أول 200 سطر.
حالا گرفتم
خدانگهدار
من اصلا درموردش
روحمم خبر نداشت
اون عهده دار بدهی های پدرش شد
از اونموقع تا الان تنهاست
و پرخطر
اما من کارا رو بدتر کردم
چه گوهی خوردی تو؟
ناخودآگاه به دیگران آسیب میزنم
مثل همیشه ازم محافظت شد
و من از آدمای کنارم غافل شدم
من احساسات یه شخص مهم رو متوجه نشده بودم
...من
دوستت دارم
همیشه با اون لبخند مهربونش
بهم روحیه داد
من واقعا خوشحالم که دوست تو ام
فقط من بودم که چیزی متوجه نشدم
...اما من
من دیگه نمیخوام بذارم بری
...یاماتو
ببخشید
...من
من فقط میتونم از احساساتم بهت بگم
...اما
احساساتم عوض نمیشن
میبینمت پس
...ریسا ...هی
متاسف نباش
وگرنه منم باید همینکارو کنما
پس...ممنونم
عالی میشه اگه بتونی با اون دختر خوب کنار بیای
منم دوست دارم اینجوری بشه
فکر کنم خیلی سخت نباشه
سعی کن خوشحال باشی
جدی میگی؟
اره
میبینمت
یاماتو چیزی شد؟
آره
محاله
نا-چان
ببخشید من باید برم
اوه، آکاری؟
سعی کن خوب موضوع ایکومی-کون رو درست کنی
ببخشید که دیروز تنهات گذاشتم
مهم نیست آکاری-چان خوبه؟
چیه؟ من به خاطر تو این شکلی شدم
زخمی شدن به خاطر خانوما
وظیفه مرداست
فهمیدی؟ آره آره
پسر باحالی بودن تنها جایزه یه مرد عه
تنها مدال افتخار برای یه مرد اینه که به یه پسر بدی تبدیل بشه
ببخشید ما بستیم
تو...چرا اینجایی؟
شنیدم که به خاطر من صدمه دیدی
چیز مهمی نیست
واقعا متاسفم
هی، ببین
تو باید مشکلات خودتو داشته باشی
اما آکاری رو درگیر نکن
آکاری؟
دوستت دارم
ایکومی-کون بدهی هایی داره
شاید اون داره از قصد تورو دور میکنه
چون نمیخواد تو خطر بندازتت
گفتم برای آخرین بار عکس یوری رو ببینم
آخرین بار!؟
ادروغ بود
حاملگیم رو میگم
چرا؟
چون یوری رو دوست داشتم
مانگات رو خوندم، میدونی؟
بعدش فهمیدم که
چرا من اون شخص مناسبش نیستم
من با تو فرق دارم
تو صادق و رو راستی
میتونی احساساتت رو معقولانه بیان کنی
هرچی بیشتر میفهممت
بیشتر میفهمم که نمیتونم باهات رقابت کنم
من بهت حسودی میکنم، اما نمیشه کاریش کرد
فکر کنم عیبی نداره که آدم تسلیم بشه
میخوام یه چیزی بهت بگم
احساسات یوری درباره تو واقعی عه
ایک-کون، جزیره مادریت خیلی خوشگله
داری درباره جزیره مادریم صحبت میکنی؟
توی صحنه اون مانگاهه ست
مانگا؟ اوه، اینو میگم
واقعا خفنه
قشنگه مگه نه؟ اون نقاشی رو میگم
خوشگلن
اینجا از خاطرات افراد زیادی پر شده
معجزه...بیا برو تو کونم
بدون همچین چیزایی، قطعا خوشحال میشی
از اولش که بیرون رفتیم
همیشه رو مخ بودی
خدانگهدار
فکر کنم عیبی نداره که آدم تسلیم بشه
هی
باشه
اوه، تاتسونا-چان، خوش اومدی
میخوای چیزی سفارش بدی؟
خب، آبجو و اداممه لطفا
چرا غافل گیر نشدم؟ خیلی خوبه
بهش آبجو بده
اینم از آبجوت
ببخشید برای چی؟
به خاطر من صدمه دیدی
تقصیر تو نیست
انتخاب خودم بود که برم اونجا
ممنون که نگرانمی
به آکاری گفتم
که دوستش دارم
واقعا؟
بالاخره گفتی؟؟؟ خوب پیش رفت؟
شکست بود
خب، به خاطر تو من اذیتش کردم
تو هنوزم فقط نگران بقیه هستی
تو باید بیشتر به خودت فکر کنی
اما من این خصیصه ت رو دوست دارم
اینکه من اعتماد به نفسمو از دست دادم؟
در حقیقت تو همیشه نگران احساسات بقیه هستی
تو ترجیح میدی شخصی که بهش اهمیت میدی خوشحال باشه
تو ترجیح میدی کسی که بهش اهمیت میدی خوشحال باشه
اوه، سرخ شدی خفه شو
...میدونی، من
هرچی باشه، یاماتو رو دوست دارم
...بنابراین
یاماتو؟
همه چی خوب میشه، مگه نه؟
ممنونم
التماس میکنم
بدهی بزرگیه که آدم بخواد بیخیال بشه
شوخی بردار نیست
اونو خیلی خوب میدونم
اما هرکاری میکنم
پس، لطفا
پس، کاروانسرا پدرت رو بفروش
تا الان خیلی بهت گفتم آره؟
بفروشش و پولو برگردون
...خب، اون
قصدت اونقدر جدی هست؟
...ببین...تو
تو تا حالا فکر کردی بازیگری رو ول کنی؟
البته
جدی میگی؟
خیلی سخته که یه رویا رو دنبال کنی
...اما
آخرش نمیتونم تسلیم بشم
خب، تو گفتی آخرین اجرام جالب بود
و منم فکر میکنم که مانگا تو خیلی جالبه
من ازت حمایت میکنم
و همینطور رویات...و عشقت
ناتسونا
هیچی
عه؟ مانگات؟
آره
دوست دارم از کافه تون برش دارید
چرا؟
آخه یه طورایی
میشه ازش برداشت اشتباه کرد
برداشت اشتباه؟
شاید من تنها کسی هستم که اینطور فکر میکنه
اما بچه گونه به نظر میرسه
مانگات خیلی سر و صدا کرده ها
باشه، فهمیدم
تو واسم در معرض نمایش قرارش دادی
پس واسه همینه که اینقدر شرمنده م
اگه نظرت عوض شد، بازم برگردونشون
درامون همیشه به روی تو بازه
چشم
خوشگلن
اینجا از خاطرات افراد زیادی پر شده
قرض بزرگیه که آدم بخواد بیخیالش بشه
پس، کاروانسرا پدرتو بفروش
و منم فکر میکنم مانگات خیلی جالبه
من مانگات رو خوندم، میدونی
هرچی بیشتر میفهممت
بیشتر میفهمم که نمیتونم باهات رقابت کنم
فکر کنم عیبی نداره که آدم تسلیم بشه
توییت ها پاک شوند؟
توییتی برای نمایش دادن نیست برگشت به عقب
هوشینو-سان؟
همه چی رو از ریسا-سان شنیدم
ببخشید اگه گند زدم اینطور نیست
...اما
چیزایی که گفت درست بودن
و من واقعا اونطوری رفتار کردم
و بازم سمت تو میام
میدونم خیلی خودخواهانه ست
...به هرحال
وقتی گفتم دوستت دارم، واقعا جدی گفتم
اینه همه ش بود
میخواستم درست بهت توضیحش بدم
خیلی ممنونم
...اما
الان نمیتونم بهش فکر کنم
راستی مانگات چی شد؟
از توییتر و کافه غیبش زد
No comments yet. Be the first to leave one.