أول 200 سطر.
آب ِ سرد
اونها خرمن ها رو سوزندن
حیوانات رو کشتند
.ارتش آلمان به عقب نشینی ادامه داد
.تا بوداپست صدای تفنگی نبود
.برای دو روز همه چیز ساکت بود
.سکوت محض
.بعدش شنیدیم که روس ها دارند میان
.همه ترسیدند
.واقعا ترسیدند
چرا ترسیدند؟
چرا؟
ارتش روسیه
.پر بود از جوان های قفغازی و مغول
.اونها وحشی بودند
. واقعا وحشی
.نمیدونم چطور توضیحش بدم
پدرم وسائل با ارزشمون رو توی جعبه ها
.بسته بندی کرد
بعضی از اونها رو درون انبار گذاشت
و عموم بقیه رو
در جنگل دفن کرد
ماشین پدرت نیست؟
.بدش به من
دیروز دست تو بود
خب که چی؟
.ولش کن،آنتن رو خم کردی
.کلا رو اعصابی
.گوش کن
.بدک نیست
.بهتر از این هم میتونم درستش کنیم
لعنتی
همینه
.صداش رو زیاد نکن
عالی شد
.حداقل میتونست با پدرم صحبت کنه
اونقدر ها هم سخت نیست
چرا خودتو اذیت میکنی؟ پدرت حضانت میخواد .دادگاه بهش واگذار کرده
اگه نخوام برگردم پیش اون احمق چی؟
.نمیتونه مجبورت کنه .این تصمیم توئه،نه مادرت
.اگه بخواد میتونه منو برگردونه
کی؟
"راستش،اون میخواد منو بفرسته به یه خونه در کلینیک " بُسیله
.اون فکر میکنه مثل مامان نیاز به مراقبت دارم .بهم نگفته بودی -
بهت همه چی رو بهت نمیگم - .من همه چی رو بهت میگم -
چرا داری میخندی - همینجوری -
دفعه بعد بهم بگو - بیخیال بابا -
سال پیش تمام پوستر هام رو پاره کرد
منم با پیچ گوشتی لاستیک ماشینش رو جر دادم
منو تو خیابون تعقیب کرد کشون کشون منو برد خونه
شروع کرد به زدنم
منم چنان زانوش رو گاز گرفتم که .دهنم پر خون شد
به همین خاطره که تو رو فرستاد بُسیله؟
....من اومدم اونجا
.اما بهم اجازه نداند ببینمت
بعدشم همون چرت و پرت هایی .که تحویل بقیه دادی به منم گفتی
من ترسیده بودم جیل
.واقعا ترسیده بودم
میدونم
نمی خوام برگردم اونجا .بهم قول بده که کمکم میکنی
.باشه
اینطوری نگو .مساله جدیه
میدونم - نه ،نمیدونی -
.تو هنوز بچه ای،اما مشکلی نیست
واسه همینه که لبخند میزنی؟
درسته،من کتاب هام ،موسیقی هام،کاغذ هام رو دارم و بی تجربه هم هستم
مادرت نمیتونه کمک کنه - .بیخیال،اون کلا بدرد نخوره -
اون یارو جوونه که باهاش زندگی میکنه تو یه آژانس شرط بندی کار میکنه
.اونها واقعا دادگاه رو تحت تاثیر قرار میدن
.اون یه عربه،و هر دوی اونها ساینتولوژیست هستند (علم گرایی به معنای اعتقاد به لزوم محوریت علوم تجربی و روش تجربی در همه شئون زندگی است)
.هیچ دادگاهی بهش حضانت نمیده
میخوای چیکار کنی؟
هیچی
.حکم دادگاه نهاییه
.خواهیم دید
چی رو خواهیم دید؟
.الان نمیتونم بهت بگم،یه رازه
.بهرحال بهت میگم
.فقط به تو میگم.قسم میخورم
.ولم کن،عوضی
.خدای من، بگیرش
" خون به جوش آمده ام مدام ذهنم را با "
"دختران و زنان آکنده است"
"زیرا از کاربرد واقعی آنها بی طلاعم "
من با در تصوراتم با مفاهیم تحریف شده ای مشغولم
.که نمیدانم با آنها چه کنم
این افکار حواس مرا در حال انجام کارهای ناخوشایند حفظ کرده است
از آنهایی که خوشبختانه
آنها هرگز به من نیاموختند که چگونه خودم را تحمیل کنم
اما زمانی که مشغولیت های کودکانه اجازه داد
.دیگر زمان گذشته بود
شرمساری که همراه با آگاهی از شر است
.در سال های پیش رو پیش آمد
این امر باعث برانگیختن
.کم رویی ذاتی من گردید
و هرگز،هم پس از آن و یا از آن به بعد
من به زنی پیشنهاد بیشرمانه ای دادم
کسی که به هیچ وجه مرا مجبور به انجامش نکرد
.با اینکه میدانستم که بی پروا حرفم را خواهد پذیرفت
هیجاناتم آنقدر قدرت گرفت،که قادر به قانع کردن امیالم نشدم
.من آنها را با اعمال غیر متعارف برانگیختم
من دنبال کوچه های تاریک بودم
و گوشه های مخفی
برای اظهار خودم به زنی از دور دست ها
.آن هم در شرایطی که علاقمند بودم که در کنار آنها باشم
چیزی که آنها می دیدند مقصود موهنی نبود
.من هرگز به آن نمی اندیشیدم
.این مقصودی مضحک بود
.آقای گارسون،ادامه اش رو بخونید
.حواست به کلاس نیست
باشه،اجازه بده کمکت کنم
.ما در قسمت " مقصودی مضحک" بودیم
شروع کن از " مقصودی مضحک " بخون
صفحه 121
این چیه؟
کتاب "اعترافات" کجاست؟ (.اعترافات کتابی است که مارکوس اورلیوس اوگوستینوس، مشهور به آگوستین قدیس متفکر و فیلسوف اهل کارتاژ در شمال آفریقا آن را در سال ۴۰۰ میلادی به زبان لاتین نوشته است)
.خونه جا گذاشتمش
.که اینطور
حالا که نمیتونی برامون بخونی
.میشه بگی چی ازش یادته
بعدش چی میشه؟
.اگه خونده بودیش،الان یادت می اومد
اصلا میدونی راجع به چی حرف میزنیم؟
مقصودی مضحک " چیه؟ "
.باید تو رو جذب کنه
.... اون .... اون
نظرت چیه ،جیل؟
از اینکه وقتم رو برای عوضی .مثل تو تلف کنم خسته شدم
.اعصابم رو بهم ریختی
.برو بیرون
.گمشو
....وسائلتم بردار
...از اونجایی که خیلی به ادبیات علاقمندی
.به معاون بگو که دیگه نمیخوام برگردی سر کلاسم
یالا ، برو بیرون
عوضی
اون بی شرف ها دستبندم رو پاره کردند .و کیف پولم رو برداشتند
.کیفت اینجاست
چیزی کم نشده؟
.بعدا میتونی چک کنی
.اونها حق نداشتد منو نگه دارند
کجا نگهت داشتند؟
.تو یه انباری آشغال دونی
اونجا چه اتفاقی افتاد؟
همه اش همین بود؟
اونها سعی کردند که منو بترسونند .اما موق نشدن
.قبلا هم اینکارو کردی
شاید - خودتم میدونی که کردی -
هیچ مدرکی وجود نداره .من هیچ چیزی رو امضا نکردم.ثابتش کن
ما اظهاراتشون رو ثبت کردیم
و اظهاراتشون میگه امروز تو رو دیدن
که همراه دوست پسرت .چند تا صفحه از فروشگاه دزدیدی
.اظهارات اونها ارزش گُه هم نداره
چرا؟
اونها که مامورای رسمی نبودند .به همین دلیل
.در ضمن یه چیزایی هست که منم میتونم بگم
یعنی چی؟
هیچی
.تو توی مدرسه ات نیستی
اینجا پاسگاه پلیسه به سوالاتم جواب میدی
هیچی،از خودشون بپرس که توی .انبار چه اتفاقی افتاده
.تو کارکنان اونجا یه یارویی بود که قد بلند بود
.من و اون اونجا تنها بودیم
.داشت ازم یه سری سوالات مسخره میکرد
وقتی دید جواب نمیدم
.شروع کرد زیر دامنم رو لمس کردن
بعدش چی شد؟
شرتم رو در آورد و بعدش
.انگشتش رو بهم فرو کرد .منم خیس کرده بودم
تو هم بهش اجازه دادی؟
من هیچی حس نمیکردم اون وجود نداشت
مدتش طولانی بود؟
نمیدونم
بعدش مجبورم کرد که زانو بزنم .بعدشم آلتش رو درآورد
.... اون ازت خواست که
اون چیزی نخواست - مجبورت کرد؟-
.نه،فقط روی من شاشید
واقعیت اینه .اون با آلتش رو من شاشید
.اینها اظهارات خیلی مهمیه
خیلی جدیه
...خب، حالا
کریستین هارت
پرونده ات سه هفته است که اینجاست
میدونی توش چیه؟
.حکم دادگاهِ که پدرت می خواد بلافاصله اعمال بشه
به عبارت دیگه
اونها ازم میخوان که دوتا افسر بفرستم
...تا تو رو به خونه اش ببرند
.چه راضی باشی چه نباشی
چیزی داری بگی؟
نه
وقتی والدینت طلاق گرفتند
تو درخواست کردی که با مادرت زندگی کنی؟
.کسی ازم نپرسید
تو پدرت رو ترجیح دادی؟
.ترجیح میدم بمیرم تا با اون کرم زندگی کنم
حالا چی؟
.منتظرم که به سنی برسم که مستقل بشم
و کجا بری؟
.خودم میدونم کجا
No comments yet. Be the first to leave one.