أول 200 سطر.
سلام؟ کی اونجاست؟
خانم نانجو! خانم نانجو!
چی شده، خانم شیگه؟
خدمتکار...
مگه حالش چی شده؟
مرده!
دختر مار و جادوگر مو نقرهای
کارگردان: نوریاکی یواسا
خانه کودکان مگومی
- کی هستی؟ - سایوریام.
- بیا تو. - چشم، خواهر.
پدرت اومده که تو رو ببره خونه.
- خوب ازت مراقبت کردن؟ - آره.
از حالا به بعد، اسم فامیل جدیدت نانجوئه.
یا بهتره بگم، به اسم قدیمی خودت برمیگردی.
چون والدینی رو پیدا کردیم که موقع تولد ازشون جدا شده بودی
و حالا میتونی باهاشون بری خونه.
عالی نیست؟
به حرفای مادر و پدرت گوش میدی، باشه؟
- دختر خوبی میشی، مگه نه؟ - چشم، خواهر.
- تاتسویا؟ - صدام کردین؟
بیا تو.
آقای نانجو، این جوان tوی مگومی بزرگ شده،
و تمام عمرش اینجا کار کرده.
اسم او تاتسویا هایاشیـه.
او بر شروع سایوری در مدرسه جدیدش نظارت میکنه.
ممنونم.
سایوری، اینم وسایلت.
و این هم یه هدیهست برای این مناسبت.
ممنونم، برادر!
مواظب خودت باش!
ممنون بابت همه چیز. خیلی مهربون بودین!
به مدیر خداحافظی کن.
خداحافظ، خواهر!
به سلامت.
عالی نیست، خواهر؟
آره.
سایوری، یه چیزی بود که میخواستم با تو صحبت کنم.
وقتی خونه برسیم و مادرت رو ببینی، متوجه میشی،
اما شش ماه پیش، اون با یه کامیون کنار یه محل ساخت و ساز تصادف کرد
و سرش خیلی آسیب دید.
از اون تصادف، اون هیچی از گذشتهاش یادش نمیاد.
برای همین، شاید اون...
کمی با بقیه فرق داشته باشه، اما نباید بذاری اذیتت کنه.
- باشه؟ - بله.
نانجو
خوش اومدی.
این همه ماجرا چیه؟
بله، خدمتکارمان موقع تمیزکاری ناگهان غش کرد.
- فوت کرد؟ - بله.
دکتر خبر کردیم، گفت سکته قلبی کرده.
متأسفم. چه حیف.
- شما خانم سایوری هستید؟ - بله.
سایوری، این خدمتکار وفادار ما، خانم شیگه است.
از دیدنتون خوشبختم.
منم همینطور.
خب، بیایید داخل.
بفرمایید.
خانم نانجو؟
خانم نانجو؟
سایوری، این مادرت است.
وای! تـامامی؟
تامامی، کی اینقدر خوشگل شدی؟
چه صورت شیرینی. ما خیلی خوشبختیم، نه؟
یوکو، این تامامی نیست. اسم این سایوریه.
سایوری؟
البته که سایوریه!
ببخشید.
البته. خانم شیگه، لباسهای جدید سایوری رو نشونش بده.
چشم خانم نانجو.
برو تو اتاقت لباسهاتو عوض کن.
یوکو، سایوری تمام عمرش رو یتیم بزرگ شده.
هر چقدر میتونی بهش محبت کن.
حتماً عزیزم.
مادرت این اتاق رو برات آماده کرده خانم سایوری.
لطفاً هر لباسی که دوست داری بپوش.
- شام بیست دقیقه دیگه سرو میشه. - باشه.
وای!
پدر و مادر عزیزم...
مادرم صدام کرد تامامی، که یکم عجیب بود.
اما اصلاً مهم نیست.
من تازه برای اولین بار مادرم و پدرم رو دیدم!
چقدر خوشحالم!
خدایا، اگه این خوشحالی همه خوابه، خواهشاً هرگز بیدارم نکن!
اوه! خیلی بهت میاد.
بیا جلوتر.
پدر! مادر! خیلی ممنونم!
لازم نیست این کارو بکنی.
تو دختر تنها و عزیز مای هستی!
حالا بیا شام بخوریم!
آقای نانجو.
- یه تلگراف برای شماست. - تلگراف؟
فهمیدم.
دقیقاً حالا که سایوری برگشته...
چی شده؟
از دانشگاه آفریقاست.
اون ماری رو که خیلی وقته دنبالشم پیدا کردن.
میخوان همین الان برم اونجا.
ماری سمی؟ همینطوره.
پدرت روی زهر انواع حیوانات تحقیق میکنه.
به محض اینکه بتونم این مار رو بررسی کنم، کارم تمومه.
اما برم تا آفریقا، در حالی که تازه به هم رسیدیم...
نگران من نباش، بابا.
من و مامان خیلی خوب مراقب همدیگه هستیم.
اما با این حال...
چقدر طول میکشه که بری؟
فکر کنم حداکثر دو هفته.
بعد از برگشتنم میتونم تحقیقات دقیق رو انجام بدم.
خب، من و مامان اینجا منتظرت خواهیم بود.
واقعاً؟
اگه اشکالی نداری، امشب پرواز میکنم
و در اسرع وقت برمیگردم.
قول بده تا وقتی نیستم خوب رفتار کنی! - باشه! قول میدم!
عالیه! خب، شام بخوریم، بعد باید وسایلم رو جمع کنم!
باشه.
مامانه!
این موقع شب چرا بیداره؟
بیا. اینو بخور.
الان که آخر شبه، برای محراب خانواده نذری میدی؟
اونم از بقایای شام.
فردا میبینمت، باشه؟ شب خوش!
این کار زشته! نباید دزدی کنم.
چی؟
چی شد؟ مگه تازه نذری رو گذاشت!
مگه ارواح خانواده واقعاً اون غذا رو خوردن؟
حتماً مامان با خودش برده! حتماً همینه!
شب خوش!
روز بعد صبح،
زود بیدار شدم و تصمیم گرفتم توی خونه رو بگردم.
اوه؟ این باید اتاق بابا باشه.
چقدر تاریکه!
اینجا چیکار میکنی؟
من، ام...
اینجا امن نیست. همه این حیوانات سمی هستن.
پدرت کار مهمی اینجا میکنه. نباید بدون اجازه بیای تو.
باشه؟ بله. متأسفم.
اون کیه؟
همون جا وایسا!
در این اتاق مقدس، بودا و اجدادمان را میپرستیم.
نباید اینجا رو سرک بکشی.
میفهمم.
میدونم، بیا و به ارواح سلام کن.
تو حالا عضوی از خانواده مایی. باشه.
بیا.
این سایوریه. باشه؟
حالا، مستقیم به بودا نگاه کن و سلام کن.
از دیدنتون خوشحالم.
چی شده؟ یه چیزی بود...
سا یوری-چان.
وقتی پدرم از آفریقا برگشت، ماجرای امروز رو بهش نگو. رازمونه.
باشه.
امروز باید بری مدرسه جدیدت!
خانم شیگه تو رو میبره.
حالا برو صبحونه بخور. نباید دیر کنی.
باشه.
چرا باید از پدرمون مخفی کنیم؟
تو تمام کلاسهام
توی مدرسه جدیدم، فقط به اون محراب فکر میکردم...
اما...
برادر!
هی!
مدیر منو فرستاد که چندتا مدرک بیارم.
چه خوشحال به نظر میای! – آره، خوبه.
خیال آدم راحت میشه. فکر کردم شاید اینجا تنها باشی.
حالم خوبه! عروسکی که دادی رو دارم.
اگه انقدر حالت خوبه، شاید دیگه به اون عروسک نیازی نداشته باشی.
منظورت چیه؟
میدونی، اگه بازوهاش رو باز کنی، یه آهنگ قشنگ میخونه!
اوه! واقعاً؟
پس اگه دلت گرفت، فقط با عروسکه همخوانی کن
و حالت خوب میشه.
– همینه. – واقعاً؟
خب، فکر کنم دیگه برم.
چرا یه وقت نیای به ما سر بزنی؟
باشه! به خواهرها هم سلام منو برسون!
به امید دیدار!
انگار کسی اینجا بوده...
ها؟
یه نگرانی دیگه هم اضافه شد.
در واقع، فقط یکی نیست.
اوه، خانم سا یوری! چه اتفاقی افتاده؟
یه مار... توی تخت منه!
– حتماً دروغه! – هست! واقعاً هست!
واقعاً هست؟
اینجا که چیزی نیست.
اونجا، زیر بالش.
ببین؟ هیچی نیست.
حتماً خواب دیدی.
حالا برگرد بخواب. باشه؟
من میخوام چراغها رو خاموش کنم.
عجیبه. مطمئنم که اونجا بود...
پس اگه دلت گرفت، فقط با عروسکه همخوانی کن،
و حالت خوب میشه.
اون کیه؟
مامان! مامان!
مامان!
مامان!
مامان!
مامان!
مامان!
No comments yet. Be the first to leave one.