أول 200 سطر.
زيرنويس از مهدي shine021
در آن لحظهٔ شگفتانگیز،
آخرین رازهای ملکیادس بر آئورلیانو بابیلونیا آشکار شد.
او دید که نوشتهٔ روی طومارها بهطور کامل در جای خودش قرار گرفته
در نظم زمان و مکان انسان.
اولین نفر این خاندان به درخت بسته شده،
و آخرین نفر را مورچهها میخورند.
صد سال تنهایی
در مرکز دایرهای که با گچ کشیده شده بود و فقط خودش میتوانست واردش شود،
سرهنگ آئورلیانو بوئندیا با دستورهای کوتاه و برگشتناپذیرش تصمیم گرفت
سرنوشت دنیا را.
- سرهنگ؟ - هوم؟
چند تا زن بیرونن که میخوان باهاتون حرف بزنن.
خب، بذار منتظر بمونن.
این یه اعتراض مسالمتآمیزه!
- آئورلیانو خوزه؟ - بله، قربان؟
موچینم کجاست؟
ژنرال مونکادا رو آزاد کنید! ژنرال مونکادا رو آزاد کنید!
ژنرال مونکادا رو آزاد کنید! ژنرال مونکادا رو آزاد کنید!
ژنرال مونکادا رو آزاد کنید!
ژنرال مونکادا رو آزاد کنید!
ژنرال مونکادا رو آزاد کنید!
مونکادا بیگناهه! آزادش کنید!
آزادش کنید!
خانمها،
همهتون مقررات منع رفتوآمد رو نقض کردید.
دیگه برید خونه.
ماکوندو رو پس گرفتید، آئورلیانو.
چرا این براتون کافی نیست؟
اگه حرف دیگهای دارید که میخواید بزنید،
یه درخواست رسمی به شورای جنگ بدید.
عصر بخیر.
هرقدر میخواید میتونید با تحقیر با ما حرف بزنید.
اما یادتون نره، آئورلیانو،
تا وقتی خدا منو روی این زمین نگه داشته، من مادرتونم.
و هرچقدر هم انقلابی باشید،
هنوز میتونم شلوارتون رو پایین بکشم و یه کتک حسابی بهتون بزنم
اگه مجبور بشم!
ژنرال مونکادا رو آزاد کنید!
ژنرال مونکادا رو آزاد کنید! ژنرال مونکادا رو آزاد کنید!
- ژنرال مونکادا رو آزاد کنید! - درسته.
ژنرال مونکادا رو آزاد کنید!
ژنرال مونکادا رو آزاد کنید!
هل نده منو!
هی، خانمها، هل ندید!
- آزادش کنید! - بس کنید!
ترستون از مرگ اینقدر زیاده
که حتی نمیتونید با مردی حرف بزنید که به مرگ محکوم شده؟
همین الان آزادش کنید!
خانم، مقاومت نکنید، والا شما رو هم بازداشت میکنیم!
هیولا!
بسه! بسه! همه برید خونه!
همینه.
قبل از اینکه جونم رو بگیری، تو چشمام نگاه کن.
اشتباه نکن، خوزه راکل،
من حکم اعدامت رو صادر نکردم.
انقلاب حکم اعدامت رو صادر کرد.
برو به جهنم، آئورلیانو.
خودت هم خوب میدونی که این شوراهای نظامی یه مسخرهبازیه.
هوم. بذار یه سؤال ازت بپرسم.
اگه جای من بودی، همین کارو نمیکردی؟
احتمالاً.
آره.
ولی بحث اعدام من نیست.
چیزی که واقعاً نگرانم میکنه
اینه که با وجود اینهمه ادعا dرباره نفرتت از ارتش،
خودت عین اونا شدی.
- هوم. - مم.
شهروندان ماکوندو!
در سراسر شهر مقررات منع رفتوآمد برقرار شده.
هیچکس حق نداره از خونه بیرون بیاد.
این وقت شب کجا میری؟
هیچ استثنایی در کار نیست!
میرم اعدام رو ببینم.
نشنیدی؟ منع رفتوآمده.
میای؟
چرا میخوای همچین چیزی رو ببینی؟
پدرمون هم همینطوری مرد.
خوزه آرکادیو سگوندو و آئورلیانو سگوندو
انگار حقهای از بازی آینهها بودند.
آنقدر شبیه هم بودند
که حتی مادرشان، سانتا سوفیا دِ لا پیداد، هم نمیتوانست آنها را از هم تشخیص بدهد.
سربازها!
آماده!
ای پدر ما که در آسمانی، نامت مقدس باد.
پادشاهیات برپا باد، ارادهات انجام شود، همانطور که در آسمان انجام میشود.
نشونه بگیرید!
آتش!
- زندهست! زندهست. - سربازها، ببریدش!
- هی، جلوشو بگیرید! - هنوز زندهست!
اون برادرزادهٔ سرهنگه.
هنوز زندهست!
- بگیریدش! - میخواید زندهزنده دفنش کنید!
- بجنب. - قاتل!
محکم نگهش دارید!
تکون نخور!
- ببریدش! - وایسا!
- زندهست! زندهست! - بریم. بجنب.
قاتلها!
میخواید زندهزنده دفنش کنید!
هنوز زندهست!
همهتون قاتلید!
مرگ ژنرال مونکادا
چنان روی خوزه آرکادیو سگوندو اثر گذاشت
که از اون به بعد از جنگ متنفر شد
و تصمیم گرفت پناه ببره به کلیسای شهر.
امروز اینجا جمع شدیم
تا به مرد بزرگی ادای احترام کنیم،
که خداوند امروز صبح به ملکوت خودش فراخوانده.
ژنرال خوزه راکل مونکادا.
خدا صداش نکرد، پدر.
اون رو کشتن؛ همون لیبرالهای بیخدا.
- درست میگه. - سرهنگ کشتش!
سرهنگ قاتله!
قاتله!
همهتون ساکت!
ما هنوز توی خونهٔ خدائیم،
نه توی یه میدون عمومی.
در همین حال، وقتی غرق کتابی بود که پیدا کرده بود،
آئورلیانو سگوندو فوراً ملکیادس رو شناخت.
سلام، جوون.
اون کولی پیر خاطرهای بود
که نسل به نسل منتقل شده بود
و از طریق پدربزرگش به اون رسیده بود.
این چیه؟
از اون به بعد، هر بعدازظهر همدیگه رو میدیدن.
ملکیادس از دنیا براش میگفت.
سعی میکرد خرد و دانش قدیمیش رو بهش یاد بده
اما حاضر نمیشد دستنوشتهها رو ترجمه کنه،
چون قرار نبود معنیشون فهمیده بشه
تا وقتی صد سال بگذره.
ببخشید، میشه کمکم کنید؟ حتماً. چی لازم دارید؟
لطفاً پنجتا از اینا میدید؟
باورتون نمیشه چقدر بزرگ شدن.
پس فردا هر دوتون رو میبینم؟
صبح زود میایم تا بتونیم صحبت کنیم.
- آره. - میبینمتون.
'باعث افتخارمه که به تقویت پیوندهایی ادامه بدم
که باعث میشن به تعلق داشتن به این گوشه از دنیا افتخار کنیم.'
کی این مزخرفات رو مینویسه؟
تو این شکر ریختی؟
پدر، چی شده؟
هی، چی شده؟
- کمک! - چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟
- نفس بکش، نفس بکش! - پزشک!
- نفس بکش! - سرهنگ، چی شده؟
- پزشک لازم داریم! - سرهنگ!
مادر اورسولا، آئورلیانو مسموم شده!
سانتا سوفیا، یه سبد تخممرغ و سرکه و دو شاخه شوید برام بیار.
منو با پسرم تنها بذار.
چرا هنوز اونجا وایسادی؟
- بیا. - بریم.
ریمِدیوس زیبا بیست سال بود لختوعور توی خونه میچرخید
...
برو یه چیزی تنت کن.
...چون ذاتش هیچ قیدوبندی رو قبول نمیکرد.
آئورلیانو خوزه، ببخشش.
ولکن نیست. عادت بدیه.
عادت نیست، مامان. هوا خیلی گرمه.
پدرت چطوره؟
مادربزرگ هنوز پیششه.
بهش اونقدر استریکنین دادن که برای کشتن یه اسب کافیه،
ولی اورسولا میگه زنده میمونه.
آمین. اگه میخوای شب بمونی، میتونم اتاقت رو آماده کنم.
نه. نه، ممنون.
فقط اومدم یه چیزی بردارم.
وسایلم هنوز اینجان؟
مامان اورسولا نمیذاره به چیزی دست بزنیم.
هنوز امیدواره بهزودی عقلت سر جاش بیاد.
ببخشید.
بفرما.
آئورلیانو خوزه اونوقت فهمید باید چه کار کنه
چون دیگه بچهای نبود که از تاریکی بترسه،
بلکه حیوانی از جنس سربازخونه بود.
کیه؟
آمارانتا، منم.
بذار بیام تو.
نه، صبر کن.
هیس. به حرفم گوش کن، باشه؟
توی جنگ با یه سرهنگ لیبرال آشنا شدم،
و دربارهٔ خودمون بهش گفتم.
همیشه میدونستم بیپروایی!
بهش گفتم میخوام با خالهم ازدواج کنم.
فقط بیپروا نیستی، احمقی!
گفت دلیل اصلی جنگ ما با کلیسا همینه.
همهکارت کردم، فقط شیرت ندادم.
بزرگت کردم، انگار پسر خودم بودی.
پس گمشو بیرون.
این بار جدی میگم، آئورلیانو خوزه.
و دیگه برنگرد.
وگرنه خودمو میکشم.
امشب شب ماست. امشب این بازی رو میبریم.
امشب شب ماست. امشب این بازی رو میبریم.
هیچکس دقیقاً نمیدونست خوزه آرکادیو سگوندو کی
شروع کرد به زنگ زدن در برج کلیسا
یا از کی کمک به پدر آنتونیو ایزابل در مراسم عشای ربانی رو شروع کرد
و رسیدگی به خروسهای جنگی در حیاط کلیسا رو به عهده گرفت.
اما در ترفندهای الهیاتی به همون اندازه ماهر شد
که در فنون خروسجنگی بود.
ولشون کن!
No comments yet. Be the first to leave one.