أول 200 سطر.
خانمها و آقایان، این شما و این کوین هارت: 'بازیگری در سن من'.
'کوین هارت: 'بازیگری در سن من
زيرنويس shine021
درسته.
میخوام اول از همه بگم که من خیلی سرحالم.
دلیلش هم اینه که الان زندگی خوبه.
زن و بچههام خوشحالن.
رابطهم با خونوادهم داره بهتر و بهتر میشه.
من مسئولیت همهی دورهمیهای فامیلی رو به عهده گرفتم.
وقتی کل فامیل میخوان دور هم جمع شن، من هماهنگ میکنم.
دورهمیها، مهمونیها و شامها با منه.
دروغ میگم اگه بگم اذیتکننده نیست.
برادرزادهم چند وقت پیش گفت: 'یه چیزی هست که میخوام به فامیل بگم.
میشه کمکم کنی همه رو جمع کنی؟' منم قول دادم کمکش کنم.
به فامیل زنگ زدم و یه اتاق خصوصی تو یه رستوران رزرو کردم.
وقتی رسیدیم، برادرزادهم گفت: 'میخوام بهتون بگم که من گیام.'
خیلی سریع گفت.
خیلی سریع گفت.
حتی نذاشت بشینیم و غذا بخوریم.
بعدش هیچکس هیچی نگفت. همه ساکت بودن.
فهمیدم که یکی باید یه چیزی بگه. یکی باید سکوت رو بشکنه.
و این روزا این وظیفهی منه که یه چیزی بگم.
گفتم: 'گوش کن، برادرزادهم.
فکر کنم دارم از طرف کل فامیل حرف میزنم. مگه نه؟'
دقیقا. از طرف همهی ما.
میخوام بگم که ما به عنوان یه فامیل...
میشه با اطمینان گفت... گوش کن.
فکر کنم میشه با اطمینان گفت که ما...
...میدونیم. هیچکس شوکه نشده.
هیچکس از این خبر تعجب نکرده.'
وقتی اینو گفت، یه تاپ کوتاه پوشیده بود.
روش نوشته بود: 'سوراخ کونم قهوهایه'.
'معلومه که گیای.
اصلا مهم نیست. ما دوستت داریم.'
عمهم خواست خودی نشون بده. بلند شد و گفت:
'اگه بخوایم با هم رو راست باشیم، من مشکل وزن دارم.
حس میکنم چاقم.'
دوباره سکوت شد. هیچکس هیچی نگفت.
فهمیدم که باز باید سکوت رو بشکنم.
گفتم: 'بشین سر جات، چاقالو.' واقعا اینو گفتم.
'اون کون گندهتو پارک کن، پت.
چاقی جدیدی نیست. همون چاقی همیشگیه.'
پت از وقتی من 12 سالم بود چاق بوده. 'همون چاقی همیشگیه، پت.
بشین سر جات. اصلا بحث چاقی نیست.'
نگه داشتن فامیل کنار هم سخته.
کار زیاد و صبر زیادی میخواد.
خونواده هم همینطور. من پدر چهار تا بچهام و معمولا راجع به بچههام روی استیج حرف میزنم.
من به عنوان یه پدر معروف خیلی تحت فشارم.
ولی فکر کنم بیشتر خودم به خودم فشار میارم.
میدونید چرا؟ حس میکنم حداقل یکی از بچههام باید موفق شه.
انتظار ندارم هر چهار تاشون موفق شن. نه بابا.
همهی کسایی که چهار تا بچه یا بیشتر دارن...
میدونن کدوم بچهها موفق میشن و کدوم نمیشن.
معلومه دیگه. 'یعنی این پسره...'
آماده باشین براش وثیقه بذارین.'
من فقط نمیخوام هیچی به هیچی بشم.
نمیخوام یکی از اون بچههای معروف باشم که هیچی به هیچی میشن.
خیلی از بچههای آدم معروف با این همه امکاناتی که دارن هیچ کاری نمیکنن.
من میخوام بچههام از فرصتهاشون استفاده کنن.
من نمیخوام هیچی به هیچی بشم.
میتونم بهتون بگم کدوم آدم معروفا هیچی به هیچی شدن. من به این چیزا فکر میکنم.
میتونم بگم. میخوام رو راست باشم.
من گوشیاتونو گرفتم که بتونم رو راست باشم.
میتونم رو راست باشم و هر چی دلم میخواد بگم.
اگه به کسی بگین، انکار میکنم.
میخوام بهتون بگم کی هیچی به هیچی شده.
مایکل جردن. اون قطعا هیچی به هیچی شده.
هر چی میخواین بگین. مایکل میدونه. من میدونم.
فکر میکنین مایکل هر دفعه که دل کری رو میبینه که کنار زمین داره خوشحالی میکنه چه حسی داره؟
با استف و ست کری؟ تا حالا دیدین دل کری بازیها رو نگاه کنه؟
انگار داره میگه: 'بچههای منو تو 'ان بی ای' ببینین!'
مایکل به مارکوس و جفری که رو مبل نشستن نگاه میکنه و فکر میکنه: 'چه آدمای هیچی به هیچیاین.
تنها کاری که میکنن اینه که ترکیب رنگای جدید برای 'ایر جردن' پیدا میکنن
و هر روز 'فورتنایت' بازی میکنن. به خودتون نگاه کنین.'
بذارین همینجا بگم که من و مایکل جردن با هم قهریم.
خیلی از حرفایی که میزنم دلیل داره.
مایکل خیلی وقته با من بده. سالهاست که عصبانیه.
من مجری یه مراسم بودم که اون دیر رسید.
من دو تا تیر تو خشاب داشتم و دو تا شلیک سریع کردم.
البته فقط یه شوخی بود.
همه میدونن که مایکل جردن بد لباس میپوشه.
بعضی از بدترین شلوار جینهایی که دیدم رو مایکل جردن پوشیده.
جیبای پشتی بزرگ. خیلی بزرگ.
ولی میشه یه کامپیوتر 'دل' تو جیب پشتیش جا داد.
'مایک، تو جیب پشتیت کامپیوتر 'دل' داری؟'
'چه خبره، مایک...!' مودم هم اونجاست؟'
اون دیر رسید. من یه شوخی کردم.
گفتم: 'مایکل مثل یه زن لزبین حامله لباس میپوشه.'
شلوارش بالا بود و سینههاشو پوشونده بود.
و یه شکم کوچولو هم داشت.
از اون موقع دیگه باهاش حرف نزدم.
ولی برام مهم نیست. برام مهم نیست کی از من خوشش میاد.
این روزا سخت میشه منو عصبانی کرد.
من 45 سالمه. هر چی سن آدم بیشتر میشه، کمتر اهمیت میده.
راسته. کاملا راسته.
هر چی سن آدم بیشتر میشه، کمتر اهمیت میده.
اگه به من و خونوادهم مربوط نباشه، وقتمو براش تلف نمیکنم.
من مثل قبل نیستم. دوستام هم عوض شدن.
یادمه قدیما چجوری بودیم.
همش راجع به یه چیزای چرت و پرت حرف میزدیم.
دخترا و کلابها و مشروب کجاست؟
مشروب و کلابها و دخترا و کلابها کجاست؟
هر روز.
وقتی ۴۵ ساله میشی فقط راجع به آسیب دیدگی و دارو حرف میزنی.
این حقیقت امروزه. درسته.
بعد از ۴۰ سالگی آدم همش درد داره. نمیدونم چرا.
آدم همیشه یه دردی داره ولی نمیدونه چجوری اومده سراغش.
هر مکالمهای با یه سوال راجع به یه آسیب دیدگی که معلوم نیست چجوری اتفاق افتاده شروع میشه.
'امروز گردنم خیلی درد میکنه. نمیدونم چیکار کردم.'
همه بعد از ۴۰ سالگی به آسیب دیدگیهات اهمیت میدن و میخوان کمک کنن.
'فکر میکنی چی شده؟' -'هیچ ایدهای ندارم.
احتمالا خیلی به تابلوی راهنما نگاه میکنم. اینجوری نگهش میدارم.'
همه میدونن آدم چی لازم داره. همه فکر میکنن دکترن.
'باید زردچوبه و روغن ماهی بخری.
روغن ماهی رو بمال به گردنت. و یه قاشق غذاخوری سیر بخور.
یه پیاز گاز بزن و پای چپتو ۱۰ دقیقه تو آب گرم بذار.'
'فکر میکنی من خونآشامم؟ داری چی میگی؟'
آدم بعد از ۴۰ سالگی همیشه درد داره.
بدتر از همه اینه که آدم بعد از ۴۰ سالگی هیچوقت کاملا خوب نمیشه.
بعد از هر آسیب دیدگی یه ذره از دست میدی.
دیگه هیچوقت مثل قبل نمیشی.
میتونم نشونتون بدم. به بازوم نگاه کنین.
تا آخر. میبینین؟ تا آخر.
این طرف نه. اینجاست.
میدونین دکتر چی گفت: 'فقط از اون یکی بازوت استفاده کن.'
گفتم: 'یه کاریش کن لعنتی!
من کلا نامتقارنم. یه کاریش کن لعنتی!'
من به نسل جوون حسودیم میشه.
جوونا هیچ مشکلی با آسیب دیدگی ندارن.
من با جوونا بسکتبال بازی میکنم.
یکی از جوونا پاش پیچ خورد. مچ پاش خورد به زمین.
خیلی بد پاش پیچ خورد.
گفتم: 'لعنتی! حتما پاش شکسته. صد در صد.'
میدونین همونجا چجوری حلش کرد؟
خم شد، بند کفششو محکمتر کرد و پرید بالا.
گفت: 'هیچی نیست. میتونم بازی رو تموم کنم.'
گفتم: 'بازی رو تموم کنی؟!'
بعد از ۴۰ سالگی نمیشه این کارو کرد.
اگه اینجوری پات پیچ بخوره، روز بعدش باید با مچبند راه بری.
'چطوری؟'
'چه خبره، جو؟'
مگه پات پیچ نخورده بود؟' -'فکر کردم پیچ خورده.
ولی معلوم شد مینیسک و آشیل پامه.
و سیاتیک هم گرفتم. باید هشت ماه استراحت کنم.'
'هشت ماه؟!'
هشت ماه! چه خبره، جو...!
تو که اصلا بازی نمیکردی!'
'میدونم. گفتن خیلی سریع نشستم.
یادتون باشه خیلی سریع نشینین. آروم باشین.'
'چه خبره، جو.' خیلی راحت میشه آسیب دید.
مردم نمیفهمن چقدر راحت میشه آسیب دید.
من چند روز پیش از سه تا پلهی آخر سر خوردم پایین.
ولی نیفتادم. با پاشنههام ترمز کردم. میدونین؟
میدونین چی میگم؟ 'آه، نه.' اون حرکت.
خیلی ترسیدم.
ترجیح میدادم میافتادم. خیلی بیشتر.
اگه بیفتی دیگه تمومه.
ولی با این وضعیت آدم فکر میکنه...
آدم فکر میکنه چقدر بد ممکنه بیفته.
'قراره سرمو تو پلهها خورد کنم!'
ممکنه به بقیه هم آسیب بزنی. من زنه جلوییمو هل دادم پایین پلهها.
هول کردم.
فقط شنیدم...
پلهها خطرناکن.
چرا این همه پله داریم؟
این همه پله اینور و اونور هست.
بالا رفتن که مشکلی نیست. پایین اومدن داستانه.
با بالا رفتن سن ترسناکتر هم میشه.
چند وقت پیش با پسرم از پلهها میرفتیم. اون پرید پایین.
حتما یه 'انتقامجو'ـه. همچین چیزی ندیده بودم.
واقعا زانوهای پسرم چیه؟
من از پلهها پهلو پهلو میرم پایین. با بالا رفتن سن همه چی عوض میشه.
'عجله دارین؟ از من رد شین.
نمیخوام به خاطر شما آسیب ببینم.'
آدم راحت آسیب میبینه.
چند وقت پیش که رفتم تو حموم سر خوردم. خدای من.
خیلی ترسیدم. خیلی بین پاهام فاصله افتاد.
تا حالا پاهام اینقدر از هم باز نشده بود. خدای من.
آدم تا وقتی به یه چیزی نیاز نداشته باشه که بتونه بگیرتش، قدرشو نمیدونه.
آدم تا وقتی به میلههای حموم نیاز نداشته باشه، قدرشونو نمیدونه.
سر خوردم و نزدیک بود سرم خورد شه ولی یه میله رو گرفتم.
گفتم: 'ممنون، میلهی نجات جون یه آدم.'
آره.
همینه دیگه. یه میلهی نجات جون یه آدم.
خندهداره که میلهی بزرگ حموم رو نگرفتم.
اون لعنتی رو نگرفتم ولی اون کوچیکه رو گرفتم.
خدای من. نمیدونستم اون میلهها برای این کارن.
میترسم تو حموم بیفتم.
آدم ممکنه آسیب جدی ببینه اونجا.
افتادن تو حموم؟ خدای من. چیزی که از همه بیشتر ازش میترسم اینه
اینه که بیفتم و نتونم تکون بخورم، و زیر دوش گیر بیفتم
که آب هی بپاشه.
بعد باید شش ساعت اونجا بشینم و برای زندگیم بجنگم.
شش ساعت باید...
اینجوری پیدام میکنن.
با یه کیر کوچولو، چون شش ساعته تو آب بودم.
خدای من. میتونین تصور کنین؟
آدم داره میمیره که میشنوه: 'اه، کیرشو نگاه کن.'
لعنت، خدای من!
همون موقع منو بکشین!
No comments yet. Be the first to leave one.