As primeras 200 linias.
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
اسم من گودو هست.
قبلا یه نگهبان روح بودم.
کارم این بود که...
روح مُرده های تازه رو ببرم برسونم به تولد دوباره شون.
اما وظیفه ام بعدا عوض شد.
برای هر روحی که میره، یه نگهبان روح تعیین میشه.
وقتی که بالاخره میتونن از دنیای آدمها دل بکنن،
با دستهاشون تو دست ما...
ما اونا رو کنار دریاچه هدایت میکنیم تا کوه می.
اونجا، خاطراتشون رو پشت سر میذارن.
بعد که از آبشار رد بشن...
دوباره متولد میشن.
آبشار خیلی از وجودشون رو میشوره.
چیزی که میمونه تبدیل به یه طناب میشه.
معمولا روی طناب گره هایی هست.
این گره ها نشون دهنده کینه های حل نشده زندگیشون هستن.
نمیدونم "کینه های حل نشده" یعنی چی،
اما میدونم که جمع شدنشون دونه های شر رو درست میکنه.
دونه ها تو بدنشون قایم میشن
تا وقتی که با خشم و کینه آزاد بشن.
آدمها رو تبدیل به غضب های ترسناک میکنن...
بفرستین منو برگردونین، به من نیاز داره!
...اما فکر میکنم آدمها از این پیچیده تر هستن.
دونه های شر لزوما اونا رو نابود نمیکنن.
حتی ممکنه آدمها رو به زنده موندن وادار کنن.
ببخشید...
یه بچه کوچولو به این قدی ندیدین؟
نه.
من و برادرم از هم جدا شدیم، میشه کمکم کنین؟
برادر؟
چرا نمیتونین همون جدا بمونین؟
چون اون برادر کوچیک منه!
موهاش مثل خودم سبزه، و اون...
یه روز، با دختری به اسم یوری آشنا شدم.
بی خبر از اینکه مُرده،
اصرار داشت که برادر گمشده اش رو پیدا کنه.
باشه، منم با شما تو جست و جو همراهی میکنم.
ببخشید، راه بدین.
چرا صورتش رو اینجا نشون میده؟
هیس! صداش رو میشنوه!
پدر!
ژنرال موک، چرا فقط شمایین؟ پدرم کجاست؟
پادشاه کشته شد، زنده باد پادشاه!
پادشاه تو جنگ کشته شد؟
چه بلایی سر شهر گلها میاد؟
شنیدم که توسط یه نفر از خودشون کشته شده.
چطور ممکنه؟ کی میتونه پادشاه رو بکشه؟
هنوز میخوایم با نیر بجنگیم؟
بدون ملکه و پادشاه چطور میتونیم برنده بشیم؟
این به خاطر نفرین گوران هست؟
ملکه وقتی به دنیا اومد مُرد.
باورم نمیشه این باعث سقوط شهر گلها بشه.
شاید اون وارث تخت پادشاهی نباشه.
اعلیحضرت هیچوقت نمیخواست که اون سیاست رو دست بگیره.
اگه اون بر تخت بشینه، آیا آخر شهر گلهاست؟
عالیجناب،
آیا پادشاه واقعا قصد داشت...
تختش رو به دختر نفرین شده اش بسپره؟
شما...
عالیجناب،
حالتون خوبه؟
چکار میکنین؟ ول کنین منو!
چی شده عمو یین؟
گوران،
این خنجر رو تو خیمه پادشاه پیدا کردیم!
ژنرال موک، آیا پادشاه رو با خنجر خودت کشتی؟
من نکشتمش!
عمو یین، چطور ممکنه ژنرال موک باشه؟
حتما سو تفاهمه.
گوران، همه میدونن ژنرال موک اهل نیاره.
این خائن رو میکشم و تو مراسم خاکسپاری برادرم ازش انتقام میگیرم!
دوک، مراسم خاکسپاری جای غصب تخت نیست!
تو حق نداری حرف بزنی، پادشاه کُش!
ببرینش و اعدامش کنین!
چشم قربان!
ولم کنین! بی گناهم!
- باور نمیشه که اونه. - ولم کنین!
پادشاه خیلی بهش اعتماد داشت.
ممکنه همدست داشته باشه؟
میتونی یه دختر کوچولو رو گول بزنی،
اما منو نمیتونی گول بزنی!
نمیتونین قبل از تحقیق بکُشینش!
داری چکار میکنی؟
این مراسم خاکسپاری پدرمه.
کنار برو!
گوران، من دارم سعی میکنم
- از پادشاه انتقام بگیرم! - ولم کنین!
ولم کنین و عقب برین!
این چیزی نیست که پدرم میخواست!
عالیجناب!
عالیجناب، چی شده؟
کنجی!
کنجی...
اسم من یوریه، اِسمت چیه؟
من گودوم.
گودو، اینجا کجاست؟
نگران برادر کوچیکم هستم.
اینجا دنیای دیگه هست.
- کمک میکنم برادرت رو پیدا کنی. - کنجی!
گودو، تو هم مثل من گم شدی که اینجایی؟
نه، من اینجا زندگی میکنم.
پس حتما برادرم رو پیدا میکنیم!
بین همه روح هایی که دیدم...
اون اولیه که به جای گریه کردن از ترس، لبخند میزنه.
کنجی!
اونا غالبا از کلماتی استفاده میکنه که تا حالا نشنیدم...
کلماتی مثل...
"دلتنگ"، "جدا" و "گرسنه".
هیچکدوم این کلمات رو نمیدونم.
- فکر میکنم... - کنجی!
- ...باید کنجی رو پیدا کنیم... - کنجی!
...قبل از اینکه اون منو تا تولد دوباره همراهی کنه.
دنیای دیگه خیلی بزرگه.
پیدا کردن کنجی غیر ممکنه.
به یه استراحت نیاز دارم.
گودو، تو خسته نمیشی؟
"خسته" یعنی چی؟
اون صدا رو میشنوی؟
منظورت چیه؟
دلم یه غذا میخواد.
دلم برا خونوادم تنگ شده!
همش از خونوادش حرف میزنه.
غذای مامانم انقدر خوشمزه هست!
وقتی خسته میشه...
- کنجی کجایی؟ - ...میگه دلم یه غذا میخواد.
میخوام برم خونه و غذا بخورم!
میخواد کنجی رو پیدا کنه،
تا خونوادش دوباره دور هم غذا بخورن.
روی شکمش یه دایره میکشید.
میگفت یعنی "دلم یه غذا میخواد".
یادم نمیاد خونواده ای داشته باشم.
چطور میتونم "خونواده" داشته باشم؟
چرا یوری
دنیای دیگه رو اینقدر متفاوت میبینه؟
متفاوت بودن چه حسی داره؟
دنیای آدمها چطوریه؟
شاهدخت، حالت خوبه؟
عالیجناب، خوبین؟
من هنوز زنده ام؟
البته شاهدخت، چرند نگو.
پدرم چطوره؟
برین بیرون! همگی!
شنیدم ژنرال موک میخواسته تخت رو غصب کنه.
شاهدخت، گوش کن! ژنرال موک بی گناهه.
یه ترورکننده دشمن این کار رو کرده!
گوران!
گوش کن، وقت زیادی نداریم!
منظورت چیه؟
هزاران سرباز نیر 10 کیلومتر خارج از شهرمون مستقر شدن.
طبق گزارش جاسوسمون،
ژنرال موک نقشه کشته پادشاه رو کشیده
و با نیر همدست شده.
میخواد شهر گلها سقوط کنه.
شاهدخت، اجازه بدین اعدامش کنم!
من پادشاه رو نکشتم!
پدرم به من یاد داد که به آدمها فرصت بدم.
فکر میکنم باید تحقیق کنیم...
وقت تردید نیست!
به جای تو تو جلسه بریف شرکت میکنم.
باید مقابله کنیم.
متوجه میشی؟
شهر گلها به یه رهبر توانا نیاز داره.
امیدوارم متوجه بشی.
شاهدخت گوران.
با پدرم چکار کردی؟
چرا کشتش؟
من همچین کاری نکردم.
پس کی کرده؟
چرا هیچکس حقیقت رو به من نمیگه؟
برام مهم نیست که با نیر همدستی یا نه.
فقط میخوام بدونم سر پدرم چی اومده.
اگه رفته دنیای دیگه،
چطور پیداش کنم؟
شاهدخت، شهر گلها الان به قدرت تو نیاز داره.
اعلیحضرت...
خودش رو کشت!
چی؟!
دیگه طاقت جراحتاش رو نداشت...
ممکن نیست! این نمیتونه...
راه برگشت به شهر خیلی دراز بود.
خفه شو! دروغ میگی!
چرا شهر گلها رو رها کرد؟
نمیخواسته برگرده؟
شاهدخت، منظورم این نبود!
خفه شو!
اون تا آخرین نفس برای کشورش میجنگید!
هیچوقت خودش رو نمیکشت...
- داشت از کشورش دفاع میکرد... - خفه شو!
...و از تو هم.
به خاطر همینه که... امیدوارم متوجه بشی.
دروغگو!
چه بلایی سرت اومده پدر؟
حالا که شما هر دو رفتین، من تنها شدم...
من چکار کنم؟
من مامان و تو رو کشتم؟!
اینجا تو شهر گلها کسی منو نمیخواد.
من برای شما هر دو یه بار بودم، درسته؟
کاش به دنیا نمیومدم.
No comments yet. Be the first to leave one.