أول 200 سطر.
کات! خسته نباشی بروس، یه استراحتی بکن.
بقیه بچهها، ما اینجا مستقر میشیم.
- یه نوشیدنی خنک میخوری؟ - نه، ممنون.
خیلی خب، پس یکم استراحت کن.
- هی، دیوید! - سلام، از دیدنت خوشحالم.
- سلام، سلام. - چطورین بچهها؟
- سلام! -
- سلام. - به به، سلام.
- اوضاع چطوره، ببر؟ - از دیدنت خوشحالم، اژدها.
بیا بشین.
برنامهت چیه؟ میخوای برگردی سنگاپور؟
باید به کلاسهای کونگفوم برسم.
فردا راهیام.
ببر، راستش... یه تماسهای عجیبی داشتم.
تماس تلفنی؟ خب، تو یه ستاره سینمایی.
آره، ولی اینا طرفدارام نیستن.
- - بروس، حالت خوبه؟
خوبم...
اما اگه اتفاقی برام بیفته...
تو جانشین من میشی.
و یادت نره، همیشه باید مثل من،
شرافت هنرهای رزمی رو حفظ کنی.
این لباس رو بپوش و قدرش رو بدون.
حتماً.
حالا، وقتی برگشتی سنگاپور،
روی اون لگد چرخشیت کار کن.
یه خورده ضعیفه.
- روش کار میکنم. بینقص میشه. -
پس... خدانگهدار.
گوینده: عزاداران...
بسیاری که تمام طول شب به سوگ نشسته بودند،
اکنون برای ادای احترام آخر صف کشیدهاند.
خانواده، دوستان و دوستداران،
برخی از سرزمینهای دور... رم، توکیو، لندن...
همه از این فاجعهی ناگهانی در بهت و حیرت فرو رفتهاند.
عشق بروس لی به هنرهای رزمی
شاید تنها با عشق او به دوستانش برابری میکرد.
به عنوان اژدها،
میگفتند خیلیها از او حساب میبردند، اما همه دوستش داشتند.
نه.
استاد، فکر میکنین کاسهای زیر نیمکاسه باشه؟
آخه مرگش خیلی ناگهانی بود.
اگر میگفتن... که مریض بوده، یه چیزی...
ولی نبود، پس شاید موضوع دیگهای در کاره.
شاید حق با تو باشه.
باید بفهمم قضیه از چه قراره،
و اگر توطئهای در کار باشه، انتقام میگیرم. انتقامشو میگیرم!
اصلاً نمیتونم باور کنم که دیگه بینمون نیست.
باورنکردنیه که
همین چند وقت پیش توی استودیو...
ازش خداحافظی کردم و رفتم، و...
و...
و حالا تنها چیزی که برام مونده اینه، لباسش...
گفت قدر این لباس رو بدونم.
بهم گفت شرافت هنرهای رزمی رو حفظ کنم.
به خدا قسم که این کارو میکنم!
چرا این اتفاق افتاد؟!
آخه چرا، نمیفهمم!
- استاد. - بله.
باید اینو درک کنید...
من میپرستیدمش.
دیوید.
- دیوید، نباید خودتو ببازی. - فقط باید بفهمم...
بروس چطور مُرد.
شاید... واقعاً توطئهای در کار بوده.
متأسفم. باید برگردم هنگ کنگ.
دیوید... مراقب خودت باش.
این...
از این لباس...
با جون و دلم... محافظت میکنم.
دیوید...
اگه به کمکم نیاز داشتی، من اینجام...
منتظر.
همیشه.
کیا، حالا فقط تو برام موندی.
- اینجا شبکه سیتیوی هنگ کنگه. -
خبرنگار: ما اینجا در بیکون هیل هستیم،
بیرون منزل ستاره سینما، سوزی یانگ.
گزارشها حاکی از آن است که بروس لی چند روز پیش به طرز مشکوکی درگذشت.
مرگ ناگهانی او کل جامعه را
در بهت و سردرگمی فرو برده است.
و هنوز بازار شایعات و گمانهزنیها داغ است.
هماکنون خبر دیگری به دستمان رسید.
سوزی یانگ اقدام به خودکشی کرده است.
سعی میکنیم در اسرع وقت اطلاعات بیشتری در این باره کسب کنیم.
هی، نگاه کنین! فیلیپ نوله!
و این هم رئیس استودیو سامیت، فیلیپ نول.
پلیس میگه مرگش طبیعی بوده.
هیچ چیز مشکوکی در کار نیست.
هیچی؟ اصلاً هیچی؟
این چیزیه که اونا میگن.
اما این واقعیت که اون تو خونه سوزی یانگ مُرده
یکم نگرانم میکنه.
دارم به شک میافتم.
چه شکی؟ میخوام بدونم.
منم اینجام تا همین رو بفهمم.
هنوز نمیدونم.
ولی میگن یه مقدار مواد مخدر توی محل پیدا شده.
دروغگوهای کثیف.
منظورم اینه، حالا که اون مُرده...
اشتباه برداشت نکن.
نمیخوام بگم بروس تو کار مواد بوده.
- تو باید اینو بهتر بدونی. - ولی اونا این کارو میکنن.
نه، بعید میدونم.
باید جلوی این چرت و پرتا رو بگیریم.
خب، اون آدم معروفی بود.
و واسه همینه که سعی دارن اسمش رو لکهدار کنن؟
طبق گزارشها، میدونیم
که مرگش در اثر یه بیماری ناگهانی بوده.
اینو میدونم...
اما یه دلیل محکمتر میخوام.
بیماری ناگهانی؟ یعنی چی؟
لخته شدن خون؟ سکته قلبی؟ حین معاشقه؟
سوزی یانگ میتونه جواب این آخری رو بده.
- تو بیمارستانه؟ - جورج: آره.
که اینطور.
و چرا سعی کرده خودکشی کنه؟
اینش عجیبه.
مواد مخدر توی خونهش.
حتماً بیشتر از ما میدونه. این یه چیز قطعیه.
چرا باهاش حرف نزنیم؟
منطقیترین کار ممکنه.
بالاخره باید از یه جایی شروع کنیم.
خب، حالا...
با این ذهن خلاقی که داری،
واقعاً باید خبرنگار میشدی.
حق با توئه. ولی اول، سعی میکنم یه کارآگاه باشم.
فکر کنم بهتره یکم استراحت کنی...
تا من یه سر به خانم یانگ بزنم.
سعی خودمو میکنم، ولی بعید میدونم بتونم.
با من کاری داشتی؟
مرد: از رئیس بزرگ توی آمستردام پیغام رسیده.
باید یه نوار رو پیدا کنیم،
که ظاهراً هنوز دست سوزی یانگه.
سوزی یانگ؟
مرد: بله. مثل اینکه اون
صدای مکالمهای رو ضبط کرده که ما توش سعی داشتیم
از بروس لی اخاذی کنیم تا برامون مواد جابجا کنه.
خب چرا باید همچین چیزی رو ضبط کنه؟
مرد: فقط میدونم که اون عوضی ضبطش کرده.
حالا داره به عنوان یه جور تهدید علیه ما ازش استفاده میکنه،
انگار خودش کم دردسر برامون درست کرده.
حالا، با مرگ بروس، پای پلیس میاد وسط.
بارون میترسه اگه نوار بیفته دست پلیس، کل تشکیلاتمون لو بره.
پس، مطمئن شو که اون نوار رو گیر میاری.
دردسری درست نکن. فهمیدی چی میگم، برو بیارش.
ولی خیلی مراقب باش، شیرفهم شد؟
مهمه. بهتره سریع بجنبی.
من اون نوار رو میخوام.
مشکلی پیش نمیاد.
هوم، پیداش میکنیم.
سلام، دیوید.
اوه، سلام.
چه خبر؟ چی دستگیرت شد؟
هنوز تو بیمارستانه.
ولی حالش خوبه.
اما یه اتفاقات خیلی عجیبی داره میفته.
میتونی مطمئن باشی که به یه سرنخهایی رسیدیم.
منظورت چیه، عجیب؟
خب، پلیس داره از بیمارستان محافظت میکنه.
نمیذارن کسی بره تو یا بیاد بیرون.
جورج، این اقدام به خودکشی و مرگ بروس...
فکر میکنی ربطی به هم دارن؟
فکر میکنم یه خبرایی هست.
- مثل چی؟ - هنوز نمیدونم.
شنیدم سوزی یانگ دوستپسرای زیادی داشته.
ها! به عنوان یه ستاره سینما، باید دوستای زیادی داشته باشه.
در این صورت، میریم سراغ یکیشون.
تو که خبرنگاری، برات راحتتره.
جورج، به کمکت نیاز دارم. بهت اعتماد دارم.
هر کاری از دستم بربیاد برات انجام میدم.
خودت اینو خوب میدونی.
ولی بهت بگم که من کارآگاه نیستم، حرفم رو باور کن.
چند تا تماس عجیب. حالا، یادم اومد!
دیوید!
منظورت چیه، تماسهای عجیب؟
هی، دیوید! کجا داری میری؟
میرم همونجایی که میگن بروس اونجا مُرده.
هی، مراقب باش.
سوزی یانگ دوستای خطرناکی داره،
و بعضیهاشون میتونن برامون دردسر بزرگی بشن.
اوه؟ اینطوری که خیلی جالبتر شد.
هی!
هوم.
اوه!
- شما کی هستین؟ - میشه یه کم به ما اطلاعات بدی؟
- که اینطور؟ ها؟ خبرنگاری؟ - هوم.
No comments yet. Be the first to leave one.