私、能力は平均値でって言ったよね!
أول 200 سطر.
!بالاخره رسیدم
!پایتخت باشکوه سرزمین تیلس
.این کاخ فقط یکم از کاخِ تو سرزمین برندل کوچیکترـه
به-به کی میگی بچه دهاتی؟
این طبیعیه که یکی برای اولین بار ...به جایی بره! هرکسی
!دوباره این کارو کردم
.بله
.اتاق خالی داریم
.شبی 5 سکهی نقره میشه
.غذا هزینهش جداست
.و وان داغ حمام هم میشه 5 سکهی مسی
خودم از پس آب داغ و سرد برمیام؛ پس .به اون احتیاجی نیست
!بفرما
!چه خفن
این جادوئه، نه؟
نکنه شما شکارچی هستی؟
.یجورایی درست فهمیدی
.در اصل تو مدرسهی شکارچیِ اینجا قبول شدم
.من مایل هستم
.تا جشن ورودی مدرسه اینجا میمونم
.منم متصدی اینجا، لِنی هستم
!موفق باشه، خانم
اگر یه شکارچی معروف اینجا باشه، مشتریهامون .حتما زیاد میشه
.دوست ندارم اونطوری معروف بشم
چی؟
!هدف من فقط یه چیزه
!شادیِ معمولی، کامل، بدون هیچ چیز خاص
می خوام عادی مگه نگفتم تو زندگی بعدیم قدرتهای
گفتی که توی یه دنیای جدید، شانس دوباره دارم
:قسمت اول
.درسته، وقتشه یه زندگی جدید رو شروع کنم
.اینبار شادیِ واقعی رو پیدا میکنم
!به سلامت
!ممنون
.با گشتن تو شهر شروع میکنم
.واای، ژله میخوام
میدان ساپین
مرکز تفریحی
!وو، چه منظرهای
دهان اژدها
!دستم! دستم
!ای وای
!شوخی کردم
!ببخشید! ببخشید
.حالا که گشتنم تموم شد، میرم بازار
...که اینطور
فکر میکردم که این شهر خیلی پرشورـه
.ولی تا الان به جز لنی چان هیچ بچهای ندیدم
...یعنی تو این جهان فانتزی هم
نرخ زاد و ولد رو پایین اوردن؟...
.مراقب باش
!ببخشید
.اِ، خیلی ممنونم
...آقای...خانمِ
آقا خانمه؟
.درسته، میخواستی که بهم بر نخوره ولی گیج شدی
،اگر انقدر سر به هوا باشی و گم بشی
.ممکنه راه خونهت رو پیدا نکنی
!من-من که بچه نیستم
.خیلی خوب، من دیگه میرم
.راستی، من یه زنم
.پس جدی بهش برخورد
.ولی با من مثل بچه رفتار کردنش خیلی گستاخانه بود
...برخلاف ظاهرم، سن واقعیم
!هی تو، کوچولو
ها؟
.همین الان برگرد
،بچهای که حواسش نباشه و به محلهی فقیرنشین بره
.خفه میشه و دار و ندارش رو میبرن
بچه؟
.تو از من کوچیکتری. قشنگ معلومه
.به هر حال، دارم میگم نزدیک اونجا هم نشو
.وو، یه مظهر عالی از جهانِ فقر
...ببخشید
.تو فکر بودم و اتفاقی نزدیک بود اونجا برم
اینطور نیست که فکر کنی به اینکه چه .بلایی سر یه بچه میاد اهمیت بدم
ولی اگر بیمحلی میکردم، شب نمیتونستم .خوب بخوابم. فقط همین
...ایـ....این
!شک ندارم. تو سوندره هستی
سوندره: کسی که احساساتِ واقعیش رو نشون نمیده و سرد برخورد میکنه
ها؟
سوندره؟
.شرمنده
این کلمه تو این دنیا معنی نداره، نه؟
.حس می کنم داری مسخرهم میکنی
.به هیچ وحه نمیخوام اونجا برم
.بخشید که نگرانت کردم
عیبی نداره/
...حالا فقط مونده یه فکری به حال اون
.صورت دهاتیت بکنی
...اما خودش رفت تو
!صبر کن ببینم
صورت دهاتی؟
!گفتم که نخند
.اینجا بازارـه
حلات خوبه؟
....بله، خوبـ
چـ...چیزی شده؟
آسیب دیدی؟
.نـ....نه
.چیزی نیست
.ببخشید، حواسم به جلوم نبود
.نه اصلا. منم حواسم نبود
.یه لحظه ببخشید
ها؟
ها؟
.بفرما
.خب، مراقب خودت باش
!چه خانم مهربونی
.مطمئنم که ظاهر و باطنش همینطوره
...اما سینهش نامردیه
.درسته! هنوز گوشت اورک نخوردم
...خیلی خب
.تو مهمونسرا میخوام برام بپزنش
.ببخشید! اینو میخواستم
!به روی چشم
.این گوشت خیلی نرمه
اما تنهایی میتونی با خودت ببریش؟
.اصلا مشکلی نیست
!چه بزرگه
...خیلی خب
!چه خارقالعاده
شما خیلی زور داری، خانم و انبار جادویی هم داری؟
.درسته. کم و بیش
.افراد زیادی نیستن که بتونن از این جادو استفاده کنن
.ولی یه بچه مثل تو میتونه
.خب، خیلی گیج شدم
.اینو فقط به خاطر خودت میگم
این دور و اطراف برای بچهها خطرناکه. باید .سریع تر برگردی خونهتون
ها؟
.ببخشید، یادم رفت بهتون بگم
...پس حقیقت داره؟ الان تو پایتخت
.بله
.چند روزیه که دخترای هم سن و سال ما ناپدید میشن
.لطفا مراقب باشین، خانم
.بچهای که از جادو استفاد میکنه، خیلی ارزشمنده
.باشه
چی، بچه؟
منظورت منم؟
...پس بچهها دارن ناپدید میشن
پس برای همین امروز همهچیز عجیب بود، درسته؟
...نانو چان
.این که فکر نکرده با من حرف میزنی هم واقعا عجیبه، مایل ساما
.چون مردم عادی نمیتونن منو ببینن
!نـــه، یادم ننداز
.اما میدونی، این به خاطر اینه که تو اول حرف زدی، نانو چان
چون تو این همه سال تو اولین نفری هستی که .میتونه ما رو ببینه
...نانوماشینها، پس
.تقسیر من نیست
فانتزی با نانوماشین، ها؟
...انگار هر چیزی ممکنه
.تو یه جهانهای دیگه
.این به راز بین منو شماست
.راستش مایل اسم مستعار منه
...من در واقع یه اشرافزاده از سرزمین برندل هستم. اسمم
.آدل وون آسکامـه
که بازم در حقیقت
.یه دانشآموز ژاپنی به اسم کوراهارا میساتو هستم
کوراهارا
میساتو
.شرمآوره ولی منم یکی از اونام
.از اون آدمایی که تو یه جهان دیگه متولد میشن
،چون توانایی هام از همه یکم بیشتر بود
.همیشه تو چشم بودم
.یعنی فقط یه دوست داشتم
.اما پدر و مادر و خواهرِ کوچیکترم خیلی دوسم داشتن
...اما
!اون اتفاق افتاد
!همون کامیون غیرقابل کنترلِ سفر-به-جهانِ-دیگه
...به خاطر اون اتفاق
.یکی شبیه خدا بهم گفت که میتونم تو یه جهان دیگه متولد بشم
.و البته، با همهی مزایای مورد انتظار
...چیزی که من خواستم
.تو زندگی بعدیم، میخوام یه زندگی عادی با دوستهای عادی داشته باشم
،پس لطفا هر قدرتی که بهم میدی،
.میخوام که تو اون جهان یه چیز میانهرو باشه
...بعد از اون اینجا متولد شدم و
.خیلی چیزا... خیلی چیزا برام تو این 12 سال اتفاق افتاد...
...شادیِ ساده
یعنی میشه بهش برسم!؟
.مطمئنم میرسی
روز قبل از جشن ورودی
!خیلی خب
.همه چیز درمورد پایتخت رو میدونم
.حالا میتونم با خیال راحت مدرسه رفتن رو شروع کنم
!من برگشتم، لنی چان
ها؟
!جلوم رو نگیر! من میرم دنبال لنی
امروز شلوغترین روز کاریمه. بدون اشپز چکار کنم؟
نگران لنی نیستی؟
. فقط یکم تو راه برگشت از خرید دیر کرده. همین
.تو بازار که نبود
مایل ساما، میدونی
خودت میگی که زندگی عادی میخوای
.ولی خودت رو درگیر کارای خطرناک میکنی
مشکلش چیه؟
.هیچی
ولی جایی به ذهنت میره که غیر از بازار ممکنه رفته باشه؟
میشه از جادوی جستجو استفاده کنیم؟
،میشه ولی اگر بخوای کل پایتخت رو بگردی
No comments yet. Be the first to leave one.