أول 162 سطر.
اوه نه! موش آب کشیده شدین!
آکیهیتو سان، حوله بیار! حوله!
شما کجا رفته بودین آخه؟
خب-
وقتی رفتم بیرون قدم بزنم...
یهویی بارون شروع به باریدن گرفت، و بخاطر بارون تو پارک پناه گرفتم.
بعدش ناتسوئو اومد که منو برداره و گمونم بخاطره پاش خورده زمین.
که اینطور. ناتسوئو کون من شرمندهام. حالا بیاین داخل و سریع خودتون رو خشک کنین و لباساتون رو عوض کنین.
انجمن دنیای انیمه تقدیم میکند:
کانال تلگرام:
ترجمه و زیرنویس:
DiArY
ممنون... که صداش رو در نیاوردی...
انجمن دنیای انیمه تقدیم میکند:
کانال تلگرام:
@Awsub
ترجمه و زیرنویس:
DiArY
من... یه مدت طولانیه که عاشق سنسی هستم...
"یه مدت طولانی"؟ منظورت قبل از اینه که باهم زندگی کنیم؟
هینا نه...دربارهی این موضوع میدونه؟
سنسی...به احساسات من پاسخ متقابل داد.
ولی تقصیره سنسی نیستش.
من به صورت کاملاً یه طرفه احساساتم رو بهش تحمیل کردم و اون یه جورایی مجبور شد...
از الان به بعد میخوای چیکار کنی...؟
میخوام که در آینده...همراه سنسی باشم.
واقعاً جدی هستی...؟
آره.
که اینطور...
هـ-هی.
هی...
این...
این دفعهی آخره...
ناتسوئو کون، شام آمادهست.
خیلی ممنونم.
مطمئنم که دوستش داری، درسته؟ گوشت خوک زنجبیلی.
دیر وقته، ولی رویی با انجام دادن بیشتر مقدمات کمک خیلی بزرگی کرد.
صـ-صبح بخیر...
صبح بخیر.
گوشت خوک زنجبیلی دیروزی خوشمزه بود...
که اینطور.
میگم که، من یه تصمیمی گرفتم.
هان؟
از حالا به بعد میخوام ازت متنفر بشم.
روش فکر کردم.
آدمهایی هستن که احساساتشون تغییر می کنه و از آدمی که دوستش دارن بدشون میاد یا حتی ازش متنفر میشن.
و با خودم فکر میکردم که چرا اینجوره.
ولی الان یه جورایی میتونم بفهمــمش.
تنفر از کسی یه نوع دفاع از خود هم محسوب میشه.
با "تنفر" از دلیلی که باعث میشه رنج بکشی، قلب آدم شروع به بهبود میکنه، پس...
من هنوزم باهات به عنوان عضوی از خانواده، معمولی رفتار میکنم. به هر حال مامان ازم اینجوری خواسته.
تا وقتی پات هم خوب بشه بهت کمک میکنم.
ولی...از الان همهی تلاشم رو میکنم که ازت متنفر بشم، همین و بس...
جزوات به ته کلاس رسیدن؟
مطمئنم یه تعدادی از شما بودن که به تقویم سالیانه نگاه انداخته باشن.
و مشتاقانه منتظر این رویداد بودن ولی بالاخره ماه بعد، وقت سفر مدرسهایه.
مقصدمون اوکیناوائه، و استثنائاً ایندفعه اجازهی پوشیدن لباس شنا رو دارین.
قراره من رو توی شورت ببینین.
اوق! واقعاً؟ چه حال بهم زن!
مزخرفه. هی، چه خبر؟
قیافت یه جوریه انگار یبوستی چیزی گرفتی.
اوکیناوائه ها! لباس شنا رو دریاب!
آ-آره، جالب به نظر میاد...
اینور...
رویی چطوره؟ سعی کردم از طریق لاین بهش پیام بدم ولی انگار که سین نکرده.
بعد اون اتفاق، من همه چی رو بهش گفتم.
و بعد رویی گفت که شروع به متنفر شدن از من میکنه...
بخاطر این موضوع...رابطهی ما که قرار نیست به پایان برسه، درسته؟
پس تونستی خودت رو برسونی.
آره، خوشبختانه یه جوری تونستم به سفر مدرسهای برسم.
پس همه میتونیم تو اقیانوس شنا کنیم، درسته رویی رویی؟
خب، من...
میخوام رویی چان رو تو لباس شنا ببینم!
واقعاً نمیدونم چطور باید کاری که در حقت کردم رو جبران کنم.
دیگه واقعاً هیچ اهمیتی نداره.
سلام بچهها.
خوشحالم که همگی اینجا هستین. جواب مسابقتون اینجاست.
گرچه یه خورده دیگه تا اعلان رسمی باقی مونده،
ولی مایهی شادی منه که بگم یه برنده از کلوپ ادبیات داریم.
چی؟!
واقعاً؟!
با اینکه فقط یه کلوپ مدرسهای هستیم، ولی خیلی باعث افتخاره که همچین جایزهی ارزشمندی برنده بشیم.
کی؟ کی برنده شده؟
برندهی جایزهی ایندفعه...
تاچیبانا رویی کون هستش.
عالیه! رویی رویی مبارکا باشه!
فوق العادهست! مبارکه رویی چان!
اولین بارت بود که داستان مینوشتی، درسته؟
آره...
و اینکه این همه هم جالب باشه واقعاً محشره! میدونم!
بیاین جشن بگیریم! یه جشن برای بردن جایزهی رویی چان!
خوب بنظر میاد!
درسته، نات چان؟!
هان؟ آه، آره...
رویداد فرخندهایه، پس همه با هم بریم بیرون.
آرررره!
فوجی کون.
راستش، منم حسابی دپرس شدم.
فوجی کون، تو هم همین حس رو داری؟
نمیدونم که داشتن استعداد چیزه مهمی هستش یا نه...
از وقتی بچه بودم علاقه به مطالعهی کتاب داشتم و...
وقتی تقریباً تو دورهی راهنمایی بودم تلاش کردم که تو یه مسابقهی نشر کتاب تصویری شرکت کنم،
و پایینترین جایزهی مسابقات رو دریافت کردم.
به خودم گفتم که حتی منم از پسش بر میام پس مدام تو یکی پس از دیگری شرکت کردم، ولی...
یه درسی گرفتم، اونم اینه که همیشه یکی بهتر هستش...
و بعدش تصمیم گرفتم که اینجوری فکر کنم،
حتی کسایی که استعداد ندارن، باید "یه چیزی" داشته باشن که آدمهای با استعداد هم نتونن اونو حس کنن.
به نظرم این احساس ناراحتی بالاخره یه روزی به کار میاد.
احتمالاً، از الان به بعد هم همچین اتفاقاتی به وفور رخ میده.
بیا این احساسات نامحقق رو بگیریم و هرچی تجربه که میشه ازش کسب کنیم،
و باهم بیشتر و سختتر تلاش کنیم!
باشه...
خاطره هاسوکاوا یو
تماس / پایان
بله؟
چی تو این ساعت به اینجا کشوندتــــت؟
سنسی...
لطفاً منو به شاگردی بپذیرین!
الان به این کارا علاقهای ندارم.
یه جوری که انگار فروشندهام جواب نده!
لطفاً بیخیال شو. من از اینجور کارا انجام نمیدم.
حداقل به حرفام گوش کن، سنسی! هاسوکاوا یو سنسی!
لطفاً تخلصم رو همینجوری فریاد نزن.
خب...
موضوع چیه؟
بدون دعوت و یهویی سر و کلهت پیدا شده و میخوای که شاگرد من بشی...؟
من همین الانم راهنمات هستم، میدونی که؟
اعلام برندهی جایزهی امروز...خب چطوری بگم... راستش خیلی برام غافل گیر کننده بود و...
هر اتفاقی هم بیوفته میخوام که یه رمان نویس بشم...! تا بتونم ازطریق رمان برای زندگی امرار و معاش کنم!
خب... یه جورایی شصتم خبر داشت که همچین رویایی داشته باشی ولی...
حس میکنم کمبود استعدادم داره خودش رو به رخ میکشه... ولی من نمیتونم تسلیم بشم!
و امیدوار بودم که بتونم زیر نظر شما یاد بگیرم، سنسی...
که اینطور، پس حس میکنی بین استعداد تو و تاچیبانا تفاوتی وجود داره و همین باعث شده پریشان بشی.
تاچیبانا کون پیش من اومد و گفت که میخواد جایزه رو رد کنه.
رد کنه...؟ چرا...؟
نمیدونم، دلیلش رو نگفت.
بی تابیـت رو درک میکنم.
هرچند، اگه چیزی که تو بهش میگی "استعداد" معیار اندازهگیری برای اینکه "کی احتمال داره نویسنده بشه" باشه،
پس گمونم چیزی که تو زیاد داریش همین "استعداده".
دلیلش هم سادهست. چون تو میل شدیدی برای تبدیل شدن به یه نویسنده داری.
مهم نیست چقدر حس رسایی و درون گرایی داری،
به هیچ چیزی ربطی نداره اگه تصمیمی برای ادامه دادن به اون چیزی که میخوای نگیری.
در این صورت حتی اگه پتانسیل متوسطی هم داشته باشی، اگه به تلاش زیاد و سختـت ادامه بدی، فرصت به سراغت میاد.
اینو یادت باشه در رابطه با جواب درخواستی که ازم کردی...
حتی ارزش جواب دادن هم نداره.
چی؟!
شنیدن همچین چیزی از کسی که میخواد رمان نویس بشه کاملاً منو شگفتزده کرد.
چندتا اثر تاحالا نوشتی؟
فرض کنیم که زیر نظر من شاگردی کنی، ممکنه چندتا چیز دبارهی صنعت یاد بگیری، ولی...
ولی در آخر، تنها راه برای تو اینه که خودت دست و پا بزنی و به نوشتن ادامه بدی.
فوجی کون.
میخوای رمان بنویسی؟
یا فقط میخوای عنوان یه رمان نویس رو داشته باشی؟
خوش اومدی.
هـ-هی...
اوه درسته، هنوز نتونستم درست و حسابی چیزی بهت بگم...
بابت جایزهای که گرفتی بهت تبریک میگم.
اصلاً دربارهش خوشحال نیستم.
اینجوری نگو، به هر حال این جایزهایه که بعد از اون همه تلاش گرفتی.
حرفهای کیریا سنسی کاملاً درسته،
و حس میکنم همهی ترس و وحشت و بیفکری منو فهمیده باشه...
من...خیلی ضایعم...
No comments yet. Be the first to leave one.