أول 200 سطر.
هری لوید در نقش ویسریس تارگرین
کانلث هیل در نقش واریس
پیلو آسبک در نقش یورون گریجوی
نیکولای کاستر والدو در نقش جیمی لنیستر
سوفی ترنر در نقش سانسا استارک
آیدان گلن در نقش پیتر بیلیش
بازی تاج و تخت فتح و قیام انیمیشنی از تاریخ هفت پادشاهی
بخش اول فرزندان والریا: خاندان تارگرین
ويسريس تارگرين: اين جهان هميشه انقدر کوچک و حقير نبوده
هزاران سال پيش هنگامي که باقي جهانيان به درگاه خدايانشان دعا ميکردند
والريايي ها تبديل به خدايان شدند
از طريق جادو و يا خالص بودن نژادشان
آنان تبديل به اربابان بزرگترين موجود تاريخ شدند
يک اسب قدرت انسان روي زمين است،کشتي هم روي دريا
اما اژدهایان آسمان را به ما دادند که همه چيز و همه کس پائين تر از آن قرار دارد
بر فراز آن اجداد من بر جهان شناخته شده حکمراني ميکردند
اگرچه، بخش هايي بودند که ما نديديم و ارزش شناخته شدن نداشتند
پايخت مان والریا باشکوه ترين شهرهاي شرق را شرمسار ميکرد
زيرا حتي ميخ و چکش هاي ما نيز همتايي نداشتند...زيرا آتش اژدها و سحرمان همتايي نداشت
يک شهر بود و يک امپراطوري انگار ساخته شده است که براي هميشه پا برجا باشد
خب،پابرجا نماند
چهارصد سال پيش نابودي روي والريا سايه افکند
کوه ها ترک خوردند و مثل تخم مرغ باز شدند
رودها و درياچه ها طغيان کردند
آتش،خاکستر و دود همچون فواره از دل زمين بيرون ميزد
فواره هايي پر ارتفاع و سوزان به شکلي که حتي اژدهايان در جدال با آن سوختند
زمين متلاشي شد و درياي خشمگين به درون آن هجوم برد
در عرض چند ساعت بزرگترين و باشکوه ترين شهر تاريخ تبديل به خود تاريخ شد
ولی اجداد من مانند ديگر اقوامشان نسوختند و يا غرق نشدند
دوازده سال پيش از مصيبت والريا با وجود تمسخر از سوي رقبايش
اينار تارگرين پايخت را به همراه خانواده اش رها کرده و ترک گفت
افسانه ها ادعا ميکنند دخترش ويراني والريا را در يکي از روياهايش پيش بيني کرده بود
اگرچه بيشتر احتمال ميرود اينار در دربار با مشکلاتي مواجه شده
و تبعيد را بجاي اعدام برگزيده باشد
او و خاندان تارگرين به جزيره اي دورافتاده خسته کننده،بي آب و علف و فراموش شده نقل مکان کردند
اگرچه ديگر فراموش شده نبود
با هنر دست دنيايي که حال از دست رفته بود
ما يک پايگاه مرزي دورافتاده را تبديل به دراگون استون کرديم
دژي مستحکم براي آخرين اربابان اژدها
و سپس تا سالها نوادگان اينار در آن زندگي کردند و آن را چونان معبدي از سرزمين مادري از دست رفته انگاشتند
تا زمان اگان
وقتي او به شرق نگاه کرد
گذشته هاي پير، خسته و مرده را ديد
اما وقتي به غرب نگاه کرد
آينده را ديد
طلا در زمينش،طلا در دشت هايش
و در آسمانش هيچ اژدهايي بجز مال او ديده نميشد
او و خواهرانش،رينيس و ويسنيا بر فراز اين قاره بزرگ به پرواز در آمدند
در ظاهر فقط براي بازديد از اين سرزمين غريبه
ولی وقتي اگان بازگشت
دستور ساخت يک ميز بزرگ حکاکي شده و تراش خورده به شکل وستروس را داد
نقشه اي که شامل تمام رودخانه ها و کوهستان هاي شناخته شده اي ميشد که ديده بود
يک نقشه شخصي از هفت پادشاهي
سرزميني که توسط هفت خانواده هميشه در ستيز اداره ميشد
خاندان دوراندون که از دژ استورمز اند بر سرزمین های طوفان حکمراني ميکرد
تقريباً در جنوب دراگون استون قرار داشت
خاندان هور از جزایر آهنین که البته سرزمین های رودخانه را نيز فتح کرده بود
و بر هر دو اقليم از دژ هرنهال حکم ميراند
يک قلعه هيولا مانند که در ساحل درياچه چشم خدایان قد علم کرده بود
خاندان استارک که زمين هاي باير و يخ زده شمال را در اختيار داشت
قديمي ترين،بزرگترين و خالي ترين در بين ديگر پادشاهي ها
خاندان لنیستر که بر سرزمين هاي غربي حکمراني ميکرد
ثروتمند ترين پادشاهي به لطف معادن طلاي غنيش
خاندان گاردنر که حکام ریچ بودند
اقليمي که با تشکر از محصولات زراعيش دومين قلمرو ثروتمند در وستروس بود
خاندان آرن که دره را حفظ ميکرد اگرچه دره بيشتر آنان را حفظ کرده بود
کوهستان هاي ويل غيرقابل نفوذ بودند بجز تنها راه ورودي يعني دروازه خونين
که آنهم هرگز فتح نشده بود
خاندان مارتل که بر بيابان هاي دورن حکمراني ميکرد
احتمالاً چون شخص ديگري خواهانش نبوده است
در کنار هم، اين هفت پادشاهي وستروس را ميسازند
قلمرويي بزرگ که البته هنوز يکپارچه نشده بود
هر بخشش در دست خاندان هاي بزرگي بود که معناي واقعي بزرگي و عظمت را نميدانستند
اگان به آنان خواهد آموخت
بخش دوم هجوم
واريس: گرچه حاکمين خاندان دوراندون به خود لقب طوفان شاه داده بودند
در آن زمان چيزي بيش از باد هاي ملايم گاه و بي گاه نبودند
دوران پادشاهي آنان در سرزمين هاي طوفان رو به پايان بود
و در چند قرن گذشته تنها
با کمک ديگر خاندان ها دوام آورده بودند
بيش از همه توسط خاندان هور
خانداني که در شرف به اتمام رساندن دژ بي همتايش هرنهال بود
قلعه اي که براي حکمراني کردن، آنهم تنها بر سرزمين هاي رودخانه بسيار بزرگ و پر هزينه بود
پادشاه آرگيلاک ميدانست که آهنزادگان به زودي باز خواهند گشت
حتماً فکر ميکنيد پادشاهي که در تقلا براي حفظ تاجش است
بايد در مورد مردي که هيولاهايي با نفس آتشين دارد محتاطانه عمل کند
اما بي دليل نبود که به پادشاه آرگيلاک دوراندون لقب سرکش داده بودند
بي توجه به مخالفت ديگر اعضاي خاندانش
او نماينده اي را به دراگون استون فرستاد
که از اگان تارگرين و اژدهايانش در مقابل دشمنانش درخواست کمک کند
و در ازاي اين کمک،آرگيلاک زمين هايي را پيشکش اگان ميکرد که نداشت
و همسري که اگان نيازش نداشت
زيرا همانگونه که والريي ها رسم داشتند خواهر بزرگترش ويسنيا را به همسري گرفته بود
سپس همانگونه که والريايي ها رسم نداشتند خواهر کوچکترش رينيس را نيز به همسري گرفته بود
دو خواهر،دو همسر
احتمالاً به همين دليل انقدر مشتاق ماندن در دراگون استون بود
اگان با احترام و تواضع پيشنهاد آرگيلاک را رد کرد
او نماينده خودش را فرستاد که اعلام کند
دست شاهدخت دوراندون بجاي خود اگان بايد به نزديکترين دوست
و برادر ناتني اش اوريس براثيون برسد
آرگيلاک با يک جعبه و نامه پاسخ اگان را داد
"اينها تنها دستاني اند که حرامزاده ات از من خواهد گرفت"
درون جعبه دست هاي نماينده اگان قرار داشت
به راستي چندوقت بود که اگان در انتظار چنين بهانه اي بود؟
در همين حين که ارتشش براي بادبان کشيدن آماده ميشد
کلاغ ها به سمت تمام لردهاي بزرگ هفت پادشاهي به پرواز در آمدند
همگي با پيغامي مشابه
از امروز تا چهار روز ديگر هفت اقليم بايد تحت فرمان يک پادشاه باشد
کساني که جلوي اگان از خاندان تارگرين زانو بزنند
سرزمين و القابشان را حفظ ميکنند
کساني که عليه او به پا خيزند
تاجشان را از دست داده شکسته و نابود ميشوند
آرگيلاک پير و بيچاره
حتي در ميزان سرکشی هم نميتوانست به اگان برسد
اگان در دهانه رود بلک واتر قدم به زمين نهاد
و يک سکونتگاه موقت به نام قلعه اگان را در زمين هاي
مورد مشاجره بين پادشاهي هاي آرگيلاک و هرن بنا نهاد
هيچ يک از آن دو نميتوانست تصميم بگيرد که اگان مشکل کدامشان است
مطابق فرهنگ و رسومات هفت پادشاهي
اگان پرچم خودش را بر افراشت
پرچمی که روی زمینه سیاهش اژدهایی سرخ با سه سر در حال آتش دمیدن بود
ويسنيا او را با تاجي گرد از جنس فولاد والريايي با ياقوت هاي سرخ تاجگذاري کرد
در حالي که رينيس او را بعنوان
اولين پادشاه بزرگ قاره از سپيده قرون تا به الان اعلام کرد
همينطور که لرد ها و اطرافيانش هلهله ميکردند و به او تبريک ميگفتند
اگان نام شورای کوچک را بر دوستان وفادارش نهاد
شورايي که توسط اوريس براثيون اداره ميشد کسي که به او«دست راست قدرتمند من!» ميگفت
اين لقب به او چسبيد
و حرامزاده تبديل به اولين دست پادشاه تاريخ شد
ولی در آن موقعيت قلمرو اگان محدود به جزيره اي سنگلاخي و تعداد انگشت شماري زمين زراعي ميشد
ديگر پادشاهان ارتش،کشتي و قلعه هاي بزرگتري داشتند که با سابقه هزاران سال حکمراني کامل ميشد
اما اگان اژدهايانش را داشت
او شعار آتش و خون را براي خاندانش برگزيد
قبل از اينکه کارش پايان يابد رود و زمين و آسمان به رنگ سرخ خواهند درخشيد
بخش سوم خاندان هور،پادشاهان آهنزاده سرزمین های رودخانه
يورون گريجوي: هرن از خاندان هور پادشاهي را به ارث برده بود
که از جزاير آهنين تا ترايدنت امتداد پيدا کرده بود
قلمرويي که براي حکم راندن بر آن از قلعه اي مزخرف همچون پايک خيلي بزرگ بود
برای چهل سال متمادی
آهنزادگان تحت فرمانش سرزمین های رودخانه را
براي بدست آوردن سنگ،چوب و بردگاني که قلعه اي سزاوار هرن بسازند غارت کردند
طبق افسانه ها کارگران آخرين سنگ هرنهال را دقيقاً در همان روزي
سر جايش قرار دادند که اگان قدم به خاک وستروس گذاشت
ممکن است نشانه اي الهي بوده باشد
يا اينکه فقط کارگران سرعت کارشان را زياده کرده اند تا قبل از رسيدن اژدهايان به آنجا گورشان را گم کنند
البته آنها تنها نبودند
با نزديک شدن اگان
لرد هاي رودخانه به رهبري خاندان تالي عليه هرن شورش کردند
شک دارم هرن حتي متوجه شده باشد
عظمت هرنهال ميتوانست ارتشي يک ميليون نفره را عقب براند
هيچ نردباني آنقدر بلند نبود که به ديوارهايش برسد
و هيچ دژکوبي نميتوانست آنان را در هم بکوبد
آن قلعه به اندازه کص يک دوشيزه پير رسوخ ناپذير بود
هرن دروازه ها را بر روي خودش،پسرانش و آهنزادگانش بست
و منتظر ماند که ارتش اگان به لجن زار ها عقب بنشيند
وقتي اگان بالاخره چشمش به اين قلعه هيولا مانند افتاد درخواست مذاکره کرد
هرن پذيرفت
والريا بزرگ ترين امپراطوري بود که جهان تا آن زمان دیده بود
و هرن ميخواست روي خاکستر هايش بشاشد
اگان: همين الان تسليم شو و شايد بتواني لرد جزاير آهنين باقي بماني
تسليم شو و پسرانت زنده ميمانند تا بعد از تو حکمراني کنند
ميتواني ارتشم را بيرون ديوار هايت ببيني
و ميتواني اژدهايانم را بالاي سرت ببيني
هرن: آنچه بيرون ديوارهايم است جاي نگراني ندارد
اين ديوارها مستحکم و ضخيم اند
اگان:اژدها پرواز ميکند
...:::مترجم:مهدي يکتا:::...
هرن: اما سنگ نميسوزد
اگان:با غروب آفتاب نسل تو منقرض خواهد شد
يورون:هرن تُف کرد و به قلعه اش بازگشت
وقتي که داخل شد تمام زمين ها،ثروت و ختران خاندان تالي را به
هرکسي که بتواند اگان يا اژدهايش را بکشد وعده داد
همانطور که خورشيد در افق محو ميشد
تمام مردان هرن روي برج و باروهاي قلعه به نگهباني ايستادند
و ميتوانستند با هر وزش باد صداي بالهايي بزرگ را بشنوند
ولی ماه پديدار شد و صدا به همراهش محو
و هيچ اژدهايي ظاهر نشد
ويسريس: در حالي که آهنزادگان شيپور و طبل جنگ مينواختند
اگان اژدهايش بالريون را بالا و بالاتر از پيش به عمق آسمان شب ميراند
آنقدر بلند که حتي دژ عظيم هرنهال زير پاهايشان مانند لانه مورچه بود
آن وقت بود که مستقيماً به داخل قلعه و ديوار هاي پر از محافظش سرازير شدند
پنج برج هرنهال همچون انگشتان دستي به سمت اگان مي آمدند
بالريون دهانش را گشود و هر پنج انگشت را در حمامي از شعله ها فرو برد
يورون: هرن درست ميگفت که سنگ نميسوزد اما انسان اينطور نبود
حتي اگر آهنزاده باشند
اژدها اجداد من را به آتش کشيد و تبديل به خاکستر کرد
خاکستري که دودش باز ماندگاني که فرياد ميکشيدند را خفه کرد
سربازان هرن از روي برج ها و کنگره ها سقوط کردند و مردند
زير ديوار ها تجمع کردند و در ازدحام مردند
آنان در حالي که در حياط مي دويدند مردند
هرن و پسرانش درون قلعه پناه گرفتند
سنگ آتش نگرفت
امّا همينطور که بالريون با آتش انفجار گونه اش به آن يورش ميبرد به رنگ سفيد درخشاني درآمد و ذوب شد
...:::ارائه شده توسط:وینترفل:::...
بزرگترين قلعه دنيا تبديل به بزرگترين کوره دنيا شد
که آخرين افراد خاندان هور را درونش پخت
ويريس: آنسوي ديوار هاي قلعه
برج هاي هرنهال در تاريکي شب به رنگ قرمزي ميسوختند
و مثل پنج شمع بزرگ قطره قطره ذوب و خم شدند
و سنگ مايع همچون موم از هر طرفشان ميچکيد
No comments yet. Be the first to leave one.