أول 200 سطر.
زيرنويس shine021
این فقط یه تصور غلطه، واقعاً.
'آدمای نابینا نمیتونن واقعاً مفهوم زیبایی رو درک کنن.'
نه.
آدمای نابینایی مثل من،
خیلی به این فکر میکنیم که مردم
چی رو به عنوان زیبایی میبینن.
من سالها دنبال اون زیبایی گشتم،
کل کشور رو سفر کردم، از سنگ قبرها و یادبودها دیدن کردم،
لمسشون کردم و زیباییای که اجدادمون به جا گذاشتن رو کشف کردم.
تو خیلی چیزا رو پشت سر گذاشتی.
البته، البته.
- ولی یه چیزی هست که برام جالبه. - بله.
دستات خیلی ظریفن.
- دستام؟ - بله.
انتظار داشتم کسایی که حکاکی میکنن،
دستاشون پینه داشته باشه، ولی دستای تو خیلی نرمه،
کاری میکنی که ازشون مراقبت کنی؟
من خیلی با دقت از دستام مراقبت میکنم.
این دستا...
اونا مثل چشمای منن،
میدونی؟
من از طریق اونا میبینم و حس میکنم.
اون جای زخم چیه؟
اوه، این؟
وقتی جوون بودم آسیب دیدم...
برای ما، یاد گرفتن یه کار میتونه سخت باشه.
آدمای معمولی مثل ما نمیتونن تصور کنن
چقدر سخت بوده...
بیا یکم بحث رو عوض کنیم.
تو یه هنرمند حکاکی مهری،
ولی یه پدر مجرد هم هستی،
و پسرت الان 'حکاکی چئونگپونگ' رو میچرخونه.
- هوم؟ - بله.
فکر میکنم بینندههای ما کنجکاو باشن درباره اون بخش از زندگیت.
چرا باید درباره اون کنجکاو باشن؟
تنها بزرگ کردن یه بچه به اندازه کافی سخته،
چه برسه به کسی که
مشکل بینایی داره.
همه سعی میکنن بچههاشون رو خوب بزرگ کنن، حتی تو سختی.
بچهها اگه بذاریشون به حال خودشون،
تقریباً خودشون بزرگ میشن.
بچهها خودشون بزرگ نمیشن،
تو بزرگش کردی!
ما کنجکاویم
درباره سختیهات
و فکرایی که داشتی...
سخت بود.
بله.
چه فایدهای داره که به سختیها فکر کنیم؟
راحت باش، وقت داری.
الان ساعت 3:04 بعد از ظهره.
دونگ هوان، بذار یه استراحت کوتاه بکنم.
پدر...
اونا آدمای سرشون شلوغه.
ببخشید، یه لحظه.
- معذرت میخوام. - باید یکم بیشتر ادامه بدیم...
ببخشید، نفهمیدم چقدر زود زمان گذشت.
- خیلی جذاب بود. - ببخشید.
بیا یه استراحت کوتاه بکنیم،
ببخشید.
- پدر، یه سیگار بکشین. - همه یه پنج دقیقه استراحت!
در اینجاست.
تقدیرنامه
دونگ هوان، پدرت واقعاً فوقالعادهست.
اون بیشتر از چیزیه که من لیاقتشو داشته باشم.
فقط به این نگاه کن!
'ایم یونگ گیو ثابت میکنه که معجزه واقعیه.'
چه تیتر خوبی.
این چیه؟
اوه، این؟
یه عکس قدیمیه از وقتی که اولین بار دکه حکاکیش رو باز کرد.
این تنها عکس قدیمیایه که داریم.
تو دقیقاً شبیه اونی.
خب...
منم همین فکر رو کردم،
برای همین، خیلی وقت پیش، بهش گفتم چقدر شبیهشم.
بعد از اینکه اینو گفتم...
اون چی گفت؟ خوشحال شد بشنوه؟
اون فقط ساکت ایستاد و فکر کرد.
فکر کنم...
شاید داشت به ایده شباهت فکر میکرد،
چون از بدو تولد نابینا بوده.
درسته.
اون حتی صورت خودشم ندیده،
من هیچوقت اینجوری بهش فکر نکرده بودم.
زیرسیگاری رو کجا گذاشتی؟
بیا، بده من.
قربان، به اندازه کافی استراحت کردین؟
اوه، بله، بله.
ادامه بدیم؟
حتماً.
بیا فیلمبرداری رو ادامه بدیم!
- دوربین. - دارم میام.
ببخشید.
اصلاً.
بیا یه نمای نزدیک از دستش بگیریم.
آمادهست.
بیا آروم بگیریم.
زشت
پدر.
بیا.
- وقت چاییه؟ - آره.
داغه.
گرفتمش.
این مصاحبهها سخته؟
چند روزه دارن کلافهم میکنن،
انگار چه خبره.
آخرین بخش خبری فقط نصف روز طول کشید فیلمبرداریش.
یکم دیگه تحمل کن، باشه؟
تبلیغ خیلی خوبیه برای استودیو،
و رفتن تو تلویزیون آسون نیست.
- درسته؟ - میدونم.
- اگه برای تو خوبه، فکر کنم خوبه دیگه. - آی.
ولی اون تهیهکننده جوونه خیلی رو مخه.
چرا باهام مثل بچه کوچیکا رفتار میکنه؟
همش بهم دستور میده، 'این کارو بکن' یا 'اون کارو بکن!'
همه تهیهکنندهها همینطورین،
نذار ناراحتت کنه.
راست میگی.
تو سن من، یه لقمه نون درآوردن...
فقط ممنونم که دیده میشم.
میدونی گیو چیل چقدر حسودیشو میکنه؟
اون یارو بیپوله،
ولی همش داره میره سفر.
چی؟ هنوز برنگشته
از جنوب شرق آسیا؟
نه.
خیلی ناامید شدم.
میتونست تو رو هم با خودش ببره، چرا تنها رفت؟
واسه چی؟ چیزی نیست که من ببینم.
شماها دهههاست با هم دوستین،
سفر کردن با هم میتونست خوب باشه.
اون دوست من نیست.
حرفی که واقعاً منظورت نیست رو نزن.
خب، یه تماس دارم،
- یه لحظه. - باشه.
الو؟
آقای ایم دونگ هوان؟
بله، شما؟
از پاسگاه نام ایل تماس میگیریم.
پاسگاه؟
درباره جونگ یانگ هی تماس میگیریم.
اون کیه؟
جونگ یانگ هی رو نمیشناسین؟
اون مادرتونه.
چی؟
میگین این مادرمه؟
این چیزیه که ما حدس میزنیم.
یه کارت شناسایی با بقایا پیدا کردیم.
جسد پیدا شد
در حین خاکبرداری یه کوه برای یه ساختمون پیدا شده،
و یه سری وسایل شخصی هم پیدا کردیم.
با توجه به وضعیت بقایا،
حدود 40 سال ازش گذشته.
وضعیت جسد طوریه که
تعیین علت مرگ سخته.
تنها چیزی که میدونیم اینه که 40 سال پیش فوت کرده،
و تو کوه دفن شده.
سخته بگیم تصادف بوده یا نه،
ولی با توجه به نحوه دفن جسد،
احتمال یه دسیسهای هم وجود داره.
با این حال، قانون مرور زمان خیلی وقته منقضی شده.
کارت ملی: جونگ یانگ هی
مراسم تدفین
زیاد کار نکن، کسی اینجا نیست به هر حال.
تویی؟
آره.
باشه.
کسی از انجمن اینجا هست؟
هنوز نه،
ولی یه تاج گل فرستادن.
- پدر. - بله؟
مگه این نبود که...
مادر فقط فرار کرد، و ما رو ول کرد؟
منم همین فکر رو میکردم.
من از سر کار اومدم،
و فقط تو تو اتاق بودی،
اون نبود.
و... همین.
کسی دنبالش نیومد یا چیزی شبیه به اون؟
اصلاً.
هیچکدوم از ما خانوادهای نداشتیم که بخوایم حرفی ازش بزنیم...
اون دشمنی هم نمیتونست داشته باشه، درسته؟
معلومه که نه.
مادرت آدم خیلی مهربونی بود.
میدونی...
چرا اینو میگی؟
هیچی نیست.
هوم؟
فقط...
بعد از 40 سال، یهو شنیدن اینکه فوت کرده،
فقط کنجکاو شدم، نگران نباش.
ببخشید.
مهمون داریم،
پدر. تهیهکننده.
- بفرمایید داخل. - بله.
باید اینو آماده میکردم.
اینکه این اتفاق وسط فیلمبرداری افتاد،
نمیدونم چی بگم.
No comments yet. Be the first to leave one.