أول 200 سطر.
«:مـتـرجـمـیـن: ماهی، پریسا نصیری:» .::__Galadriel__,Mahi::.
اسم من "مری کاترین بلکوود" هست
هجده سالمه
.و با خواهرم "کانستنس" زندگی می کنم
.اون ارزشمند ترین آدمِ تو دنیاست
.خانواده ی بلکوود همیشه تو این خونه زندگی کردن
.ما هیچوقت کاری نکردیم که موجب آزارِ دیگران بشه
.هرچیزی رو سرجای خودش قرار میدیم
.و هیچوقت اینجا رو ترک نمی کنیم
...مهم نیست اونا چی بهمون بگن
.یا چه بلایی سرمون بیارن
.هرگز
.ولی یه تغییر در راهه
.و هیچکس بجز من ازش خبر نداره
"ما همیشه در قصر زندگی کرده ایم"
<همینطور برای داربی، هستینگز، باکینگهام
"آخرین سشنبه"
- !مریکات -
- - !مریکات
- -!مریکات، بجنب
.لطفا، دستات رو بشور
چی داری میخونی؟
.منظره ی زیباییه وقتی یک بانو کتاب میخونه
.دارم کتاب "بهترین روش کمپوت درست کردن" رو میخونم عمو جولین
.چه عالی
بنظر میاد اصلا نمیدونم که
آیا اونروز صبح پدرت
- .با خودش سیگارش رو به باغ برد یا نه - .بله برد
-.هرروز صبح اینکارو میکرد - .باید فصل رو با اون شروع کنم
".من نمیخوام"
.شنیدم مادرت این رو گفت
و پدرت گفت
"باور کن راه دیگه ای نداریم" .نقطه
- .اینم از لیست - .آقای "البرت" از صورتحساب گنده خوشش نمیاد
- .بسیارخب - .سکه ها بهترن
حالا برو به شهر
.حسابمون رو تسویه کن و ببند
.خریدامون رو انجام بده
- .و بموقع برای ناهار برگرد -مجبورم ...؟
.درو قفل کن
.سشنبه ها بدترین روزه
چون من باید سشنبه ها به شهر برم
.و تمام کسایی که از ما بیزارن رو ببینم
تو کتابِ طلسمهام خوندم که
اگر یه چیزِ شیطانی یا نحس رو دفن کنی
ممکنه قدرتش رو بگیری
.و برای یکروز کامل هیچ آسیبی بهت وارد نشه
.ازم حفاظت کن
ما در انتهای جاده ی بلکوود زندگی می کنیم
.جاده ای که دایره ی بزرگی اطراف دهکده شکل داده
پدر هم مثل تمامِ بلکوود های قبل از خودش
.خیلی ثروتمند بوده
.و این دروازه رو برای حفاظت از ما ساخته
.ولی از خودش نتونست حفاظت کنه
مرد اینجا معتقدن که
که شش سال پیش کانستِنس پدرم و کل خانواده رو کشت
.و عمو جولیان رو هم مسموم کرد
.اونا فکر میکنن اون شرورِ و باید از اینجا بره
ولی حالا ما داریم مثل دوتا ملکه . روی قلعه ای در بالای بلندترین تپه زندگی می کنیم
!آدمای موش خور
.اونا آرزوی نابودی مارو دارن
.ولی اونا متوجه نمیشن
.دنده ی گوسفند
.تخم مرغ
.قهوه
.آرد
- .گردو - .توماس
.شکلات بادوم زمینی
!توماس، تمومش کن
دیگه چی؟
.صبح بخیر مریکات
امروز حالت چطوره؟
.ممنون، خوبم
- .قهوه ی تلخ لطفا - .البته
!سلام استِلا
.آقایون
-...به محض اینکه صداش رو شنیدم - آتیش کجاست؟
.امروز صبح تمرین داشتیم خانمها
.فهمیدم که طلسمِ حفاظتم شکسته شده
.خانم
.خیلی وقت پیش "جیم دانل" عاشق خواهرم کانستنس شد
.میخواست با ماشینش اون رو از ما بدزده
.ولی من به پدر گفتم
...خب
و پدرم قدرتش زیاد بود
.بهم خبر رسیده دارید از اینجا میرید
واسه همین جیم دانل کارش رو از دست داد
.و همینطور عشقش
.و بعدم ماشینش رو
اونا بهم گفتن
.دارید از اینجا میرید
.نه
نه؟
.پس حتما شایعه بوده
تو تاحالا چیزی تو این شهر شنیدی که شایعه باشه، استلا؟
.تنهاش بزار جیم
.من مزاحم کسی نشدم استلا
من فقط دارم از خانم مری کاترین بلکوود که اینجاست میپرسم
چطوره که همه توی شهر
به من میگن که اون و خواهرش
.دارن میرن یجای دیگه زندگی کنن
همم؟
.آره
.واقعا حیفه که خانواده های قدیمی برن
...البته میشه اینطور گفت
.که بیشتر بلکوودها از قبل رفتن
خب حداقل من همیشه میتونم به مردم بگم کانستنس بلکوود رو خیلی خوب میشناختم
اونا هیچوقت بلایی سر تو آوردن بابی؟
من میتونم بگم یکبار پله ی خونشون رو درست کردم
.و هرگز پولی بابتش بهم ندادن
.خب حتما اشتباهی پیش اومده بابی
بزار بهت بگم، حالا که جان بلکوود مرده
.میتونی راحت از دروازه رد بشی و دختره رو ببینی
.حتما چیزی که میخوای رو بهت میده
.درستش نکردی
ببخشید؟
پدرم گفت بابت ماست مالی باید تنبیه شد نه که پولی دریافت کرد
اینطوریاست؟
.برو گمشو
.شاید بهتر باشه دیگه بری خونه
.تا وقتی تو اینجا باشی صلح و صفا درکار نیست
.اینو خوب گفتی
فقط کافیه لب تر کنی خانم مری کاترین بلکوود
.اونوقت ما میایم اونجا و تو اسباب کشی کمک میکنیم
!اونم مجانی
.مری کَت
.مری کَت
خواهرِ بزرگت کجاست؟ داره آشپزی میکنه؟
خواهرِ بزرگه گفت "چایی میخوری مری کت"؟
مری کت جواب داد "نه ممنون، میترسم مسموم بشم"
خواهر بزرگه گفت " مری کت دوست داری بری بخوابی؟"
"البته اون پایین زیرِ خروارها خاک"
-!بجه ها - !خدافظ کودن
.مامانم میگه تو و کانستنس موش میخورید
!برو خونه جادوگر
.مری کت
.ببین امروز چقدر جلو اومدم
.به همین زودی، میتونم باهات تا شهر بیام
.فکر نمی کنم خیلی خوشت بیاد
امشب
.فکرکنم فصل 44 رو شروع کنم
اول با کمی مبالغه شروع میکنم
و بعد از اون میرم سراغ
.یک...دروغ آشکار
کانستنس، عزیزم؟
بله عمو جولیان؟
میخوام بنویسم که همسرم
.زیبا بود
.همیشه وقتی از دهکده برمیگردی خیلی خوشحال میشم
...بله، چون غذا با خودت میاری
.ولی دلمم برات تنگ میشه
.همیشه از برگشتن خوشحال میشم
امروز شهر چه خبر بود؟
.دارم بهتر میشم
.امروز تا آخرای چمن زار پایین رفتم
.یکروز بالاخره میرم
.من تورو با خودم به ماه میبرم
.اونجا خیلی زیباست
.بزودی باهم کاهو میچینیم
.هوا امروز خیلی گرم بود
توی ماه، تمام سال کاهو هست، درسته؟
.در ماه همه چیز داریم
.قفلها سفت و محکمن
.فقط من و تو هستیم
.و خورشید هرروز میتابه
.دنیا پر از آدمای مزخرفه
.کانستنس به خوبیِ آدما ایمان داره
.هیچ اتفاق بدی نمیفته مری کت
.قول میدم
یک شَرِ دیگه تو راهه
حسش میکنم
واسه همین یک طلسمِ قوی برای حفاظت میخونم
یک سکه ی نقره ی دیگه دفن میکنم
بهمراه یک عروسک که پدر به کانستنس داد و چشماش هیچوقت بسته نمیشه
کتابی که پدر بهم داد رو به درخت کاج میخ میکنم
تا زمانی که اینا سرجاشون بمونن
.کانستنس در امان خواهد بود
"آخرین چهارشنبه"
.اون یکی دیگه رو آورده
ترسیدی؟
.نه
.میفرستمشون برن
.درو باز کن
.عصربخیر مری کاترین
"لوسیل رایت" رو با خودم اوردم. یادت هست؟
.و البته آقای "کلارک"ُ
.خدانگهدار عزیزم
.تا یه ساعت دیگه میام دنبالتون خانمها
...خدانگهدار مری کاترین
.اوه هلن .پله کان
.کاج ارگونیا
.حیف
.دیگه کسی نمی بینش
چای؟
.باع زیبا بنظر میرسه کانستنس
.من عاشق باغم .عاشقشونم
.امسال در مسابقه ی "گل سوسن خانم پورتر" 600دلار جمع کردیم
!ششصد دلار
مسابقه ی گل سوسن؟ به این زودی؟
.آدرین ویتل با گل سوسن گوجه ایش برنده شد
No comments yet. Be the first to leave one.