أول 183 سطر.
میدونم هنوز زوده .ولی تو اتاق انتظار سرد ـه
میشه بیام تو؟ - .البته -
.مجبورم این جلسه رو زودتر برم
،دنیل" شاید زنگ بزنه" .و اگه زد باید برم
حالت چطوره؟
.خوبم
.خوبه
خب، صحبتت با مادرت چطور پیش رفت؟
.بهت گفتم وقتی زنگ زدم بهت خبر میدم
.من که چیزی نشنیدم
باهاش حرف نزدی؟
وقتی بهش زنگ زدی داشت رانندگی میکرد، درسته؟
.آره
بهت زنگ زد؟
جواب دادی؟
معلومه که جواب دادم. مگه همیشه جواب نمیدم؟
.نتونستم بهش بگم
چرا؟
.جایی نبودم که بتونم حرف بزنم
کجا بودی؟
.تو راهروی بیمارستان
.فقط رفتم ببینم چه حسی داره
...و
چه حسی داشت؟
...انگار رفتی هتل. انگار سرک کشیدی داخل
،یکی از اون هتلهای خیالی فرودگاه .تو شهری که هیچکس توش زندگی نمیکنه
.یه دختره پشت میز بود .همسن من بود
...بهم لبخند زد و
"اینجوری کرد، "میتونم کمکتون کنم؟
و میدونم این چیزی ـه که ...همیشه به مردم میگن، ولی
یه جورایی تو اون لحظه ...تو چهرهش یه چیزی رو حس کردم و
"اینطوری شدم، "میتونه بهم کمک کنه؟
.نه، احتمالاً نمیتونست ...منظورم اینه که
اون که نمیدونه چطوری .سرطان رو درمان میکنن
.ولی به هرحال هرروز باهاش سر و کار داره
اون لحظهای که بهت نگاه کرده .حتماً فهمیده
...داری میگی که اون - ...خب، مامانم -
زنگ زد و منم مجبور شدم .از جلوی پذیرش دور بشم
...اون گفت
".کجایی؟ انگار سر دماغی"
...و منم گفتم
...خب، مامان، من
.راستش یه خُرده مریضم
اونم شروع کرد به سخنرانی .که چرا مواظب خودم نیستم
وقتی از مترو پیاده میشم ...دستمو نمیشورم
و باید دست از ناخن جویدن بردارم .چون حالا دختر بزرگی هستم
.واقعاً تحت فشار بود - چرا تحت فشار بود؟ -
...دنیل" دوباره سعی کرده"
.خودشو بکشه
.متاسفم که اینو میشنوم
.هفتهی پیش گفتی که بهتر شده
باید میفهمیدم که اینکارش .نشونهی بدی ـه
چه اتفاقی افتاده؟ - .سعی کرده از رو پشت بوم بپره -
به هر حال، الان میره دیدن یکی ...از معلمای قدیمیش
."از این معجزهگرا... آقای "هیث
اون برای "دنیل" مثل .آن سالیوان" برای "هلن کلر"ـه"
.تو مدرسهی استثناییها به پسرای اوتیسم درس میده
والدینم وقتی اون 10 سالش بود .فرستادنش اونجا
...همهچی رو فروختن تا پول اونجا رو بدن
.چون اوضاع خیلی وخیم بود
..."دنیل"
دو طرف سرش بس که خودشو .زده بود طاس شده بود
.موهاش دیگه رشد نمیکرد
..."و این آقای "هیث" برای "دنیل
چیکار کرد؟
.دنیل" رو مجبور کرد تا یه مدت کلاه سر کنه"
...و "دنیل" هم فکر میکرد
.اون کلاه قدرتهای خاصی بهش میده
...فکر میکرد اونو تبدیل میکنه به
چی؟
تبدیل میکنه به چی، "اپریل"؟
.رو افکارت تمرکز کن اونو به چی تبدیل میکرد؟
.فکر میکرد تبدیل شده به یه آدم باهوش
...بگذریم
...قرار بود
قرار بود وقتی جلسهش تموم ...شد بهم زنگ بزنه
.منم باید برم دنبالش
خب، مادرت نمیتونه اینکارو بکنه؟
سرش شلوغ ـه؟
...نه، اون
...نمیتونه باهاش کنار بیاد
.نه تا وقتی حالش بد ـه .نه تا وقتی که میخواد بمیره
دنیل" دقیقاً همینو گفت؟" "میخوام بمیرم؟"
...نه، اون میگه
...میگه که میخواد بره رو ابرها و از اینجا بره
ولی میدونه که اگه از رو .ساختمون بیفته چی میشه
.احمق نیست
اون فقط... فقط از هرچیزی که .براش غریبه باشه خسته شده
...خب، تو این دوره و زمونه این دنیا حتماً
.برای تو هم همونقدر غریبهست
...و تو هم داری تنها میشی
..."بدون داشتن یکی مثل آقای "هیث
.که نجاتت بده
کار تو همین نیست؟
.چرا، هست
ولی اگه بهم اجازه ندی .نمیتونم بهت کمکی بکنم
،و این منو میترسونه ...چون میترسم اگه اینکارو نکنی
وقت کمی رو که برامون مونده .از دست میدیم
.خدای من
امروز رک و راست حرفتو زدی، نه؟
.فکر کنم افسرده شدم
.باشه. بگو چرا
.احتمالاً چون سرطان دارم
.درسته
ولی میتونی بهم بگی چه حسی داری؟
.هیچ احساسی ندارم
...فقط احساس مریض بودن میکنم
...و خستهم و
نمیدونم، انگار حالم .از همهچی به هم میخوره
دندونامو مسواک میزنم ...و تو آینه به خودم نگاه میکنم
...و یهو میبینم که خیلی بیریختم
...افتضاحم. و
و قبل از اینکه بفهمم ...چی شده کف حموم افتادم
شروع کردم به باند پیچی ...روی پادری حموم و
.نمیدونستم چطوری دوباره بلند بشم
.به نظر منم افسردگی ـه
وقتی ممکنه این اتفاق ...برات بیفته که احساس کنی
.اوضاع از کنترلت خارج شده
.وحشتناک ـه
وقتی همچین حسی بهت دست داد .ازت میخوام بهت زنگ بزنی
چرا؟ - .گوش کن -
مهم نیست چه ساعتی از .روز یا شب ـه، بهم زنگ بزن
.فهمیدی؟ من برای همین اینجام
میخوای وقتی کف حموم نشستم بهت زنگ بزنم؟
.هرموقع
.بعد از مدتها مامانم رو هفتهی پیش دیدم
.برام صبحونه آورد
و از چیا حرف زدین؟
.برادرم
...متوجه شد که تو
چقدر بیرمقی؟
...یه کم آرایش کردم
.راستش، خیلی آرایش کردم
...پس نمیخواستی
.اون تو رو با اون وضع ببینه
همیشه وقتی میبینمش .سعی میکنم خوب به نظر بیام
چرا؟ - .اینطوری حالش بهتر میشه -
...ولی آخرین بار نتونستم خودمو آماده کنم
.و بازم اون متوجه نشد - ."به خاطر "دنیل -
.یه جورایی
...همینطور
.میخواد پدرم رو ترک کنه
خودش گفت؟
.چیز مهمی نیست
از وقتی یادم میاد .همیشه همینو میگفت
.زندگی بدون پدرت خیلی راحتترـه"
".هیچوقت با مردی که به کارش معتاده ازدواج نکن
قسمت مسخرهش اینه که اون .واقعاً نمیخواد ترکش کنه
.دیوونهی پدرمه
.آره
.ولی گفته که میخواد ترکش کنه
...فکر میکنی امکان داره که
اون درواقع بخواد "دنیل" رو ترک کنه؟
میدونی، من فکر میکنم مادرت .کلی از ناراحتیاش رو به تو منتقل میکنه
...ولی فکر نمیکنم این رابطه دو طرفه باشه
چون تو درمورد مشکلاتت .باهاش درددل نمیکنی
.ببخشید که موضوعشو پیش کشیدم
.زیاد درمورد پدرت حرفی نمیزنی
.میدونم
.چیز زیادی برای گفتن نیست
.هیچوقت نیستش .همیشه بیمارستان ـه
...وقتی هم که ما بچه بودیم
.دنیل" یادش میرفت اون کیه"
،"صداش میزد "آقا ".مثلاً "سلام آقا
ولی "دنیل" بزرگتر و بدتر میشد ...و بابام هم نمیتونست کاری براش بکنه
.و فقط معاینهمون میکرد - هردوتون رو؟ -
.من و اون رابطهی مخصوص به خودمون رو داشتیم
...معمولاً منتظرش میموندم
.تا برگرده خونه
.مینشستم کنارش تا شامش رو بخوره
.از روزش حرف میزد، از بیماراش
.پس مثل یه بزرگسال باهات رفتار میکرده
.خوب بود - .مثل اینکه تو رو درک میکرده -
.ولی منو تربیت نکرد
...مجبور بود آخر شب برگرده خونه
.و 15 دقیقه با یه بچهی سرحالش حرف بزنه
.مادرم تمام مدت رو پیش "دنیل" بود
فکر میکنی دلیل اینکه ...اون لحظات برات باارزش بودن
این بود که پدرت از موضوعی غیر از "دنیل" صحبت میکرد؟
.مادرم باید با یکی حرف بزنه
.البته. درک میکنم ولی چرا به یه دوست نمیتونست بگه؟
.به کس دیگهای که مربوط نبود
."چیزی نیست "پائول
No comments yet. Be the first to leave one.