أول 180 سطر.
زیرنویس shine021
و در این صبح سرد و یخبندان،
ما رسماً در حال شمارش معکوس هستیم، و فقط ۱۶ روز برای خرید کریسمس باقی مونده.
بچه خوبی بودی یا شیطون؟
اینم یکی از آهنگهای قدیمی و مورد علاقهی منه تا حال و هوامون عوض شه.
مامان؟
مامان!
مامان؟ لعنتی. مامان؟
مامان؟ گندش بزنن.
بابا!
الو؟ مامان؟
-کجا برم؟ -نمیدونم. همینجاست دیگه، نه؟
من فقط میرم توی خیابون یکطرفه.
-داری میری... -میدونم. دارم پارک میکنم.
چیزی نیست مامان. وسایلت رو آوردیم. ساکت همراهمونه.
خداحافظ جون
صبر کن، عینکم کجاست؟
اگه نذاشتیشون تو ساک، باید از کسی قرض بگیری. من که برات نو خریده بودم.
ای وای مامان!
منو مقصر ندون.
خب نه، نخریدی!
چرا، خریدم.
-روی میز راهرو بودن. -چطور ندیدیشون الا؟
-خفه شو! -صبر کن. الا، به برادرت کمک کن.
-سلام سوز. ببخشید. خب، چند تا نکته. -همسرم خستهست و بارداره.
-جا دارید؟ -محض رضای خدا، آلفی.
-آره. -چیزه... اهم.
-'سلام قربان. همسرم داره وضع حمل میکنه.' -اون خوبه. کاملاً خوبه.
-تا وقتی که پاداشها رو بگیری... -'امکانش هست جا داشته باشید؟'
نه اینکه 'زنم خستهست و بارداره'.
-'جا داری؟' -اینا که یکیان!
-دقیقاً یه چیز رو دوبار گفتی! -نه، نگفتم.
محض رضای خدا، این دفعه رو درست بگو.
-'...همهی ما در 'هلثفول هاروست'.' -خیلی مایه خجالت میشی!
راستش، من دیگه باید برم.
-الا، اون قرار نیست مایه خجالت بشه. -چرا، میشه.
آلفی، داری عالی پیش میری عزیزم. عالی.
-مگه نه بن؟ -آره!
عمراً بیام نمایش کریسمست رو ببینم.
-بدجنس نباش. -یه نفر بهم احترام میذاره.
-اوه! چه نونهای خوبی. -کلیدهام...
-کلیدها رو دیدی... -مرسی مامان.
-هی سید. -هوم؟
-نظرت در مورد گوشوارههام چیه؟ -آره، خوشگلن.
-به مامان نشون دادی؟ -مامان؟
-بله؟ -نظرت در مورد گوشوارههام چیه؟
عالیه! ولی عزیزم، واسه راگبی شاید زیادی آویزون باشن.
پس قبل از ورزش درشون بیار، باشه پسر خوب؟
-باشه. -خب، من رفتم.
حدود ساعت پنج میبینمتون.
-خداحافظ! -جری؟
ماستی که تو لیست بود کجاست؟
-فکر نکنم تو لیست بوده باشه. -تو لیست بود. ماست گوسفند.
چطور همیشه دقیقاً یه چیز رو یادت میره؟ واقعاً برام سخته.
همونطور که میخری روشون خط بکش. هیچوقت این کار رو نمیکنی.
موقع برگشت میگیرم. حله. ماست بز.
-گوسفند! -گوسفند. گوسفند.
-خب بچهها، روز خوبی داشته باشید. -خداحافظ مامان.
-موفق باشی سر تمرین عزیزم. -الا، نمایشنامهام رو میخوام.
-بگو لطفاً. -اه، بهش بده. بیا بگیر.
-مامان، خودم میخواستم بهش بدم! -ساک رو هم بده.
-لطفاً کلاس پیانوم رو یادت نره. -یادم نمیره.
نه، فراموش نکردم عزیزم.
-دفعه قبل یادت رفت! -ولی الان یادمه.
-خیلی ضایع بود! یادت رفت. -باشه. خداحافظ!
باشه، خداحافظ.
مامانی، تموم شد!
مامان! تیبالت دوباره با درِ باز داره پیپی میکنه.
-واقعاً تموم کردی؟ -آره.
-داری بهم دروغ میگی؟ وقتشه... -نه.
-سلام کان. -جولز.
-برات یه کم زود نیست؟ همهچی مرتبه؟ -آره. هی، گوش کن.
-باید بیای بیمارستان. مامان... -و... وایسا...
-الان داره میره اتاق عمل. -چی؟
-الو؟ -اوه، سلام. اه...
ببخشید، کی... کدوم...
-سید هستم. -اوه، درسته.
-سلام عمو کانر. -هی سید.
آره، اه، گوش کن، باید با مول حرف بزنم.
-اوم، مامانت. -باشه.
مامان! عمو کانر گفت باید باهات حرف بزنه.
بفرما.
سلام. اه، زود بگو. من... من سرم شلوغه.
آره مول، گوش کن، اوم، اه...
برای مامان یه اتفاقی افتاد. اون... اون دوباره تو بیمارستانه، و...
اه، میتونی بیای؟
ممم!
ممم. بله. بله!
و همونطور که از مجرای زایمان عبور میکنید،
انرژی رحم رو آزاد میکنید
به سمت گرما و پرتوهای لذتبخش خورشید،
بذارید خورشید شما رو فرا بخونه و پاکتون کنه.
من فقط...
کاش میتونستم به جاهای مختلف سفر کنم، کان.
میدونی، به خاطر این پای لعنتیم،
داشتنِ شما بچهها، و...
احتمالاً الان بیشتر از اون یارو، اسمش چی بود، سفر کرده بودم.
همون مردِ مو خاکستریِ بانمک.
میدونی، همون پیرمردِ 'پلنت ارگانیک'.
-دیوید اتنبرو؟ -آره.
شبیه اون میشدم، آره.
من... نمیگم داشتنِ شما بچهها ارزشش رو نداشت.
معلومه که... معلومه که لعنتی ارزشش رو داشت. اه...
فقط دوست داشتم...
میدونی، ولی... ولی عیبی نداره. خب...
اه...
آره. نمیدونم.
تو میتونی به جای من سفر کنی، کان.
آره، فکر کنم بتونم بابا. فقط، اوم...
راستش یه کم استرسزاست.
بالی قشنگ به نظر میرسه، نه کان؟ باید بری بالی، نگاه کن. اونو ببین.
آخرین باری که برای یه تعطیلات درست و حسابی جایی رفتم حدود
پنج سال پیش بود.
ایتالیا، عروسی توبایاس. یعنی،
من و مامان رفتیم آلمان تا اون متخصصی که جولیا هماهنگ کرده بود رو ببینیم.
-ولی اون که حساب نمیشه، میشه؟ -اوه، نه، اینطوری نگو کان.
معلومه که حساب میشه. میدونی، تو... اون جلیقهی خوشگل رو برام گرفتی.
و همه اون گوشتهای خوشمزهای که آوردی. اوه!
-گوشت؟ چه گوشتی؟ -خب... چیزای کوفتی 'سنتور'.
اسمش 'ژامبون استخواندار' هست.
-اصلا جلیقه دیگه چیه؟ -چی...
اوه، اینجوری نباش دیگه، کان.
میدونی، جلیقه من،
جلیقه... جلیقه من، تو...
اوه، خب، این خیلی بده.
-فکر کردم جلیقه منو دوست داری. -انقدر نگو جلیقه.
-جلیقه من، با سه تا جا برای خودکار. -اوه خدای من.
-بابا. -یه چیز کوچیک ضد آب.
-لطفا، بابا. من فقط یکم... -خودکار کوفتی...
-فقط یه جلیقه کوفتی. جلی... -بابا! بابا!
-سلام، عزیزم. -سلام، بچهها.
نه، فقط من و بنجی الان تو ماشینیم. آم...
دارم میرسم بیمارستان. اوه، مامان دوباره بستری شده.
مطمئن شو که ماست رو میگیری. این تنها وظیفه توئه.
-ماست گوسفندی بود، مگه نه؟ -نه، ماست سگی بود، جری!
-لعنتی! آره، گوسفندی. -گوسفندی.
-فکر کنم مولی هم اونجا باشه. -احتمالا.
-اوه خدای من. لازمه برگردم؟ -اوه، نه. نه، نه، نه. خوبه.
تو کار داری. من خوبم. من... من میتونم از پسش بر بیام، واقعا. خوبه.
-جری؟ -ماست.
تنها چیزی که میخوام یه مادر بدون سرطان و یکم ماست گوسفندی کوفتیه.
تو داری منو خسته میکنی.
میتونم براتون یه کم 'بعد از هشت' یواشکی بگیرم؟
چرا انقدر سوال میپرسی، جری؟
-لطفا برو الان. -باشه. دوستت دارم.
خیلی خب. بیا، تیبی!
خیلی خب، عزیزم.
اوه!
همینه. برو اونور.
-اوه! -ممنون که کمک کردی، عزیزم.
بفرمایید.
خیلی خب، بیا بریم نانا رو ببینیم. بیا.
مولی، سلام.
بیاین به راهمون ادامه بدیم.
بیا.
مامان عصبانیه.
نه، عزیزم. مامان عصبانی نیست.
حالت چطوره، فسقلی؟
نگاه کن! یه چیز خیلی خاص دارم که بهت نشون بدم.
-بفرمایید. -یه مهارت برای آینده، ها؟
اوه، چی میشه اگه برداری...
-سلام. -هی.
-خوبی؟ -آره.
حالش چطوره؟ چی شده؟
اوه، گفتن که باید، اوه، راههای هوایی رو پاک کنن.
الان تو اتاق عمله.
آم... اوه...
اونا بهمون خبر میدن وقتی که... وقتی که خبری بشه.
-خدایا، نمیتونم تحمل کنم. -دو ساعت پیش بود.
بیچاره مامان.
هلن چی گفت؟ تونستی باهاش تماس بگیری؟
نه. سعی کردم باهاش تماس بگیرم.
-واقعا؟ -نه، کان. من به هلن زنگ نزدم.
-به هلن زنگ زدی؟ -تو به من زنگ زدی.
آره، میدونم، ولی فکر کردم یکی از شما دوتا بهش زنگ میزنه.
-چرا باید این کارو بکنیم؟ -چرا باید...
چون شما خواهر هستید.
-من بهش زنگ نمیزنم. -خوبه. کاملا خوبه.
من بهش زنگ میزنم. وانمود میکنم که تو تازه بهم زنگ زدی.
آره، وحشتناکه، مگه نه؟ اوه.
No comments yet. Be the first to leave one.