أول 200 سطر.
زيرنويس از مهدي shine021
پروفسور!
چی شد؟
شمارهٔ ۲۲!
با من بیا!
جواب داد.
محشره.
صبر کن تا منتشرش کنی...
وقتی به دنیا بگی...
هیچکس نباید از این باخبر بشه.
چی؟
وقتی آماده شد، میگیم.
باید توی محیطهای دیگه هم امتحانش کنیم.
جنگلها،
اقیانوسها، قطب شمال.
بله.
میفهمم.
اینجا خیلی قشنگه.
اون کیه؟
- سلام. - اوضاع چطوره؟
اوه، خوبم.
بگو.
داره دربارهٔ سکس حرف میزنه و اینکه چقدر بهش خوش میگذره.
بهت گفتم.
حتی بهترینِ ما هم ممکنه این پایین راه رو گم کنه و سرگردون بشه.
کجایی؟ صدات عجیب شده.
اوه، فقط... انگلیسیم... یه مدتیه تمرین نکردم.
اوه، همهچی خوبه. ولی فکر کنم بهتره برم.
فقط میخواستم بگم دوستت دارم.
باشه. آره، منم دوستت دارم.
نه، نه، نه!
موفق شدی.
تبریک میگم.
خواهرم.
تصمیمت چیه؟
چون همین الان میکشمت.
برادران و خواهرانمان به ما یادآوری میکنند...
که تلاش کنیم خودمان را آماده کنیم
برای زندگی جاودانیای که پس از این زندگی زمینی به ما وعده داده شده است.
باشد که خداوند به همهٔ ما نیرو، آرامش و شکیبایی عطا کند
تا در این روزهای سخت دوام بیاوریم.
و باشد که به همهٔ ما
استقامت ادامه دادن در روزهای باقیماندهمان را عطا کند
با ایمانی راسخ.
و به این ترتیب یاد این عزیزان را گرامی میداریم،
در این مکان زیبا، در این لحظهٔ زیبا
جایی که دیگر هرگز تو را از دست نخواهیم داد.
وقتی در برابر روح ۲۷۱۹ نفر ایستادهام،
برایم روشنه که هنوز
راه زیادی در پیش داریم.
نمایندهٔ مجلس، اسپایرو؛ جان شوگر.
ـ بله. ـ از آشناییتون خوشحالم.
آه، از آشناییتون خوشحالم. ممنونم بابت همه کاری که کردید.
خواهش میکنم، خواهش میکنم.
معاونهای کلانتر، پزشک قانونی،
رئیس دفتر.
ـ حالا همهشون دستگیر شدن. ـ هوم.
اوه، لعنتی.
ستوان وگا چی؟
هنوز دارن دنبالش میگردن.
افبیآی.
ـ تکون نخور. ـ باشه، باشه.
گاهی بدترینها در میرن.
اوه، بعید میدونم اون بدترینشون بوده باشه، مگه نه؟
ـ نمیدونم. ـ نه؟
پیتر برونو.
موادفروشی و جعل گواهی فوت یه بحثه.
اما جور کردن کمکهزینههای مسکن دولتی،
منظورم اینه، اون دیگه یه راه دسترسی کاملاً متفاوته.
حتماً آدمهای دیگهای هم بودن. منظورم همچین عملیات بزرگی مثل «فایر سیل»ه.
جاناتان سیگل یکی از اولین حامیهات بود
ـ وقتی برای مقام دولتی نامزد شدی، مگه نه؟ ـ درسته.
سال ۱۹۹۸.
بهت میگفت...
مدافع بزرگ بعدیِ بیپناهان.
تو این دنیا، توی سیاست، همهچی یه سازش طولانیه.
کاش گاهی اینطوری نبود.
ـ و اگه میخوای توی این بازی برنده بشی... ـ بتی.
تو برنده نشدی. دوباره باختی.
هوم.
خب، حالت چطوره؟
هوم، خوبم.
از وقتی که میدونی، ماجرای وگا، زیاد حرف نزدیم.
ـ هوم. ـ میخواستم ببینم تو چه حسی نسبت بهش داری.
خوبم.
هوم.
میدونی، یه مدته به این پادکست گوش میدم.
سلامت شاد و سالم یا همچین مزخرفی.
طرف میگه دلیل اصلی اینکه زنها بیشتر عمر میکنن
اینه که مردها حرف نمیزنن.
هوم.
اینکه حرف نزدن برای سلامتی مضره.
هوم.
ـ بههرحال... ـ ماجرای استالینگز دفاع از خود نبود.
آره؟
آره، بهت گفتم دفاع از خود بوده. نبوده.
و ماجرای وگا هم همینطور بود.
بعدش من... تام، حالم بد بود.
نمیتونستم بفهمم...
مشکل من چیه؟
نمیتونستم... حتی نمیتونستم اون لحظه رو به یاد بیارم.
انگار از یه خشم کور بود.
و من نمیتونم...
- نمیتونم کسی رو که فکر میکردم هستم، با این یکی آشتی بدم. - آره.
هی،
دنیا دو تا خلافکار کمتر داره.
من که مشکلی ندارم.
آره، ولی وگا یه دختر داشت که دوستش داشت. استالینگز هم یه مادر داشت.
ولی بعضی وقتها تنها کاری که ازمون برمیاد اینه که...
...فقط یه ذره بهتر از گزینهٔ دیگه باشیم.
فکر کنم.
یه کلمهٔ پنجحرفی به معنی پرندهوار چیه؟
اَویَن.
لعنتی، همینه.
آقای فلیبیِرگ.
هی. میتونم بیام؟
آره، حتماً.
- یه لحظه. - باشه پس.
- هی. - هی.
- خوبی؟ - آره.
نه، خوب نیستی.
پروندهات تموم شده.
بیقراری و نمیدونی با خودت چیکار کنی.
یه کم.
نظرت دربارهٔ یه فیلم چیه؟
حتماً یه فیلم سیاهوسفید یه جایی توی این شهر اکران میشه.
آره، فیلم «خارج از گذشته» توی سینمای یونایتد اکرانه.
کدوم فیلمه؟
همون رابرت میچمه. با جین گریر حسابی توی دردسر افتاده.
شبیه رابرت میچمی که من میشناسم به نظر نمیاد.
پیش میاد.
اوه، خیلی دوست داشتم باهات بیام.
نه، سرت شلوغه.
آره، این... ارائهست.
همه باید کمک کنن.
منو فراموش کن و برو استراحت کن.
زیادی به خودت فشار نیار.
- فردا هنوز برنامهٔ ساحل سر جاشه؟ - معلومه.
حالا که فکر میکنم،
حوصلهٔ فیلم نداشتم.
باشه. ادامه بده.
آدمبودن یعنی همین؟
بیا داداش، بیا داداش!
وای!
برو، برو!
'در راه پروندهٔ جدیدم در ابوظبی هستم.'
'هندریک دربارهٔ آخرین باری که پدرش را دیده بود، دروغ گفت.'
'حرکت دستهجمعی سارها را تماشا کردم...
...بر فراز ساساری.'
دکتر لیوینگستون، گمان میکنم؟
من استنلی اوندااتجه هستم .
لطفاً پیغامتون رو بذارید.
استنلی، منم. بهم زنگ بزن.
حاضری؟
آره.
خیلی خوشگل شدی.
مرسی.
باشه. فهمیدم.
بزرگترین اقیانوس روی زمین، درست همین بالای خیابون،
ولی somehow همیشه یادم میره که اینجاست.
هوم، بیشترمون همینطوریم.
این اواخر خیلی روزهای سختی داشتم.
حس میکنم دارم یه چیزایی رو از دست میدم؛ اینکه کیام، از کجا اومدم و چطور شروع کردم.
قبلاً همهچیز رو اینقدر واضح میدیدم و میفهمیدم، ولی حالا فقط...
نمیدونم. واقعاً این اواخر خیلی تحت فشار بودم.
آره، معلومه.
متأسفم.
بریم هتل؟
اشتباهه که فقط بخوام اینجا، کنار تو، توی ساحل بمونم؟
فکر میکنم اگه صبر کنیم تا دیگه درد نکشیم و بعد خوشحال باشیم،
دیگه ساحلی باقی نمیمونه.
- خب، قضیه اینه. - آها؟
میلان.
میلان؟
کارم اینجا تموم شده،
پس میرم میلان تا گزارش نهایی بدم و مأموریت جدید بگیرم.
داری میری؟
آره.
کی؟
بهزودی.
باشه.
اینجا بودن با تو خوب بود.
آره، خوب بود.
پس با من بیا.
با تو بیام؟ به میلان؟
ببینیم اونجا چهجوریه.
من قبلاً رفتم. خیلی... خیلی قشنگه.
ببینیم ما دوتا کنار هم چهجوریایم.
پنهلوپه، یکی از دوستامه؛ یه کافه توی چینکهویه داره.
بیرون روی صندلی میشینی، اسپرسوت رو میخوری،
و تمام روز مردم رو تماشا میکنی که توی ویا سانتا ماریا بالا و پایین میرن.
یعنی همینطوری همهچیز رو ول کنم و برم؟
چرا که نه؟
به یه استراحت نیاز داری. کارت تموم شده. تو... همهٔ دوستات هم رفتن.
- بدک نیست با هم کنار میایم. - همهٔ دوستام رفتن؟
چی اینجا نگهت داشته؟ جرم و جنایت؟
ترافیک؟
چی اینجا نگهت داشته؟
در مورد میلان فشاری بهت نمیارم، باشه؟ فقط یکم بهش فکر کن.
فکر میکنم.
No comments yet. Be the first to leave one.