أول 200 سطر.
آنچه گذشت...
اصلاً بامزه بهنظر نمیاد.
نه، اصلاً بامزه نیست.
یکی از دوستام داشت از کوه ماکالو بالا میرفت که تمرینی باشه واسه صعود به اورست،
و یه حادثه براش اتفاق افتاده.
دِرک؟ صدامو میشنوی دِرک؟
باید فرض کنیم زندهست،
ولی تحت بازداشت چینیهاست.
پسره، کای هوانگ لو، اِناِفتیهای قلابی میفروشه.
چرا نمیتونی این یارو رو با زور قانونی...
دفتر خودت گیر بندازی؟
چون با روشهای معمولی نمیشه این یارو رو گرفت.
اون یه پادشاهـه.
ولی یه پادشاه دیوانه.
فکر میکنم یه شورش در کاره.
یارانِ من، همراه دشمنم جلوم صفآرایی کردن.
این شرکت ازم خواسته یه سخنرانی کنم.
استارتآپ دور درمانی منتال.
از شرکت منتال با خبر شدم.
مدیرعاملشون داره کنار میره.
هیئت مدیرهشون یکی رو با سوابق تو میخوان که...
جایگزینش بشه.
رابین، وندی رودز هستم.
پیشنهادتون رو قبول میکنم.
چطور قانعت کنم...
که کار کردن با من، برات خطر نداره؟
به چه نحوی؟
با قدرت و اختیاراتِ من...
مسیری برای گیر انداختنش نیست.
ولی اگه یکی اون داخل همراهم باشه، مسیر خودش نمایان میشه.
حالا که همگی میتونیم به هم اعتماد کنیم، نقشهای داری؟
یه هدف دارم: میلیاردها دلار ثروت مایک پرینس رو ازش میگیریم.
خلبانی که شیفتشـه خبر کن.
- مقصد؟ - لندن.
میرم «هدون هال».
ترجمه از: امـیـر سـتـارزاده AM1Я H1tmaN
Billions - S07E10 1402/07/23 « لیست دشمنان »
عالیـه!
عالیه. چه جای قشنگی.
قشنگـه!
خیلی بیشتر از چیزیـه که...
یه فراری از قانون...
بتونه برای خودش دست و پا کنه.
اینجا فراری نیستم.
توی کل این قاره ازم استقبال و قدردانی میشه.
همینطور قارههای دیگه.
فقط دارم اشاره میکنم که قدرت پولِ من تا کجا میرسه،
حتی توی این تورم.
پولِ تو؟
خب، یعنی سخاوتمندیم.
به خاطر بخشندگی ِمن یه پولی دستت موند که این کارها رو باهاش بکنی.
خب که چی؟ مثلاً میخوای کُفر منو در بیاری؟
وادارم کنی واکنش احساسی نشون بدم؟
گمون کنم یکی مثل تو، داری میمیری که خشمت رو تخلیه کنی.
«با پولی که برام باقی گذاشته بودی نمیتونستم حتی نصف یه تابلوی هاکنی رو بخرم،
ولی از اون وضعیت فاجعهآمیز خارج شدم...
و الان دو برابر ثروتمندتر از قبل هستم.»
نه. اگه سر یه دستِ پوکر همه چیزت رو بذاری وسط و ببازی،
اگه باهوش باشی، دهنت رو میبندی تا که بازش کنی.
نه، شک نکن.
کسی شک نداره که تو باهوشی.
و همیشه میگم بهتره که دشمنِت باهوش باشه...
تا احمق.
دشمن احمق به فکر انتقام میفته.
دشمن باهوش منتظر فرصت میمونه.
من فرصتی بهش نمیدم، اون هم کاری نمیکنه.
کتابهای ژنرال «استاوریدیس» رو میخونی؟
سنخرانیهای ژنرال «شالیکاشویلی» رو نگاه کردی؟
میدونی، آرامش خاصی داره که بدونی...
یه نفر دشمن قسمخوردهاتـه.
یه جور شفافیت و قاطعیت.
واسه فهمیدنش نیازی به سخنرانی یه ژنرال چهار ستاره نیست.
و از پا در آوردنِ تو قاطعیتِ بیشتری هم داره،
خط زدن اسمت از لیست دشمنانم برای همیشه.
حالا، نمیدونم موقعی که اینجا میزبان...
وندی، وگز و تیلور بودی قصد داشتید چه توطئهای بکنید،
ولی گمونم حمله از داخل به من رو شامل میشد.
رفتارهای «هوارد هیوز» رو هم که بروز میدی.
بدگمانی بهش نفوذ کرده بود.
نه. ترس اونو ناتوان کرده بود.
ولی ترس منو به حرکت وا میداره.
ولی حس انتقامجویی حسابشدهاش رو تحسین میکنم.
پس اگه حرکتی بزنی، اونی که بلا سرش میاد خودت نیستی.
بلکه وندی رودزه.
بستمش به ریل قطار،
و کل خط آهن بینالمللی هم مال منـه.
انگار خیلی به خودت میبالی
چرا بهم نمیگی چیکار کردی؟
تنها چیزی که بهت میگم قوانین اساسیم هستن.
اسمشو بذار قوانینِ عدم مشارکت.
اگه بخوای تحقیق کنی، میفهمم.
باهاش تماس بگیری یا سعی کنی بهش هشدار بدی، میفهمم.
جا خالی بدی یا از هر زاویهای حمله کنی، میفهمم.
وقتشـه، رابرت.
وقتشـه دِینی که به من داری ادا کنی.
ازت میخوام همونطور که قول دادی سنگ تموم بذاری.
اصلاً زمانبندی خوبی نیست.
اون اون واکنش مشتاقانهای که انتظارش رو داشتم نیست.
یه مشکلی دارم، مسیر رو هم پاکسازی کردم،
چون اینجا توی آمریکا نیازت دارم، الان.
آره، مشکلـه، ولی باید بعداً بهت زنگ بزنم.
باید بدونی تهدید کردن اون اشتباه بزرگتریـه...
تا تهدید کردن من.
خشمی رو که حس میکنی درک میکنم...
و اینکه چطور باعث میشه درموردش یه کاری بکنی.
خیال میکنی میدونی.
بذار با زبونی باهات صحبت کنم...
که فوراً متوجهش میشی.
نقل قول از «مارسلوس والاس» بزرگ.
«شاید یه سوزش خفیف حس کنی.
این غروره که داره بهت کیر میزنه.»
مارسلوس والاس بهخاطر وسواسش...
چیزی نمونده بود همهچیزش رو از دست بده،
تا اینکه همون مردی که این حرف رو بهش زده بود، نجاتش داد.
در اون صورت، دشمن تبدیل به دوست میشه.
ولی اینجا روی اون حساب نکن.
حالا که داریم همدیگه رو نصیحت میکنیم،
بذار یه حرف پیش پا افتاده بهت بگم که اتفاقاً درستـه.
توی زندگی، روی دوستات تمرکز کن مایک، نه دشمنات.
بیشترین بهره رو ازشون ببر.
اونا جلوی حملات رو برات میگیرن.
من به توصیهی هموطنهام گوش میدم،
نه تبعیدیها.
حقیقت اینـه که هر نامزد جدی ریاست جهوری...
یه لیست از دشمنانش داره.
اونایی که برنده میشن،
اونایی هستن که به دشمنانشون غلبه میکنن.
مثل کاری که من الان کردم.
نباید لازم باشه بگم، ولی مجبورم بگم.
- پس بنال دیگه، کیت. - واسه همینه که مجبورم.
این غمبادی که گرفتی.
خیال میکنی عصبانی هستی، ولی از نظر من فقط ناراحتی.
یهکم متواضع باش، خانم وکیل.
وارد اون سالن میشیم،
و شما طوری رفتار میکنید...
که انگار همهاش فکر خودتون بوده.
شما حامی پرینس و برنامهاش هستید و بهش باور دارید.
وقتی کارمندان پرینس کپیتال اومدن دیدنت،
باهاشون طوری رفتار میکنی که انگار...
بچههای پنج ساله توی مدرسه جدید هستن و...
اومدن سراغ پرستار که اونا رو بفرسته خونه.
به جاش، نظرشون رو عوض کن، بهشون دلگرمی بده،
و بفرستشون سر کلاس.
موافقتتون رو میخوام. روالش اینـه.
هیچی نباشه که سوءتفاهم بشه.
آره.
موافقت!
خاموششون کنید و تحویلشون بدید.
هر دستگاهی که دارید بندازید اینجا.
این جلسه محرمانهست.
لازم نیست بهتون بگیم که مایک زیر ذرهبینـه.
هر چی اینجا گفته میشه محرمانهست.
قراره «سقوط و اعتماد» بازی کنیم؟
ساکت!
شوخی و مسخرهبازی...
واسه قبل از بیرون اومدن از آسانسور بود.
«جان دی. راکفلر» میگه:
«از دست کشیدن از خوبیها برای رفتن به سوی چیزهای بزرگ نترسید.»
من منتظر انتخابات ریاست جمهوری پیش رو هستم،
همونطور که این شرکت رو با موفقیتِ مثالزدنی جلو میبریم،
بهترین والاستریت،
حتی وقتی سرمایههای خارجی رو بیخیال شدیم...
تا تمرکزمون روی آمریکا دو چندان بشه،
وقتشـه یه سری تغییرات بدیم.
تا از حالت خوب، حتی خیلی خوب،
به کاملاً عالی برسیم.
به همین منظور، از حالا اسکوتر دانبار تنها مدیر ارشد اجرایی...
شرکت مایکل پرینس کپیتال خواهد بود.
ممکنه بهنحوی به وگز ترفیع بده؟
از حالا فیلیپ چرین اختیار تأیید تمام مبادلات بزرگ رو داره،
هر چیزی بالاتر از 500 میلیون دلار،
اگه یه وقت من و اسکوتر در دسترس نباشیم.
لعنتی. یه طور دیگه شد.
کیت سکر به سِمت جامع وکیل و مشاور ارتقاء پیدا میکنه،
سرپرست بخش حقوقی، بازرسی،
همچین کارگزینی میشه، چون وندی وارد سِمت جدید خودش میشه:
مدیر عامل شرکت منتال،
یه استارتآپ دور درمانی آیندهدار.
تیلور کدوم گوریـه؟
در کنار ساختار رهبری جدید یه فرصت جدید هم به وجود میاد.
در تمامی سطوح شرکت.
برای اولین بار در تاریخ این شرکت،
دفاتر مالی رو باز میکنم،
سه تا موقعیت مشارکتی باز میشه.
بعضیا ترفیع میگیرن.
این موقعیتها طبق توصیه فیلیپ اعطا میشن،
بیشتر از همه بر اساس عملکرده،
ولی وفاداری هم هست.
این وفاداری چطوری سنجیده میشه؟
وفادارانه به مسئولت خدمت کن، ما میفهمیم.
وگرنه بار اضافی هستی.
چه حموم خونی راه بیفته.
مطمئنم من «اضافی» ِاون بار اضافی هستم.
و طرفداران سابق اکس، زودتر از همه سر بریده میشن.
باید تیلور رو پیدا کنیم.
گمونم رفته زخمهاش رو میلیسـه.
حسابهاش رو مسدود کن.
نه مبادلهای، نه جابهجایی، هیچی.
اگه با دهنکجی برگرده،
پولش وارد صندوق اصلی شرکت میشه و ماجرا رو توی دادگاه حل میکنیم.
No comments yet. Be the first to leave one.