أول 171 سطر.
زیرنویس
و
ترجمه
A
m
i
n
.
F
A
n
i
m
W
o
r
l
d
.
N
e
t
K
o
n
a
n
_
S
m 75 160 l 1153 171 1152 282 74 265
m 75 160 l 1153 171 1152 282 74 265
m 75 160 l 1153 171 1152 282 74 265
. این فیلم شامل صحنه هایی میشه که ممکنه به مزاج برخی از بینندگان خوش نیاد ، دیگه هر جور صلاح میدونید
... اون
! اوه ، برگشتی
. ممنونم
. اون نورِ شاهین ـه . ناجی دنیا
... یا شاید
سفر زمستانی
... هی ، بیا دیگه
. گاتس ، اون سهم تو رو هم خورد
. عب نداره
! اما تو هم باید یه چیزی بخوری ها
. هیچوقت فکر نمیکردم گاتس اینقدر مسئولیت پذیر باشه
. اصلاً توقع نداشتم
... اما شاید دیگه داره زیاده روی میکنه
پوک ، سرزمین مادری تو چه شکلیه ؟
! خب ، بهتر از اون جایی نداریم
! اِلفهلم
. یه سرزمین معرکه که اونطرف دریای غرب قرار داره
، گل ها همیشه شکوفه میدن ، پرنده ها همیشه دارن آواز میخونن
. و اِلف ها هم همیشه دارن میرقصن
. تمام سال همین شکله
. یه بهشت اِلفی ، که همیشه توش بهاره
. اوه ، خونه ی خوشگل خودم
، اگه انقدر جای عالیه پس چرا تو اونجا رو ترک کردی ؟
. چون از اونجا خسته شدم
. باورم نمیشه که رو پیشنهادش حساب باز کردم
، اما الان . مجبورم به کوچکترین روزنه ی امیدی دل خوش کنم
. گاتس ، تو هم باید قبل از اینکه شب بشه یه کم بخوابی
، خیالت تخت . اگه اتفاقی افتاد ، من بیدارت میکنم
، ممنون ، میدونم که کارتُ بلدی . پس حواست جمع باشه
. اطاعت
خوابت میبره ؟ خواب میبینی ؟
راجع به اون خواب میبینی ؟
چرا ؟ چرا تعقیبش نکردی ؟
. بیا بریم ، بیا بریم دنبالش
. بیا بریم برای همیشه تمومش کنیم
بخاطر این دختره ـس که باهاته ؟ انقدر برات ارزش داره ؟
بیشتر از گریفیث ؟
. اون زن دیگه خیلی وقته که اون سربازی که تو میشناختی نیست
، این زن فقط یه مُرده ی متحرکه . همه ی هَم و غمت رو بزار واسه گریفیث
. گمشو
. راه های بهتری هم هست که با یه قربانی رفتار کنی
، میبینی ؟ اگه اینکارو بکنی . میتونی خیلی بهتر و عمیق تر به گریفیث نزدیک بشی
! کافیه دیگه
. تو خیلی وقته که همینی
کی خورشید غروب کرد ؟
. چقدر بدبخت شدم که به این اعتماد کردم
. حقیقت نداره
... نداره
، خب ، حداقل خدا رو شکر
. تونستیم یه جایی رو پیدا کنیم که از برف و بوران بهش پناه ببریم
. همچین وقت هایی که خیلی آرومه ، آدم حس میکنه که تو سفره
چطور اونوقت ؟
. سرده ، گشنمه ... کجای سفر اینقدر بدبختی داره
پس ، میخوای بیخیال شمشیرزن سیاه پوش بشیم و برگردیم به پیشگاه مقدس ؟
. همچین قصدی ندارم
میخوای بگی باید برم به پیشگاه مقدس و بگم که اون هیولا شوالیه های زنجیر آهنی مقدس رو بلعید و زد به چاک ؟
، خلع درجه که میشیم ، هیچ ! تازه استنطاق هم میشیم
. بعدم من قصد ندارم دیگه به اون دم و دستگاه برگردم
حالا ببینم ، تو چرا نزدیکتر نمیای ؟
. نه ... آخه من الان نقش دیده بان رو دارم
اولین باری که بانو فانیز رو دیدم ... دقیقاً یه همچین شبی بود
... یه خرگوش عجیب
! پسره ی گستاخ
. خوب گوش کن
. من بودم که زندگی تو رو نجات دادم
. پس از امروز ، تو به من تعلق داری
. قسم بخور
. قسم بخور که تمام و کمال گوش به فرمان منی
. بله ، بانو فارنیز
تو یه عمارت اشرافی ؟
. قرار شده که از فردا واسه کار برم اونجا زندگی کنم
دستمزدش خوبه ، اینجوری میتونم . پول پرستار واسه نگهداری از تو رو در بیارم
. فرصت خیلی خوبیه که به نجیب زاده ها نزدیک بشی
. حواست باشه خوب کار کنی
. چشم
، خانواده ی واندیمیون ، گفته میشد ثروتشون حرف اول رو میزنه . انقدر که حتی بودجه ی کل مملکت ، انگشت کوچیکه ـشون هم نمیشه
... الهی برات بمیرم . تعجب میکنم هنوز نفس میکشی
معمولاً ، ملازم های بانو فارنیز ، نمیتونن از پس فرمایشات ریز و درشت . این ایکبیری بربیان ، آخرم همشون سر به بیابون میزارن
. حتی یه بچه انقدر لباسش بدجور به آتیش کشیده شد که خودشم سوخت
، همه تو عمارت از این تخم جن ظالم ، هم میترسیدن هم نفرت داشتن . پای صحبت هر کی میرفتی ، یه دل سیر واست می نالید
. اما پشت این رفتارش یه دلیلی داشت
، فدریکو ، سالار خوانواده ی واندیمیون . آدم هوس بازی بود و هیچوقت هم خبر مرگش خونه نبود
. مادرش اونُ تو خونه ول میکرد میرفت پی عیاشی ـش
، بانو فارنیز از همه لحاظ تنها بود . هیچ ناظری تو اون عمارت به اون بزرگی بالا سرش نبود
، هر جور دلش میخواست زندگی میکرد . اونم تو یه قفس بزرگ
. خوب گوش کن
. اینجا میمونی و تمام شب دست منُ تو دستت میگیری
. بله ، بانوی من
! نه
! زود باش یه کاری کن که این رعد و برق بند بیاد
آخه اینکه دست من نیست ـــــ
! بانو فارنیز
!بانو فارنیز ؟
... اوه ، طوفان
! فقط کافیه که منم طوفان بشم
. پشت اون صحنه یه حقیقت ترسناک وجود داشت
. تو یه شب برفی ، ارباب فدریکو برگشت به خونه
، از موقعی که مشغول به کار شده بودم یکسالی میگذشت . اما این اولین باری بود که اون رو می دیدم
! پدر
. یه لحظه صبر کن ، فارنیز . الان وسط یه کار مهم هستم
. بله ، پدر
اوه ؟ اون عروسک کثیف دیگه چیه ؟
اِه ؟
. بندازش دور ، هر چقدر دوست داشته باشی از اینا برات جدیدش رو میخرم
... چیزه
. اما فعلاً ، فقط برو
... اوم
... بله ، پدر
بعدش ، یه خدمتکار تو عمارت تعریف میکرد که ، بانو فارنیز به اون عروسک تعلق خاطر زیادی داشت
. پدرش اونو طی تنها مسافرت خونوادگی که با هم رفته بودن براش خریده بوده
بانو فارنیز ــــــ
. کنار وایسا
. وگرنه تو رو هم میسوزونم
چی شده ، ارباب ؟
اون چیه دور گردنت ؟
این ؟
. میخوام از نزدیک ببینمش
. آه ... فکرشُ میکردم
. اولین باری که پدرم رو دیدم
خانواده ی واندیمیون همین الانشم 3 تا پسر داره که . سر جانشین سالار خانواده با هم جنگ دارن
، برای اینکه از جدال و کشمکش الکی دور باشی . ازت میخوام تا هویت واقعی خودت رو مخفی نگه داری
نمیخواین بیاین دیدن مادرم ؟
. به وقتش
. خیلی مودبانه اخراج شدم
، با قدرت و نفوذی که داشت
. پیدا کردن مادرم دیگه مسئله ی بزرگی نبود
... مادر بیچاره ـم
بانو فارنیز ، میتونم ازتون درخواست همراهی رقص داشته باشم ؟
. معذرت میخوام
. سرپیکو ، با من برقص
، عجب دختر سگ پایی . عمراً بشه به این آدم نزدیک شد
نکنه فقط میخواد با بادیگاردش برقصه ؟
اصلاً اون کی هست ؟
، اینجور که من شنیدم ، مقام و منصب داره . اما در اصل ملازم بانو فارنیز بوده
از طبقه ی اشراف نیست ؟
. ظاهراً ، خودِ ارباب فدریکو ، پدرش رو میگم ، قیمِ قانونی پسرس
بانو فارنیز ؟
. خیلی خوب خودشُ اینجا جا کرده
No comments yet. Be the first to leave one.