Propeller One-Way Night Coach

Propeller One-Way Night Coach

تنزيل الترجمة Farsi Persian

معلومات الإصدار

Propeller One-Way Night Coach 720p WEB-DL YIFY
تعليق من shine021
سینمایی سفر شبانهٔ یک‌طرفه با هواپیمای ملخی

الوسوم

webdl
نشرت في: 2026-05-29
تنزيلات: 16
ضعاف السمع: No

معاينة ترجمة Farsi Persian

أول 200 سطر.

زيرنويس از مهدي shine021

آخرای شب بود،

تقریباً هیچ‌کس توی سالن نبود.

مامانم عکس لیز تیلور رو توی فیلم جدیدش

به اسم "و‌ی.آی.پی.‌ها" دید.

یه پالتو درست مثل اون می‌خواست.

فقط اینکه مال خودش رو از حراجی زیرزمین یه کلیسا خرید،

جایی که آدمای پولدار لباسای دست‌دومشون رو می‌فروختن.

- خداحافظ، مادربزرگ. - خداحافظ، عزیزم.

- بوس. - دلم برات تنگ میشه.

خداحافظ، مامان.

خداحافظ، عزیزم.

آخرین ندا برای هواپیمایی ترنس وورلد،

پرواز ۷۰۰ "رویال امبَسِدور سوپر جِت" به مقصد لندن.

در حال حاضر از گیت شماره ۳ سوار میشن.

لطفاً همگی سوار بشین.

صدای توی بلندگو خیلی متین و باکلاس به نظر می‌رسید.

تصور می‌کردم صاحب اون صدا یه آدم واقعاً زیباست،

بیشتر شبیه یه جور بازیگر.

شاید اگه مثل مریلین مونرو رفتار کنم،

متصدی بلیط ما رو فرست کلاس کنه.

اونم گفت که اگه اینطوری پرواز کنی،

همه نوشیدنی‌ها رایگانه.

البته من واقعاً اهمیتی نمی‌دادم، همین که واقعاً پرواز کنیم کافی بود.

هواپیمایی ترنس وورلد، پرواز ۳۹۳

خدمات "سوپر کانسِتِلیشن" به پیتزبورگ،

دیتون، شیکاگو، کانزاس سیتی،

دنور و لس‌آنجلس.

در حال حاضر از سالن غربی سوار میشن.

لطفاً همگی سوار بشین.

هیجان توی تنم دویده بود،

یه جوری که قبلاً هیچ وقت حسش نکرده بودم.

دانستن اینکه تا چند دقیقه دیگه، برای اولین بار توی هواپیما خواهم بود

با هیچ چیزی قابل مقایسه نبود،

حتی با دکتر بازی کردن با بچه‌های محله.

و این برای یه بچه هشت‌ساله خیلی معنی داشت.

همه چیز اون شب یادمه.

چراغ‌های سالن کم‌نور بود،

رنگ لوگوی شرکت هواپیمایی رو

وقتی تند به سمت گیت توی سالن غربی می‌رفتیم.

حتی مامانم هم هیجان‌زده به نظر می‌رسید،

اما مطمئنم به دلایل کاملاً متفاوتی.

احتمالاً به خاطر یه چیزی مثل نوشیدنی‌های رایگانی که می‌تونست بخوره،

یا احتمال ملاقات با یه مرد خوش‌تیپ توی هواپیما.

مامانم حدوداً ۴۹ سالش بود، و خیلی جذاب.

چشم‌های آبی، موهای قشنگ،

و اندام خوبی برای سنش داشت، اینو خودش بهم گفت.

حتی اگه منو اینقدر دیر تو زندگیش به دنیا نمی‌آورد، اندام بهتری هم داشت.

و خیلی از مردا هم یه ذره شکم داشتن براشون مهم نبود.

به نظر بعضیا خیلی جذاب بود، اون اینطور فکر می‌کرد.

شاید عاشق یه آدم خیلی باحال بشه،

انگار خلبان هواپیما بود و از این جور حرفا.

دوییدن توی فرودگاه آیدلوایلد واقعاً هیجان‌انگیز بود.

باورم نمی‌شد این بار واقعاً پرواز می‌کنیم.

بیشتر اوقات به فرودگاه می‌رفتیم که مردم رو بدرقه کنیم.

یه بار مامانم مجبور شد برای کار پرواز کنه،

برای نمایشی که تابستونا اجرا می‌کرد.

ولی این بار منم می‌رفتم.

همه چی خیلی فراواقعی به نظر می‌رسید.

دیگه دلم تو دهنم بود.

همه چیز انگار حرکت آهسته شده بود.

چه خوشگل بود.

نقره‌ای و سفید، با دو خط قرمز رنگ،

و حروف TWA که روش چاپ شده بود.

اووه، چه منظره‌ای.

باد سردی به صورتم می‌خورد، ولی نمی‌تونست عشق اول من رو قطع کنه.

ظاهری باشکوه، و تأثیری قدرتمند و پرهیبت.

این شروع تجربه‌ای بود که هیچوقت فراموش نمی‌کردم.

همین‌طور که از پله‌ها بالا می‌رفتیم تا سوار هواپیما بشیم،

یه چیز خیلی عجیب دیدم.

خیلی آدم با ما سوار نمی‌شدن.

فقط چند نفر واقعاً.

بعد وانمود کردم که پرواز واقعاً فقط برای من و مامانمه،

و مگه این منحصر به فرد نیست؟

خوش اومدین. اینجا خیلی گرم‌تره.

مهماندار بالای پله‌ها بلند و لاغر بود،

و یه لبخند گرم داشت.

بنابراین یک نقشه اضطراری هم براتون داریم.

یه چیز متفاوت توش بود.

یه چیزی که تشخیصش سخت بود.

بعدها مامانم خیلی خوب اونو شناخت.

تقریباً بهترین دوست شده بودن.

من ازش پرسیدم چرا لیز اینقدر با بقیه فرق داشت،

و مامانم بهم گفت چون عمق داشت،

و غمی واقعی تو زندگیش به خاطر بودن تو اردوگاه کار اجباری.

همین‌طور که موتورها یکی‌یکی روشن می‌شدن،

توی چیزی نشستم که مثل یه صندلی بزرگ، نرم و راحت بود.

اصلاً صدایی ازشون نمی‌شنیدم.

پروانه‌های بزرگ می‌چرخیدن و آتش از اگزوزهای پشت خارج می‌شد.

می‌دونستم عصر جت بود،

ولی یه چیز هیجان‌انگیز درباره بودن تو یه هواپیما وجود داشت،

که دو برابر یه جت طول می‌کشید تا به مقصد برسه،

مخصوصاً اولین بار من بود.

یادمه سکه‌هامو توی یه کیف پول گل‌دار مشکی جمع می‌کردم.

مادربزرگت، مامان من،

این کیف پول گل‌دارو بهم داد تا پول توش پس‌انداز کنم.

و حالا تو هم باید توش پول جمع کنی،

و بعد شاید بتونیم با هم یه سفر کوتاه بریم.

می‌تونستیم بریم فیلادلفیا، هارتفورد.

می‌تونستیم بریم بوستون!

آره.

هیچی بهتر از وقتی مادرم برای چیزی ذوق‌زده می‌شد، نبود.

انگار تمام دنیا روشن می‌شد و امید توش موج می‌زد.

باشه.

می‌خواستم اینو راز نگه دارم،

ولی ما داریم میریم لس آنجلس!

واقعاً؟

یه دوست کارگردان از 'تئاتر آلن‌تاون' دارم

که بهم قول داده اگه تا فوریه بریم غرب،

برام یه کار تو فیلم جور می‌کنه.

جدی میگی؟

باورم نمیشه.

مامان تا حالا تو چند تا فیلم

سیاهی‌لشکر بوده،

برای همین هم خیلی دور از ذهن نبود.

اون تو مدرسه هم تئاتر درس می‌داد،

و قبل از اون هم شغل تمام‌وقتش بازیگری تئاتر بود.

وقتی هم که کار نمی‌کرد، من بهترین تماشاگرش بودم.

زود برمی‌گردم.

باید سریع برم برنامه‌هامو چک کنم.

تقریباً پرواز کردم و رفتم بالا تو اتاقم،

همون جایی که برنامه‌های پرواز رو نگه می‌داشتم.

یونایتد، آمریکن، تی‌دبلیو‌اِی.

اینجاست. 'شب‌رو یک‌طرفه با هواپیمای پروانه‌ای.

۹۵ دلار کرایه کامل، بچه‌ها نیم‌بها.'

خودشه!

حالا بریم سراغ زمان پرواز.

'هواپیمایی ترنس ورلد، پرواز ۳۹۳

ساعت ۹ شب از فرودگاه آیدل‌وایلد پرواز می‌کنه.

پرواز 'سوپر کانیستلیشن' به لس آنجلس

با توقف‌های موقت در پیتسبرگ،

دیتون، شیکاگو، کانزاس سیتی، دنور و لس آنجلس.

روز بعد ساعت ۳ بعد از ظهر می‌رسه.'

فقط هواپیمایی ترنس ورلد

هفتاد شهر در آمریکا رو با پانزده مرکز جهانی خارج از کشور مرتبط می‌کنه.

در سراسر کشور، در سراسر جهان

به... اعتماد کنید

تی‌دبلیو‌اِی

تی‌دبلیو‌اِی راهشه

تا من برگشتم پایین،

چراغ‌های اتاق نشیمن خاموش بودن.

و موزیک از رادیوی استریو، آروم پخش می‌شد،

'همسران و دلبرها'، با صدای جک جونز.

سیگارش تو تاریکی می‌سوخت، و یه لیوان شراب سفید کنارش بود.

بعد نگران شدم که حرفش درباره رفتن به لس آنجلس

ممکنه حقیقت نداشته باشه.

شاید فقط یه خیال‌پردازی از طرف اون بود.

آه، خب.

فکر کردم بازم می‌تونم برای سفر کوتاه پول جمع کنم.

شاید من... بازم برنامه‌هامو نگاه کنم.

مادربزرگم یه 'پلیموث بلوِدیر' مدل ۵۷ داشت.

و این‌طوری شد که، توی دسامبر ۱۹۶۲،

داشتیم می‌رفتیم فرودگاه «آیدلوایلد» و پرواز ۳۹۳ از ذهنم بیرون نمی‌رفت.

کِی می‌رسیم؟

عزیزم، وقتی کیلومترشمار برسه به ۶۲،

می‌رسیم.

خلاصه دیدن بیلبوردهای بزرگ جالب بود

که فرصت‌های مختلف رو نشون می‌دادن، مثلاً

'با «پن ام» پرواز کن، هفت ساعت تا پاریس.'

یا

و منم الان تو این هواپیمام

که قراره یکی از طولانی‌ترین پروازهای این شرکت هواپیمایی رو برم.

جمعاً حدود ۱۵ نفر توی اولین مرحله‌ی پرواز بودیم.

یه کلاه شکاری سرم بود که یادم رفت درش بیارم،

احتمالاً به خاطر این که از تو سرما اومده بودم.

با این حال، موقع بلند شدن، قیافه‌م این‌طوری بود.

می‌فهمیدم که مامانم از بابت من هیجان‌زده‌ست،

ولی اون لحظه یه جوری بی‌صبرانه منتظر بودیم هواپیما بلند شه

تا اون بتونه یه سیگار و نوشیدنی‌شو بخوره.

واقعاً از دیدن آتشی که از عقب موتورها می‌زد بیرون، لذت می‌بردم.

مجله‌ی پرواز بهت می‌گفت

که برای موتور ملخی، این یه چیز طبیعی بود.

بیا با من پرواز کن

پرواز کنیم، پرواز کنیم دور شویم

اگه به نوشیدنی‌های عجیب غریب علاقه داری

توی «بمبئی» دور یه باری هست…

وقتی توی باند سرعت می‌گرفتیم، دوباره اون حس سورئال بهم دست داد.

و همون لحظه، هواپیما از زمین بلند شد.

باورم نمی‌شه دارم پرواز می‌کنم.

مامانم مستقیم نگاه کرد جلو،

بعد چرخید و بهم لبخند زد.

من همیشه مامانم رو همین‌طوری به یاد خواهم داشت.

بلند شدن هواپیما، خیلی آروم‌تر از اون چیزی بود که فکر می‌کردم.

به دلایلی، هرچی که اون شب تا اون لحظه اتفاق افتاده بود

به نظرم عالی می‌اومد.

سال‌ها، مهم نبود چه تجربه‌ی بدی داشتم،

از لحظه‌ای که راهی فرودگاه می‌شدم

تا وقتی که به مقصدم می‌رسیدم،

زندگی امن به نظر می‌رسید و من شاد بودم.

مامانم 'منهتن' دوست داشت،

اما من 'کوکاکولا' دوست داشتم.

لیز کنار صندلی‌های ما ظاهر شد.

خب، چی براتون بیارم بنوشید؟

- می‌تونم یه کوکاکولا داشته باشم؟ - حتماً.

- من یه 'منهتن' می‌خوام. - البته.

و الان میشه سیگار کشید؟

البته، بله.

سیگارهای فیلتردار «نیوپورت».

اون جعبه‌ی فیروزه‌ای، اون هلال ماه وسطش،

همیشه لحظات لذت‌بخشی رو به یادم می‌آورد.

التعليقات

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left