أول 119 سطر.
این دنیا خانه ابدی ما نیست، خانه ابدی ماجایی است که بیصبرانه منتظر رسیدن بهش هستیم "انجیل عهد جدید، بخش 13، آیه 14"
عملیات ققنوس
استان "آن جیانگ - ویتنام" سال 1969
"سازمان اطلاعات مرکزی ایالات متحده امریکا؛ سیا" واقعه اومگا
تلفات: 15212 نفر 2425 وسیله نقلیه
او به طرف جنگل رفت و شروع کرد به دعا خوندن
بعدش همه چیز به هوا بلند شد و رفت به آسمون
ویتنام - سال 1970
تو اوني نيستي که دنبالشم
پایگاه آتش
تو "گروهبان هاينز" هستي، آره؟
"جاکوب پالمر" هستم از "سيا"
من هموني هستم که باهاش مکاتبه ميکردي
ايشون "گروهبان کار" هستن
از گروه مطالعات و مشاهدات
خيلي از دوستات دور شدي "گروهبان هاينز"
وقتي همينجوري راه افتادي و رفتي
افراد گروهت فکر کردن فرارکردي
و برات درخواست دادگاه نظامي کردن
هنوزم مجذوبش ميشي؟
بايد بکشيش، مگه نه؟
افسوس که برای اینکار دير شده
خداي رودخانهها 3روز قبل اين کشتار رو انجام داده
تعدادي از افراد رو آورديم اين بالا براي تميزکاري
يالا، بيا بريم
ميخوام يه چيزي نشونت بدم
تاحالا چيزي درمورد "پايگاه آتش کواترو" شنيدي؟
بيرون "تاي نين"، لب مرز کامبوج
پايگاه "کواترو" رو براي ردگيري خداي رودخانه ايجاد کرديم
ميدوني خداي رودخانه کيه؟
ميخوام يه کاري برام بکني "هاينز"
من بهت اطلاعات ميدم
تو هم کاري رو ميکني که من بگم فهميدي؟
خداي رودخانه يه کشاورز ويتنامي بود
نجات يافتگان از دست اون رو توي پايگاه "کوادرو" نگه ميداريم
توي يه بيمارستان صحرايي
يه نفر اونجا هست که ميخوام ملاقاتش کني
يه بچه به نام "بريکن"
...اون تنها بازمانده از حمله خداي رودخانهست که
هنوز ميتونه حرف بزنه
-"جاکوب پالمر" تويي؟ -آره
"سرگرد بريکرسون" هستم
...از فرماندهي عمليات ويژه به من گفته شده که
ممکنه اطلاعاتي براي ما داشته باشي
ما توي کمين ويتکنگها گير افتاده بوديم
منتظر نيروي کمکي بوديم
...ولي وقتي اون سربازا اومدن
...اونا
اونا هيولاهايي بودن که فقط ظاهر انسان داشتن
اگه بهشون شليک ميکردي نميمردن
بنابراين به سمت "پايگاه آتش تارهيل" عقب نشيني کرديم
يا درواقع ميخواستيم اينکارو بکنيم
...ولي
پايگاه "تارهيل" ناپديد شده بود
به همين راحتي ناپديد شده بود
اون وقت بود که درخواست حمله هوايي کردم
...تمام اون جنگل رو به آتش کشيديم
و همه چيز رو سوزونديم
اما اون همونجا موند
فرار نکرد
دردي هم حس نکرد
اون نامرئي بود
اما ناپالم بهش چسبيده بود
نميتونم هيچ توضيحي براي اين ماجرا پيدا کنم
اصلا منطقی نیست
ببین، من نیومدم اینجا که مشکل تو رو حل کنم
اتفاقاتی که توی پایگاه "تارهیل" افتاده محرمانهاست
من آدمهایی توی این واحد دارم که بهشون اعتماد دارم میشناسمشون
مردایی که باهاشون خون بپا کردم
و اونها دارن میگن که
اتفاقاتی داره براشون رخ میده که نمیتونن توضیحشون بدن
بچههای واحد من میگن که شیطان رو دیدن
خود شیطان
درسته
از آدمهای گروهت میخوام که اون شیطان رو بکشن
فکر میکنم بهتره سیا توضیح بده
اینجا چه خبره
وگرنه شورش میشه
لطفا خودت رو معرفی کن
"بریکن"
"سرجوخه ریچارد بریکن" هستم قربان
بسیار خوب
لطفا اتفاقاقی که توی "پایگاه آتش تارهیل" رخ داد رو برامون شرح بده
چی شد که سوختی؟ چه اتفاقی افتاد؟
اون روز با یه حالت عجیبی شروع شد
...یه چیزی
یه چیزایی کنار رودخونه بود
اولش تکاورا پیداشون کرده بودن
و بعدش ما یه تماس داشتیم برای جمعآوری اطلاعات از اونجا
چندتا فیلمبردار هم باهامون بودن
و بعدش اونو دیدیم
...اون
نمیدونم اون چی بود
توی "پایگاه آتش تارهیل" چه اتفاقی افتاد سرجوخه؟
ما به هر طرفی شلیک میکردیم
اونجا گیرمون انداخته بودن
همه رفقام کشته شده بودن
منظورم اینه که، بدجوری به فنا رفته بودن
و یهو اونو دیدم که بهم زل زده بود
خدای رودخانه
داشت مستقیم بهم نگاه میکرد
هیچوقت همچین چیزی حس نکرده بودم
اون لحظه توی جنگل بودم
داشتم به اون موجود نگاه میکردم
اما لحظه بعد به کارولینا رفته بودم
همون روزی که میخواستیم عازم اینجا بشیم
منظورم رویا دیدن و اینجور چیزا نیست
منظورم اینه که واقعا توی امریکا بودم
و؟
هواپیماها
همشون نابود شده بودن
داشت بهمون حمله میشد
اونجا یه هواپیمای روسی بود
ولی شبیه "میگ" یا هر هواپیمای دیگهای نبود
ناپالم آبی رنگ هم بود
مثل ناپالم با شعله آبی رنگ متان
و همه داشتن میسوختن
اونا داشتن ما رو آتیش میزدن
سربازا میسوختن
No comments yet. Be the first to leave one.