN WEB-DL DDP5 1 H 264-TEPES
I Know This Much Is True S01E03 WEBRip x264-ION10
I Know This Much Is True S01E03 1080p WEB H264-GHOSTS
I Know This Much Is True S01E03 WEBRip x264-BTX
I Know This Much Is True S01E03 PROPER WEB H264-BTX
I Know This Much Is True S01E03 PROPER 720p WEB H264-BTX
I Know This Much Is True S01E03 PROPER 1080p WEB H264-BTX
I Know This Much is True S01E03 720p WEBRip HEVC x265-RMTeam
I Know This Much Is True S01E03 1080p WEB-DL-RMTeam
Un comentario de _SinCities_
🌀 سینا صداقت | FilmoGen.Org 🌀

Etiquetas

webrip
web
x264
BRip
720p
720
1080
x265
HEVC
Web-DL
web-dl
WEB-DL
TS
Publicau o: 2020-05-25
Descargas: 28
Ta personas con problemas auditivos: No

Anvista previa d'os subtitulos en Farsi Persian

As primeras 200 linias.

‫آنچه گذشت...

‫به یاد آوردنِ گذشته ناراحتت می‌کنه؟

‫برادرم جاش اینجا نیست

‫- اون باید تو مرکزِ ستل باشه ‫- اون بیماری روانی شدید داره

‫هرگز به نیازهای من فکر نمی‌کنی!

پدرخوندم، اون ما رو کتک می‌زد

‫آرنجت رو از روی میز بردار

‫اون هیچوقت دومنیک رو مثلِ من نمی‌زد

‫و یه دفعه دسته‌ی یه چاقو رو برداشت...

‫نمی‌تونم! نمی‌تونم!

‫قطعش کن!

‫امروز یه چیزی یاد گرفتم

‫دو مرد جوان تو جنگل گُم شدن

‫نه یکی... دو تا

‫گورستانی که کنارِ حاشیه‌ی تری ریورز قرار داره

‫جای ساده و محقریه

‫در گوشه‌ی جنوبی،

‫پشتِ جایی که پدربزرگم دفن شده،

‫یه مسیر پرتردد به یه رود ختم میشه

‫اگه صدای آب رو دنبال کنی،

‫به جایی می‌رسی که نفست رو می‌بره

‫اینجا همه به اونجا می‌گن آبشارِ فالز

‫آبشارِ فالز همیشه یه عکس تقویم بوده و هست

‫و یه محل پردردسر تو تری ریورز

‫خودکشی‌هایی اینجا اتفاق افتادن

‫تصادف‌ها و قتل‌هایی اتفاق افتادن

‫سالی که توماس و من کلاس سوم بودیم،

‫جسد یه همکلاسی،

‫پنی ان درینکواتر، کنارِ آبشارِ فالز پیدا شد

‫پنی ان درینکواتر و برادرش رالف،

‫تنها دوقلوی دیگه تو مدرسه ریور استریت بودن

‫اون موقع، من و توماس به خواهر و برادر درینکواتر

‫به چشم سیاهپوست نگاه می‌کردیم

‫ولی اونا مخلوط بودن. ‫قسمتی سیاه، قسمتی سفید،

‫قسمتی سرخ پوست

‫میشه لطفاً اون کارو نکنی؟

‫شماها تو خونه‌تون برای جشن ‫شکرگزاری چی دارید؟

‫توماس ازش خوشش میومد ‫ولی من خوشم نمیومد

‫نمی‌خواستم کنارش هم بشینم

‫اون بوی شاش می‌داد، ‫خمیر می‌خورد

‫دکمه‌های یه ژاکتِ پاره پوره ‫رو می‌کرد تو دهنش

‫و بیشتر از همه، پنی ان یه دروغگو بود

‫اون در مورد نمره‌هاش دروغ می‌گفت،

‫در مورد پولی که پدر و مادرش در میاوردن

‫در مورد همه چی دروغ می‌گفت

‫مادرم تو بهار یه اسبچه شتلند برام می‌خره

‫اون قراره قهوه‌ای باشه و یه خط سفید ‫رو دماغش داشته باشه

‫تو چیزی جز یه دروغگوی گُنده نیستی

‫یه زمانی تو پاییز سالِ کلاس سومم رسید

‫که دیگه نمی‌تونستم تحملش کنم

‫یالا پنی، عجله کن!

‫واسه همین تصمیم گرفتم ‫خودم یه دروغ سر هم کنم

‫یه قصه در مورد این سر هم کردم

‫که پنی ان رو دیدم که از یه بچه ‫تو راهرو بیسکوئیت می‌دزده

‫- کجاست؟ ‫- تو راهروئه

‫اینجا بمون

‫پنی ان

‫خانم هنکو یه یادداشت

‫- برای مدیر خانم هاس نوشت... ‫- بیا اینجا

‫و هردومون رو فرستاد به اتاقش

‫خانم هاس حرفِ من رو باور کرد، نه پنی ان،

‫که انکارهای مداومش تبدیل به ترکیبی

‫از گریه و سرفه کردن شد که به طرز عجیبی

‫شبیه صدای پارسِ سگ بود

« دومنیک بردزی شهروندِ خوبیه »

‫احساس رضایت می‌کردم که درسی بهش دادم

‫خیلی خب، برو بشین

‫ولی بعدش، نگاهی که برادرم بهم کرد

‫باعث شد یادم بیاد که دزدی به طور کامل

‫حاصلِ دروغ پردازی من بود

‫اون همیشه این کارو می‌کنه

‫کارهای اشتباهم رو بهم یادآوری می‌کنه

‫پنی ان سه روز از مدرسه اخراج شد

‫ولی ناپدید شد و هرگز به مدرسه برنگشت

‫دومنیک. یالا

‫شخصیت‌تون آدمِ بدیه؟

‫آدمِ خوبیه. کسی که از مردم دزدی می‌کنه؟

‫با گذشتِ هفته‌ها، نشستن کنارِ نیمکتش

‫برام سخت‌تر و سخت‌تر شد

‫در پی قتلِ حل نشده‌ی اون،

‫اون تو کابوس‌هام سراغم میومد

‫مدرسه یه درختِ بید کوچیک خرید

‫و به احترامش یه مراسم درختکاری برگزار کرد

‫از تمام کلاس سومی‌ها خواسته شد انشاهایی

‫در مورد این بنویسیم که چطور ‫دوستِ عزیزمون رو به یاد میاریم

‫اون دوستِ خوبی بود و بازی کردن باهاش...

‫معمولاً می‌دونستم معلم‌ها دنبال چی هستن

‫و به قدری پر احساس نوشته بودم،

‫که انتخاب شدم نامه‌ی قدردانیم رو بلند بخونم

‫اون می‌تونست هرکسی، حتی معلم‌هاش رو بخندونه

‫اون مهربون بود و ای کاش هنوز اینجا بود

‫ممنون

‫بعد از سخنرانی، نمی‌تونستم به هیچکس نگاه کنم

‫مخصوصاً برادرم و رالف

‫برای همین زیرِ سایه خانم هاس مخفی شدم

‫ما یه تیم بودیم

‫من و اون همین چند هفته قبل

‫همکاری کرده بودیم تا زندگیِ ‫پنی ان رو تیره و تار کنیم

« زیرنویس از سینا صداقت » .: SinCities :.

‫دومنیکو، بفرما بشین

‫یه سری خبر خوب برات دارم. ‫قاضیِ رفتارسنجی

‫تصمیم گرفت اتهامات مجرمانه ‫علیه برادرت رو رد کنه

‫می‌دونی، همون قضیه‌ی نمایشِ سلاح

‫- عالیه ‫- این محشره

‫حالا چندتا خبر بد دارم

‫برادرت تحتِ اختیار هیئت تجدید نظر سلامت روانی قراره گرفته

‫و اونا تو صدورِ احکام خودشون

‫خیلی سخت‌گیرن،

‫و افراد خبرسازی مثلِ برادرت،

‫وقتی به این مرحله می‌رسه شرایط به ضررشونه

‫چیز دیگه که بیشتر از این من رو می‌ترسونه،

‫اونا قبلاً جلسه‌ی رسیدگیش رو برنامه ریزی کردن

‫- برای کِی؟ ‫- چهارشنه، سی و یکم ماه

‫- این... این چهارشنه؟ ‫- بله همینطوره

‫- هالووین مبارک ‫- پس این،

‫منتها این می‌تونه خوب باشه، آره؟

‫- یعنی، شاید از اینجا آزاد شه ‫- خب، نمی‌دونم والا

‫اغلب در مورد ناکارآمدیِ همه چی فریاد می‌زنم،

‫و حالا، کارآمدیِ اوناست که ‫واقعاً باعث میشه بپرسم

‫اینجا چه خبره؟

‫اگه این یه جور عملیاتِ مخفیه

‫که سعی دارن این اتهامات رو بهش تحمیل کنن

‫تا زندانیش کنن و کلید سلولش رو بندازن دور،

‫من جهنم به پا می‌کنم

‫من ازت می‌خوام از برادرت حمایت کنی ‫ولی از کوره در نری، باشه؟

‫این چیزیه که می‌خوام باهات روش کار کنم

‫این که قراره هردو تو جلسه چطور باشیم

‫تا بهترین شواهد رو ارائه بدیم، ‫از برادرت حمایت کنیم،

‫تا از اینجا ببریمش بیرون

‫نمی‌خوام به همه بگی من این رو گفتم،

‫ولی بین خودمون باشه، فکر می‌کنم ‫اون باید از اینجا بره بیرون

‫چه اتفاقی افتاد؟ آخه هفته‌ی پیش،

‫فکر می‌کردی اینجا برای اون بهترین جای دنیاست،

‫و حالا فکر می‌کنی باید از اینجا بره بیرون

‫- آره ‫- چرا؟

‫چون دیدمش. دیدمش، دومنیک

‫اون... اینجا خیلی بهش سخت می‌گذره

‫خیلی خب

‫همه می‌تونن ببیننش. اون به قدری رامه

‫که همش بهش پیله می‌کنن

‫و یه سری جنایتکارِ واقعی اینجاست

‫می‌دونی، برادرت یکی از اونا نیست. ‫اون روحِ لطیفی داره.

‫آره، می‌خوای بدونی این جواز صلاحیت ‫امنیتی کُس‌شعر کجاش ناجوره؟

‫- کجاش؟ ‫- این که من اجازه ندارم برادر خودم رو ببینم

‫جواز صلاحیتت همین روزها می‌رسه

‫و بعدش می‌تونی اون رو ببینی

‫اینجا می‌تونه محیط خیلی چالش انگیزی

‫برای بیماران دچار اسکیزوفرنی و پارانویا باشه

‫واقعاً می‌تونه سخت باشه، یه عده تمام وقت زیر نظرت دارن

‫به نظرم محیطی با تمرکزِ امنیتی کمتر

‫خیلی براش بهتر باشه

‫که دقیقاً همون چیزیه که من سعی داشتم

‫از همون اول بهتون بگم

‫- می‌دونم ‫- و نمی‌خواستید به حرفم گوش بدید!

‫- دومنیک، دومنیک ‫- تو به حرفم گوش نکردی

‫الان دارم گوش می‌کنم و می‌دونی چیه؟

‫تو زرنگ‌ترین پسرِ کلاسی

‫آره، وقتی داری میری بیرون ‫یه ستاره‌ی طلایی می‌گیری

‫- باشه؟ ‫- بی‌نمک!

‫من الان طرفِ تو هستم. ‫این حساب نیست؟

‫قطعاً حسابه

‫باید یه برنامه واست بریزیم

‫چیزی که بتونیم مثلِ یه نقشه ازش پیروی کنیم

‫چون این زود جوش آوردنت، ‫هیچ کمکی بهمون نمی‌کنه

‫باید تو جلسه‌ی رسیدگی، آروم، ‫خونسرد و حواس جمع باشی

‫با تمرکزِ کامل وارد می‌شیم، ‫بوم، بوم، بوم

‫اون رو از اینجا می‌بریم بیرون، باشه؟

‫و می‌دونی چطور قراره این کارو بکنیم؟

‫قراره یه سناریو بنویسیم. ‫تو قراره یه سناریو بنویسی.

‫- یه سناریو ‫- یه سناریو از

‫حرف‌هایی که قراره تو جلسه بزنیم

‫احساسی که در مورد برادرت داری

‫این که از کجا می‌دونی اینجا ‫جای مناسبی براش نیست

‫بدون بی‌اعتبار کردنِ اینجا

‫می‌تونم بهت اعتماد کنم؟

‫می‌تونی، دومنیک

‫می‌تونی

‫بنویسش

‫چی بنویسم؟

‫با احساساتت در مورد برادرت شروع کن

‫شناختی که ازش داری

‫این که چطور اون یه حادثه ‫شخصیتش رو تعریف نمی‌کنه

‫خودت می‌دونی. حرفِ دلت رو بنویس

‫هی، رالف. حالت چطوره، رفیق؟

‫پارسال دوست امسال آشنا

‫هی...

‫برادرم رو اینجا می‌بینی؟

‫آره

‫می‌بینمش

‫باهاش خوب تا می‌کنن، رفیق؟

‫بعد از اون شبِ اول نتونستم ببینمش

‫می‌دونی، و نمی‌ذارن ببینمش

‫تا وقتی که این جوازِ صلاحیتِ ‫کوفتی رو بگیرم، واسه همین...

‫خب

‫فکر نکنم مشکلی برات ایجاد کنه، نه؟

‫سابقه‌ت باید مثل رنگِ پوستت سفید باشه

‫پسر، فقط می‌خواستم بدونم حالش خوبه یا نه

‫دیدی کاری بکنن یا باهاش بدرفتاری کنن

More Farsi Persian subtitles for I Know This Much Is True

Comentarios

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left