أول 200 سطر.
┄┅┄┅✧ ترجمه اپلیکیشن کرهلند ✧┅┄┅┄
┄┅┄┅✧ ترجمه اپلیکیشن کرهلند ✧┅┄┅┄
سلام سلام
داری با نگاهت سوراخش میکنی
این امتحان نیست، پس سخت نگیر
قراره طولانی بشه پس خودت رو آماده کن برو خونه
قربان، به این نگاه کنید
چی؟ چیه؟
اوه، همون پروندهست همونی که پدره کشته شد
جلوی چشم دخترش تو شب کریسمس
اون همسر و بچهاش رو آزار میداد
و در نهایت همسرش رو با شیشه سوجو به قتل رسوند
بعد هفت سال بعد درست بعد از اینکه آزاد شد
سعی کرد دخترش رو هم بکشه؟
اون اطلاعات مربوط به دختر به مطبوعات درز نکرد
اون زمان هنوز زیر سن قانونی بود و احتمالاً
یه شاهد
یه شاهد؟ منظورت اینه که کینگفیشر رو دیده؟
هی، اگه اون رو دیده بود، فکر میکنی هنوز کاملاً تو بیخبری بودیم؟
با این حال، کی میدونه
اینکه واقعاً هیچی ندیده یا فقط داره سکوت میکنه
اسم دختره اوه یه چیزی بود صبر کن
دیوونه شدی؟ داری چیکار
انگار واقعاً دلت نمیخواد بمیرم
تنها شاهدِ تیراندازیِ کینگفیشر
تنها بچهای که چهرهام رو بهش نشون دادم
خیلی وقت گذشته، اوه سونگ آه
کریسمس مبارک، یو بو نا
کادوها کجان؟
مطمئنم بابانوئل اونا رو میاره
اینطور فکر میکنی؟ هیچوقت نمیدونی
اون به داشتن درک روشنی از درست و غلط معروفه
تو هم اشتباه متوجه شدی
تو یه رئیس افتضاحی که منو مجبور میکنی تو همچین روزی کار کنم
انگار کار بهتری برای انجام دادن داری
دوستی داری؟ دوست پسری؟ خانوادهای؟
فقط خودت تنهایی تو همچین جایی حبس شدی
ولی اینا همهشون کمیکهای عاشقانهان؟
تازگیها با کسی قرار میذاری؟
باید زودتر بری خونه بچههات منتظرتن
چند روز برای یه حرومزادهای مثل اون فرقی نمیکنه
اون حرومزاده
میتونه یه نفر رو بکشه
اما فکر نمیکنی ممکنه تغییر کرده باشه؟
هنوزم پدرشه
میدونم
اینکه به همهچیز شک کنی اما تا لحظه آخر به امید چنگ بزنی
این روشِ یو بو ناست
اگه میخوای چند روز دیگه زیر نظر بگیریش، بفرما
فقط فرصتت رو از دست نده
بیرون سرده، پس یه دستگرمکن ببر
من رفتم
فکر میکردم اون روز آخرین روز زندگیم باشه
آخرین کریسمسم
به این فکر میکردم
فکر میکردم دیگه هرگز این رو نمیبینم
یا میمُردم
یا میکشتم
درسته، حتماً دلیلش همین بود
چون میتونستم صدای قلبت رو بشنوم
کادوی کریسمس میخوای؟
پس نباید گریه کنی
باید دختر خوبی باشی
شنیدم اون بابانوئل درک خیلی روشنی از درست و غلط داره
شما کی هستی؟
وقتی رسیدی خونه
پنجره اتاق نشیمن رو یه کم باز بذار
بیا دوباره همدیگه رو ببینیم
مدیر یو فکر میکنی داری چیکار میکنی؟
داری سعی میکنی چیکار کنی که اینجوری خودت رو نشون میدی؟
فکر میکنه بابانوئله؟
حتی نمیدونه چه آرزویی کرده بودم
دعا میکردم که زودتر بمیرم
التماس میکردم اگه خدایی هست لطفاً بذاره از این جهنم فرار کنم
درست تو همون لحظه
واقعاً یه خدا ظاهر شد
دلیلی که برگشتم
دلیلی که این کار رو انجام میدم
به امید اینکه بتونم حتی یه نفر رو نجات بدم
به امید اینکه کسی بهخاطر این کار در امان باشه
تو میدونستی
از همون اول همهچیز رو میدونستی پس چرا؟
چون ناامید شده بودم
اون دختر
امیدوار بودم مثل بقیه باشه
میخواستم معمولی و شاد باشه اما نبود
از انتخابی که کردی خوشم نیومد
من
میخواستم مثل تو بشم
میخواستم یه روزی کنار تو بایستم
و بخاطر همین یه رویاست که تا الان خودم رو تا حد مرگ خسته کردم
نباید این کار رو میکردی
باید راه خودت رو میرفتی
تو یه مسیر امن و روشن
اما گفتی دوباره همدیگه رو میبینیم
چی؟
دوباره همدیگه رو میبینیم
نه، منظورم فقط این بود که امیدوارم در امان باشی
نمیدونم بههرحال، باید مسئولیتش رو قبول کنی
من؟ تو هنوز فقط یه بچهای
چت شده؟
تو همون هدیهای بودی که ناامیدانه میخواستم
تو بابانوئل منی
ناجی زندگی من
پس مسئولیتش رو قبول کن
و تو همونی هستی که به شوهرم دارو دادی؟
سم نبود، فقط یه قرص خواب بود
واقعاً کینگفیشر گول همچین چیزی رو میخوره؟
میدونستم قرص خوابه
اگه میدونستی، چرا اسلحه آوردی؟
گلولهها هم واقعی بودن
و واقعاً داشتی شلیک میکردی
بهخاطر این بود که با کسی درافتادی که نباید درمیافتادی
لعنتی
چه دردسرسازی
سرت شلوغ بوده
پس از اینجا شروع شد؟
از انتخابی که منم کردم خوشت نیومد؟
حدود شش سال پیش
اتفاقی دیدمت عزیزم
با یه نگاه شناختمت
از اون موقع تا حالا حتی یه روزم فراموشت نکردم
انگار قلبم سوراخ شده بود
کسی که برای من مثل یه خدا و قهرمان بود
به نظر میرسید تبدیل شده به یه زن معمولی و ضعیف
تو قطعاً یه آنتیفنی
خب که چی؟
میخوام برت گردونم
به همون کینگفیشرِ سابق به همون آدمی که میشناختم
واقعاً که دردسرسازی فکر کردم بهت گفتم
تو انتخابت رو کردی و منم گفتم بهش احترام میذارم
حتی اگه خوشم نیاد، زندگیِ خودته
من فقط کارم رو انجام دادم
و اینکه بعدش چطور زندگیت رو کردی انتخاب خودت بود
اما کینگفیشر
انگار یه چیزی رو اشتباه متوجه شدی
اگه من ناجیِ توام
کسی که کینگفیشر رو نجات داد کوان ته سونگ بود
کار اون بود
اون مرد
جون تو رو نجات داد؟
یه چیز خیلی بزرگتر رو نجات داد
و من هدیه خیلی بزرگتری گرفتم
یو بو نا هستم
عزیزم، میدونی الان کجایی؟
یه کافه
تو تمام عمرم حتی یه بار هم نه، بلکه یه کافه
بهم زنگ زدن بیام شوهرم رو ببرم چون داشتن میبستن
چه خبره؟
خوابم برده بود؟ چرا؟ چطوری؟
اما کِی خوابم برد؟
شبه
قرارمون
خب، قرارمون تموم شد میخوای برای این چیکار کنی؟
متاسفم من
تا یک ماه ظرفا رو میشورم واقعاً متاسفم
و فکر میکنی کافیه؟
نیست؟
تا یک ماه هم یول رو میبرم مهدکودک
واقعاً متاسفم
باشه پیشنهادت رو قبول میکنم
و به مدت یک ماه
هر روز یه کتاب داستان برای یول میخونی
باشه، باشه قبوله
باشه؟ باشه
قبوله واقعاً متاسفم
بهخاطر من تمام این زمان باارزش رو هدر دادیم
واقعاً، جبران میکنم حسابی برات جبران میکنم
میخوای چیکار کنی؟ عزیزم، خیلی خجالت کشیدم بیا فقط بریم
سه آه هی زنگ میزنه پاشو، زودباش
خوبی؟ آره، خوبم خوبم
میتونی راه بری؟ آره
اگه اون یه سم واقعی بود
منو میکشتی
مدیر یو
اگه ببینم تو محل کار اینجوری صدام میکنی
کارت تمومه
تو محل کار
تو محل کار
پس تو محل کار میبینمت؟
واقعاً خانوادهات ارزشش رو دارن که جونت رو براشون به خطر بندازی؟
دو، سه دو، سه
مامان، گشنمه
گشنته، یول؟
وقت غذاست، یول مگه نه؟
حالا که بیرونیم قبل از رفتن به خونه غذا بخوریم؟
عزیزم، کیمچی تربچه مادرت فوقالعاده شده
فقط فکر کردم ممکنه خسته باشی
نگران بودی خسته باشم؟ آره
عزیزم، به گلا نگاه کن قشنگ نیستن؟
تو قشنگتری آره واقعاً؟
مامان از گلا خوشگلتره؟ آره
واقعاً؟ معلومه
سوالت اشتباه بود
مسئله به خطر انداختن جونم نیست
خانوادهام تمام زندگی من هستن
پس در نهایت، اون جون یه نفر رو نجات داده
اگه کینگفیشر نبود اون دختر میمرد
پس حرف آخر اینه که
پسر، این واقعاً فوقالعادهست
No comments yet. Be the first to leave one.